نویسنده :
ما - ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
ریز و جیبی
نگاهام کرد
با شهوت یک گوزن
با شیطنت آفتابپرست
جبارانه مثل تمساح
غمگنانه چون مرغکی.
شاخهای نازکاش
به چارسو که بینهایت پیدا بود
میسودند
گرچه گرسنه بود و نارس.
عقربه ماند
قاب از شیشه تهی شد
بارانی بیقطره از گردی کامل
به قوسهای شکستهی سرگردان
پاکاش باخت.
گماشکردم
راه که میرفتم
در مسیر اسارت و کارهای شاق.
این شد که آسمان شاخ بر سرم رویاند
بیهوا از آنچه میتوانستم دید
به آنچه تهی بود.
دره
علفزار
دریا
کوهسار
هدایتام میکنند.
طلایهای نیست
نه هیچ عقبه و محله و انسان
جلودارم.
تنها
نگاهی کمسو
از آخرین ستارهی بامداد.
← صفحه بعد