streetspirit
There's Always a Siren Singing You to Shipwreck
نویسنده: ما - یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٥

ته​چکان​ یک "پرتقال کوکی"

اَنتونی برجس، نوامبر 1986

 

اول​بار رمان کوچک "پرتقال کوکی" را در 1962 منتشر کردم، که چنان تاریخ دوری در گذشته هست که کتاب دیگر از خاطره​ی ادبی جهان زدوده شده باشد. ولی زدوده نمی​شود و گناه گویا عمدتاً به گردن روایت سینمایی کتاب است، کار ستنلی کوبریک. برایم شخصاً، به دلایلی چند، مایه​ی خوش​دلی می بود که کتاب​ام را عاق کنم، اما این اجازه داده نمی شود. برایم نامه از دانش​جو​هایی می​رسد که می​خواهند پایان​نامه درباره​اش بنویسند، و درخواست​ از سوی درام​​پردازان ژاپنی می​گیرم برای بازنویسی​ رمان در قالب یک جور تئاتر سنتی. به​نظر می​آید کتاب​ام ماندگار شود در​حالی​که بر آثار دیگرم که نزد خودم ارزش​مندترند تارتنک تار ببافد.

این حال برای یک هنرمند چندان غریب نیست. راخمانینوف می​نالید که او را عمدتاً بابت پرلودی که وقتی پسربچه​ بوده در گام دو دیی​یز مینور نوشته است می​​شناسند و این در حالیست که آثار دوران پختگی او به هیچ اجرایی راه پیدا نمی​کنند. پیانیست​های جوان پوست خود را می​کنند تا بر اجرای مینوئتی در گام سل تسلط بیابند که بتهوون انگار فقط ساخته بودش تا از آن بیزار شود.

پس باید با "پرتقال کوکی" کنار بیایم و این یعنی من نسبت به آن تکلیفی مؤلفانه دارم. در آمریکا وظیفه​ام به​مراتب خاص​تر است، و بهتر است همین​جا توضیح دهم این وظیفه​ی خاص چیست. اجازه بدهید موقعیت را راست​وپوست​کنده تشریح کنم. "پرتقال کوکی" هرگز به​صورت کامل در آمریکا منتشر نشده است. کتابی که به قلم من بود سه بخش داشت و هر بخش هفت فصل. ماشین​حساب جیبی​تان به شما خواهد گفت که این می​کند به عبارت 21 فصل. 21 نماد پختگی نزد آدمیان است، یا پیش​تر چنین بود، زیرا در سن 21 سالگی آدم در انتخابات شرکت می​کرد و مسئولیت​های بزرگ​سالی را بر عهده می​گرفت. این ​که پیش​بینی شود کتاب چند فصل خواهد بود هرگز تماماً یک پیش​بینی بی​حساب​وکتاب نیست. همان​طور که آهنگ​ساز در آغاز ساختن قطعه​اش تصوری محو از حجم کار و مدت​زمان آن دارد رمان​نویس هم با تصوری از طول رمان​اش آن را شروع می​کند و این تصور در قالب تعداد بخش​ها و فصل​هایی که وی اثر را به آن​ها می​سپارد بیان می​شود. آن بیست​و​یک فصل کتاب برای من مهم بود.

برای ناشرم در نیویورک، خیر. کتابی که او بیرون آورد بیست فصل داشت. اصرار ورزید که فصل بیست​ویک​ام را حذف کند. البته که می​توانستم رد کنم و کتاب​ام را پیش کس دیگر ببرم، اما درنظر گرفتم که همین که کارم را پذیرفته اند یعنی نسبت به من سخاوت​مندی نشان داده اند و ناشران دیگر در نیویورک یا بوستون احتمالاً از گوش کتاب گرفته دم در خواهند گذاشت. در سال 1961 به پول نیاز داشتم، حتا به همان مقدار ناچیزی که حاضر بودند تحت عنوان پیش​پرداخت به من بدهند، و حال که شرط پذیرش کتاب کاستن از آن بود گفتم بگذار بکاهند. پس تفاوتی ژرف هست میان "پرتقال کوکی" چنان​که بریتانیاییان می​شناسندش و مجلد لاغرتری با همین نام در ایالات متحده​ی آمریکا.

اجازه بدهید قضیه را بیش​تر تشریح کنم. باقی جهانیان کتابی را خریدند که از مرزهای بریتانیای کبیر بیرون آمده بود، و بنابراین اغلب روایت​های کتاب ـــ به​طور قطع روایت​های فرانسوی، اسپانیایی، کاتالان، روسی، عبرانی، رومانیایی، و آلمانی ـــ همان 21 فصل را دارند. وقتی ستنلی کوبریک فیلم​اش را ساخت هرچند آن را در انگلستان ساخت از روایت آمریکایی استفاده کرد و به همین دلیل به نظر تماشاگرانی که بیرون از آمریکا بودند رسید که فیلم زودتر از آن که داستان تمام شده باشد پایان می​گیرد. نه این که بیایند پول بلیت​شان را بخواهند پس بگیرند، ولی از خود پرسیدند چرا کوبریک بخش گره​گشایی را در فیلم نیاورده است. با من درباره​ی این موضوع نامه​نگاری​ها کرده​اند و درواقع بخشی از عمر من پس از این فیلم به زیراکس​کردن بیانیه​ام در شرح مقصود​ها و چندوچون ناکام​ماندن مقصودها گذشته است، و در همین حال کوبریک از یک طرف و ناشر نیویورکی​ام از طرف دیگر با خون​سردی در پرتو دستاورد این تخطی که کرده​اند حمام آفتاب گرفته​اند. البته، خوب، زندگی چیز ناخوشایندیست.

در فصل بیست​ویک​ام چه اتفاقی می​افتد؟ ... اجمالاً، قهرمان جاهل و جوان سر از تخم درمی​آورد، از خشونت دل​کنده می​شود و می​فهمد که توان انسانی را بهتر است صرف پدیدآوردن کرد تا نابودکردن. خشونت بی​معنا مزیت خاص عهد جوانی است که در آن انرژی زیادی وجود دارد اما استعدادی برای ساختن و پرداختن در کار نیست. پویایی دوران جوانی مجبور می​شود در خراب​کردن باجه​ی تلفن راه برون​رفت بجوید و در قطار از خط بیرون انداختن و دزدیدن ماشین و کوبیدن​اش به دیوار، و البته در کنش به​مراتب ارضاکننده​تر نابودکردن انسان​ها. اما زمانی می​رسد که خشونت به صورت نشانه​ی صغارت دیده ​شود و ملال به همراه بیاورد. خشونت درواقع گنده​گویی ابلهان و نادان​هاست. جاهل جوان من نیاز به کاری کردنی در زندگی​ را کشف می​کند، نیاز به ازدواج​ و ​آوردن فرزند، نیاز به این که پرتقال جهان بر سرپنجه​ی خداوند به چرخیدن ادامه دهد تا بلکه چیزی، موسیقی مثلاً، ایجاد شود. هرچه نباشد موتسارت و مندلسن هنوز نوجوان بودند که موسیقی بی​زوال خود را سرودند، و آن​وقت تمام آن​چه قهرمان من انجام داده ابراز خشم و کنش جنسی بوده است. با نوعی شرم​ساری است که این نوجوان درحال​رشد به گذشته​ی سهم​گین خود نگاه می​کند. آن​چه می​خواهد آینده​ای است متفاوت از این گذشته.

تا فصل بیست​ام سرنخی از این خلاف​آمد عادت در ​دست نیست. پسرک ابتدا مغزش دست​کاری می​شود، بعد مغزش دوباره دست​کاری می​شود، و در این مرحله او با شعف امید راه​اندازی مجدد اراده​ی آزاد و خشونت​بارش را به خود می​دهد. و همین​که با خود می​گوید "به​به، شفا گرفتم چه جور"، روایت آمریکایی به پایان می​رسد. فیلم به همین ترتیب.

فصل بیست​ویک​ام، اما، به رمان کیفیت داستانی می​بخشد. هنر رمان بر پایه​ی اصل دگرگون​شدن آدمی شکل گرفته است. درواقع رمانی که نتواند در شخصیت اصلی یا شخصیت​هایش امکان دگرگونی اخلاقی، یا افزایش خردمندی، به نمایش بگذارد ارزش نوشتن ندارد. وقتی یک اثر داستانی در نمایش تغییر ناکام می​ماند، هنگامی که فقط کنایه​ای است از این که شخصیت انسانی ثابت و سنگی و نوزایش​ناپذیر است، باید گفت نوشتار از عرصه​ی رمان بیرون افتاده و به افسانه یا رمز تبدیل شده  است. پرتقال کوبریک و آمریکا افسانه، و پرتقال بریتانیا و باقی جهان رمان است.

ولی ناشر مرا رأی بر آن بود که فصل بیست​ویک​ام کوتاه ​آمده است: می​دانید، زیاده از حد بریتانیایی است، بی​مزه است و حاضر نیست بپذیرد که انسان بتواند نمونه​ی شرّ اصلاح​ناپذیر باشد. به عقیده​ی ناشرم آمریکاییان پوست​کلفت​تر از اهالی بریتانیا بوده می​توانستند با واقعیت روبه​رو شوند ــ که خیلی زود با آن در ویت​نام روبه​​رو هم شدند. کتاب من حکم پرزیدنت کندی​ را داشت و پنداره​ی پیش​رفت اخلاقی را می​پذیرفت. آن​چه جامعه لازم داشت کتابی بود در مایه​های نیکسون یعنی تهی از حتا ذره​ای خوش​بینی. پس باید می​گذاشتم شر روی برگ​های کتاب از ابتدا تا به آخر شلنگ​وتخته بیاندازد و به اعتقاد موروثی یهودیان، مسیحیان، مسلمانان و دیگران مبنی بر این که آدم​ها می​توانند بهتر باشند پوزخند بزند. چنین کتابی سروصدایی به پا می​کرد، که کرد. اما شخصاً فکر نمی​کنم زندگی انسانی را منصفانه تصویر کرده باشد.

چنین فکر نمی​کنم زیرا بشر طبق تعریف از اراده​ی آزاد برخوردار است و می​تواند با آن میان خیر و شر یکی را انتخاب کند. اگر تنها قادر به انجام خیر یا فقط قادر به شر باشد، آن​وقت می​شود یک پرتقال کوکی، به این معنا که ظواهر یک موجود زنده​ی سرشار از زیبایی و حیات و نشاط را خواهد داشت اما درواقع اسباب​بازی کوکی خداوند یا شیطان یا ـــ جانشین تدریجی این هردو ـــ حاکمان خواهد بود. خوب​بودن کامل به اندازه​ی بدبودن کامل به غیرانسانی​بودن راه می​برد. مهم انتخاب اخلاقی است. شر باید کنار خیر باشد تا برای انتخاب اخلاقی بشود کارکردی قائل شد. زندگی از طریق تضاد و تنش میان موجودات اخلاقی ادامه می​یابد. برنامه​ی اخبار تلویزیون از همین می​گوید. متأسفانه ذره​ای از گناه اولیه در همه​ی ما هست و برای همین شر به نظرمان جذاب می​آید. انهدام آسان​تر و خیره​کننده​تر از ایجاد است. خوش​مان می​آید از شدت هراس از تصور نابودی کائنات شلوار از پامان بیافتد. این​که توی اتاق ملال​آورمان به سرودن میساسولمنیس یا آناتومی مالیخولیا نشسته باشیم سرخط خبر نمی​سازد و جزو اخبار داغ لحظه​به​لحظه نمی​شود.

متأسفانه این وجیزه به مذاق بسیاری خوش آمد چون به اندازه​ی یک کامیون تخم​مرغ فاسد بوی گناه اولیه از آن بلند می​شد. به​نظر مثل جانمازآب​کشیدن می​آید که بخواهم انکار کنم که نیت​ام از این کتاب تحریک تمایلات شرورانه​ی خواننده بوده است. من خود از گناه اولیه به عافیت سهمی موروثی برده​ام که در این کتاب نمایان است، در لذت​بردن من نویسنده از دست​​اندازی​ها و دریدن​ها به وکالت​. بزدلی ماهوی رمان​نویس است وامی​داردش گناهانی را که خود محتاط​تر از آن است تا مرتکب شود از راه توکیل به گردن شخصیت​های خیالی بیاندازد.

اما این کتاب واقعاً درسی اخلاقی هم در بر دارد، که همان آموزه ی سنتی و نخ​نمای اهمیت انتخاب اخلاقیست. و چون درس اخلاقی کتاب هم​چون گاوی پیشانی​سفید در میانه​ی داستان هویداست گرایش خودم به این است که "پرتقال کوکی" را به دلیل زیاده​ آموزشی​بودن، به​عوض هنرمندانه​بودن، مردود بشناسم. کار رمان​نویس نیست موعظه​​کردن بلکه وظیفه​ی او نشان​دادن است. البته از نشان​دادن هم به اندازه​ی کافی در اثرم گنجانده​ام، هرچند حایل یک زبان من​درآوردی ــ تجلی دیگری از بزدلی​ام ــ بر آن پرده می اندازد.

زبان نَدسَت که در اصل روایتی روسی از زبان انگلیسی است، ابداع شد با این نیت که واکنش خامی را که انتظار می​رود همه کس به پورنوگرافی خواهد داشت تعدیل کند. به این ترتیب کتاب به یک ماجراجویی زبانی تبدیل شد. مردم فیلم را ترجیح دادند چون به​حق از زبان کتاب بیم داشتند.

گمان کنم ضروری نباشد به خوانندگان یادآور شوم معنای عنوان کتاب چیست. پرتقال کوکی وجود ندارد مگر در زبان اهالی قدیم لندن. تصویر خیالی یک پرتقال کوکی غرابتی دارد و اصطلاح "او عجیب​تر از یک پرتقال کوکیست" در اشاره به کسانی که در مرز منتهایی غرابت قرار دارند به کار می​رود. ... مترجمانی که "پرتقال کوکی" را به "پرتقال مکانیکی" تبدیل کرده​اند کنایه​ را بد فهمیده​اند و رفته​اند سراغ نارنجک دستی و آناناس انفجاری. معنایی که من برای این اصطلاح درنظر داشته ام اعمال​کردن اخلاقیات صلبی بوده بر موجود زنده​ای که سرشار از آب حیات و لذت​ شیرین است.

خواننده​ی فصل بیست​ویک​ام خود تصمیم خواهد گرفت که این فصل بر کتابی که آشنای اوست می​افزاید یا به​راستی آپاندیسی را می​ماند که می​شود کند و دور انداخت. شخصاً خواسته​ام رمان​ام به این شکل تمام شود، اما قضاوت و تشخیص زیبایی​شناسیک من ممکن است پر از مغالطه باشد. نویسندگان به​ندرت ناقد خوب آثار خودند، و منتقدان هم. و اما پیلاطس هنگامی که مسیح را به پادشاه یهودان ملقب می​کرد گفت: "دیگر نوشتم آن​چه نوشتم". می​شود نوشته​هامان را نابود کنیم. نانوشته​شان​ نمی​توانیم کرد. ...

یا میل کن این قاچ شیرین آخر را یا  تف کن​اش. همانا آزاد تویی.

نویسنده: ما - چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥

به بامداد

 

چشمان من بر تپه​ی آفتابی نگاه ساییده​اند

به دوردست راهی که در آغازش گام می​نهم.

 

پس از این قرار است فهم او از ما که نمی​فهمیم​​اش:

 

درخششی در درون​ از فاصله

دگرگون​ می​کند بی دست​رس به او

تا آن ​شوی که نمی​دانی بوده​ای.

اشاره​ایست پیش می​راندت

پاسخی به دستی که تکان داده​​ای.

 

آن​چه حس می​کنم وزش باد است، اما، بر چهره​ام.

 ریلکه

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

ده

موضوع​هـایـی کـه نظــام رهـبـانـی بر راهبـان معـین کـرده تـا در آن​هـا غـور و مداقه کنند طراحی شده​اند تا ایشان را از دنیـاومافیها روگردان سازند. اندیشـه​هـایـی که در ایـن​جا می​پروریم در ملاحظه​ای از همین دست ریشه دارنـد. در این دم که سـیاسـت​مـدارانی کـه مخالفان فاشـیزم به آنـان امید بسـته بودند وا مـانـده شکست خـود را با خـیانت به آرمـان خـویش تصـدیـق می​کنند، مشاهدات حاضر مقصودشان گشودن گـره دامـی اســت که آن خائنان ایـن دنیـاداران سیـاسـی را در آن گرفتـار آورده​اند. دغدغه​ی ما از این بصـیرت می​آیـد که اعتقـاد لـجوجـانه​ی سـیاسـت​مــداران بـه پیـش​رفـت، اطـمینـان​شان از "ارکان خلقی" تشکیلات​شـان، و، درنهـایـت، چـنین ذوب بـرده​وارانـه در دم​ودستگـاهـی چـنین مهـارازکـف​داده سه سویه​ی یک امر یگانه​اند. ملاحظه​ی ما قرار است تصوری از بهای سنگینی به​دست دهد که تفکر مألوف باید برای درکی از تاریخ بپردازد که از سازگارشدن با تفکری که این سیاست​مداران کماکان به آن چسبیده​اند می​پرهیزد.

 

یازده

پذیرش کورکورانه​ای که از ابتدا جزئی جداناشدنی از سوسیال دموکراسی بوده نه تنها شگرد سیاسی این تشکل است که نیز بر آرای حزب درخصوص اقتصاد سایه می​افکند. این یکی از دلایلی است که حزب بعداً ازکـارافـتـاده شده. هیچ چیز طبقه​ی کارگر آلمان را به اندازه​ی این پندار که دارد با جـریـان حـرکت می​کند به تباهی نکشانده است. طـبقـه​ی کـارگـر به پیش​رفت​های فـن​آورانـه به مثـابـه شـیب رودی که خـیـال می​کـرد بر آن در حرکت است می​نگریست. از آن طرزفکر تنها یک گام تا این توهم فاصله بود که کار در کارخانه چنان​چه متمایل به پیش​رفت فن آورانه باشد یک دست آورد سـیاسی محـسـوب می​شـود. هـمـان اخـلاق پروتستانی قـدیـم ایـن بار به صـورت غـیردینـی مـیان کـارگـران آلمان احیا شد. برنامه​ی گوتا <The Gotha Program> پیشـاپیـش حـامـل رگـه​هـایـی از ایـن مغـالـطـه بـوده اسـت، چـنـان​چه در متـن آن کـار به "منبـع هـر ثـروت و هـمـه​ی فـرهـنگ" تعــریـف می​شود. مارکس که بوی بی​صداقتی به مشام​اش خورده بود به مقابله برخاست که "... کسی که هیچ مایملک دیگری جز نیروی کار خود ندارد" ناگـزیـر "بـرده​ی دیـگـرانی که خـود را در جـای​گـاه مالک نشـانده​انـد" می​شود. اما مغالطه نشر پیدا کرد و پس از مدت کوتاهی یوزف دیتسگن <Joseph Dietzgen> اعلام داشت: "منجی عصر جدید نام​اش کار است. ... ایجاد بهبود در ... کـار کـارگـران همان ثروت است که اینک قادر است چنان کند که هرگز هیچ منجی قادر به آن نبوده است." این پندار مارکسیستی عوامانه درباره​ی ماهیت کار از کنار این پرسش می​گذرد که محصول کار چه​طور ممکن است به کارگر سود برساند درحالی​که هـنوز در اخـتیارش نیست. این نگاه پیش​رفت در راه چیره​شدن بر طبیعت را می​فهمد و بس، و نه پس​رفت جامعه را. این طرزفکر از همان اول خصائص تکنوکراتیکی را که بعدها در فاشیزم دیده شد از خود نشان می​دهد. یکی از این خصیصه​ها درکی از طبیعت است که به طرز نگران​کننده ای با آرمان​شهرهای سوسیالیستیِ پیش از انقلاب 1848 تفاوت دارد. این برداشت جدید از کار درمجموع عبارت است از استثمار طبیعت، که با خوش​خیالی ساده​لوحانه​ای در تقـابـل با استثـمـار پـرولتـاریـا بـه​رخ می​کشندش. در قیاس با این پنداشت ایجابی، خیال​پردازی فوریه <Fourier> که مکرر به سخره  از آن یاد کرده​اند چنان معقول می​نماید که موجب حیرت است. به​زعم فوریه، اثر کار تعاونی با ضریب کارکرد بالا این است که بر شب زمین چهار ماه در آسمان نور خواهند فشاند و یخ قطبی ذوب خواهد شد و آب دریا دیگر شور نخواهد بود و درندگان به فرمان انسان درخواهند آمد. همه​ی این​ها به نوعی از کار کارگر اشاره دارند که از استثمار طبیعت می​پرهیزد و برعکس واجد توانایی است برای زایاندن طبیعت و فارغ​ساختن​اش از نهفتگی​های درونی. طبیعت، که به گفته​ی دیتسگن "بی هیچ هزینه​ای فقط هست"، برای این پنـداشت تبـاه از کـار نقـش مکمـل را ایفـا می​کند.

 

دوازده

ما به تاریخ نیاز داریم، اما نیاز ما با نیاز موجود تن​آسای پرسه​زنی در باغ دانش فرق دارد.

                  ـــ نیچه، درباب استفاده و سوء استفاده از تاریخ

دربردارنده​ی دانش تاریخی خودِ طـبقه​ی مبـارز است، خود طبقه​ی محروم. در مارکس این طـبقه به صـورت واپسـین طبقه​ی برده ظاهر می​شود، به مثابه انتقـام​گری که به نام نسل​های له​شده وظیفه​ی رهـایی​بخـشی را تکمیل می​کند. این اعتقاد، که برای مدت کوتاهی میان  سپارتاسیست​ها <Spartacists> سر بر کرد، همـواره نزد سوسیال دموکرات​ها محل ایراد بود. ظرف سه دهه توانستند نام بلانکی <Blanqui> را عملاً محو کنند، هرچند تنها یک سده پیش​تر صدای او بود که در فراخوان به مبارزه بر سرتاسر آن عصر طنین افکنده بود. سوسیال دموکراسی به تشخیص خود نقش منجی نسل​های آتی را برای طبقه​ی کارگر مناسب دانست، و از این راه عصب مهم​ترین نیروی این طبقه را قطع کرد. این پرورش خاص سبب شد که طبقه​ی کارگر هم نفرت​اش و هم روحیه​ی فداکارانه​ی خود را از یاد ببرد، چه این هر دو از تصویر ذهنی پیشینیانی که به بردگی گمارده شده​اند تغذیه می​کنند و نه از تصور نوادگانی که به آزادی رسیده​اند.

 

سیزده

هــر روز آرمـان ما وضــوح بیش​تر می​گـیـرد و مردم دانـاتـر می​شـونـد.

                          ـــ ویلهلم دیتسگن، مذهب سوسیال دموکراسی

نظـریـه​ی سوسیال دموکراسی، و از آن بیشتر وجـه کنشی آن، مولود درکی از پیش​رفت بود که از واقعیت فاصله داشت و درعوض به مدعاهایی جزمی مجال می​داد. پیش​رفت، آن​سان که در اذهان سوسیال دموکرات​ها تصـور شـده بـود، قبل از هـر چیز پیش​رفت خود آدمی​زاد بـود (و نه صـرفـاً گام​هـایی در جهـت افـزایش تـوانایی و دانش انسـان​هـا). در درجه​ی دوم، پیش​رفت عبارت از چیزی بی​کران بود، متناظر با قابلیت نامحدود تکامل نزد نوع بشر. سوم، پیش​رفت را مقاومت ناپذیر می​انگاشتند، چیزی که به نیروی خود در مسیری راست یا مارپیچ حرکت می​کند. هر یکی از این سه گزاره بحـث​انگیز و باز به روی انتقـاد است. اما وقـتی حقیقت قـرار است رو بنماید می​باید انتقاد را به فراسوی این گزاره​ها وارد آورد و بر آن​چه میان​شان مشترک است متمرکز داشت. مفهـوم پیش​رفـت تاریخی نوع بشر را از مفهوم پیش​روی آدمی​زاد از خلال یک جور زمان تهی یک​نواخت جدا نمی​توان کرد. نقد مفهوم چنین پیش​روی را می​باید مبنای هرگونه انتقاد از خود مفهوم پیش​رفت قرار داد.

 

چهارده

ســـرچـــشــمـــه هــــدف اســـــت.

        ـــ کارل کراوس <Karl Kraus>،

            Words in Verse، جـلد یـک

تاریخ موضوع ساخت​وسازی است مکان اش نه زمان تهی یک​نواخت که زمانی آکنده از ‘Jetztzeit’ <زمانی که همه ی آن زمان حال است، زمان حال ها>. از این قرار به چشم روبسپی​یر <Robespierre> روم باسـتان گذشته ای بود آبستن وقت اکنون، که به دست خود وی از بطن پیوستار زمان بیرون کشیده شده بود. انقلاب فرانسه خود را چون روم تناسخ​یافته می​دید. روم باستان را از آن​سان احیا می​کرد که مد شیوه​ی پوشش اعصار دیرین را زنده می​کند. مـد در تشخـیص هـرآن چه واجد موضوعیت کنونی است ید طولایی دارد، فارغ از این که در بیشه​زار انبوه کدام زمان دوردست ممکن است به جست​وجو مشغول باشد. مد همان خیز پلنگ است برای پریدن به درون گذشته، گرچه در عرصه​ای که زیر فرمان طبقه​ی حاکم است. همین پرش در هوای باز تاریخ پرشی دیالکتیکی می​شود، می​شود همان انقلابی که مارکس در نظر داشت.

 

پانزده

خـصـلت طـبقـه​هـای انقـلابـی در لحـظـه​ی کنش آگـاهـی ایشـان است بر این که دارند پیوستار تاریخ را می​درند. انقـلاب کبیر گاه​شماری نو درمیان آورد. روز نخـست هـر گاه​شمار شبیه یک دوربیـن عکس​برداری با دریچه​ی باز عمـل می​کند، و در اساس همین روز است که در قـالـب تعـطـیـل رسمی، روز یادبود، مکـرر می​شود. از این قرار گاه​شمار زمـان را به روش سـاعت انـدازه​گـیری نمی​کنـد. گاه شمار یـادمان آگاهی تاریخی است که از آن گویا کم​ترین اثری در گذشته​ی صدساله​ی اخیر اروپا نمایان نباشد. در انقـلاب ژوئیـه رخداد یک واقـعـه​ی جنبی نشان داد که این آگاهی به شکوفایی رسیده است. در نخستین شب نبرد معلوم شد که ساعت​های برج ها در نقاط مختلف پاریس دارند هم​زمان و بدون هماهنگی هدف گلوله قرار می​گیرند. شاهدی عینی، که شاید بصیرت خویش را مرهون این اشعار است نوشت:

که باور می​کرد! گفته​اند برآشفته از زمان

هــر یــوشـع نـوخـاسـتـه پــای هـر بــرج

به صفحه تیر انداخت تا روز برجا بایسـتد.

 

شانزده

کسی که بر متریالیزم تاریخی صحه می​گذارد نمی​تواند از این انگاره​ی حال صرف​نظر کند که حال نمی​گذرد بلکه بر آستانه​ی زمان می​ایستد و می​ماند. این انگاره تعریف دقیق زمان حالی است که در آن او تاریخ را می​نویسد. تـاریخ​بـاوری تصـویـر "ابـدی" گـذشـته را فراهم می​آورد. متریالیزم تاریخی به​دست​دهنده​ی تجربه​ی یگانه​ای با گذشته است. متریالیست تاریخی دیگران را به حال خود می​گذارد تا در عشرت​کده​ی روسپی "روزی روزگاری" شیره​شان کشیده شود. او بر منابع درونی خود مسلط می​ماند، مرد و مردانه، تا بتواند پیوستار تاریخی را با انفجاری در هم بریزد.

 

هفده

تاریخ​باوری به​درستی به تاریخی جامع و یک​پارچه منجر می​شود. تاریخ​نگاریِ متریالیستی در روش از تاریخ جامع بیش از هرگونه تاریخ دیگر فاصله می​گیرد. تـاریـخ جـامع فـاقـد استخوان​بندی نظری است. روش آن علاوه​کردن است. توده​ای از اطلاعات را می​انبارد تا با آن زمان تهی یک​نواخت را پر کند. از سوی دیگر تاریخ​نگاری متریالیستی بر یک اصل سازنده مبتنی است. تفکر عبارت است از هم جـریـان فکر و هم تـوقـف ایـن جـریان. تفکـر وقتی ناگـهان در یک فضـابنـدی سرشـار از تنش​ها از جریان بازمی​ماند به آن فضابندی تکانه​ای وارد می​آورد که به واسطه​اش در همان نقطه متبلور شده به موناد تبدیل می​شود. متریالیسـت تاریخـی تنها جایی به یک مـوضـوع تاریخی می​پردازد که با آن در مقام یک موناد برخورد کرده باشد. در چنین سـاختـاری او حضور نشـانه​ای از پـایـان یـافـتن مسیحایی وقوع را تشخیص می​دهد، یا، به تعبیر دیگر، بختی انقلابی را در مسیر مبارزه برای گذشته​ی سـرکـوب​شـده بـازمی​شنـاسـد تـا بتـوانـد عصر مشخصی را از درون مسیر یک​نواخت تاریخ ــ یا زندگی مشخصی را از درون عصری، یا اثر مشخصی را از درون کار یک عمر ــ به بیرون بجهاند. در نتیجه​ی این روش یک عمر کار در آن یک اثر حفظ شده هم​زمان ترفیع می​یابد و هم رفع می​شود، و، به همین منوال، عصری که عمری در آن گذشته است در یک عمر کار و تمام مسیر تاریخ در یک عصر. میوه​ی مغذی آن​چه به طور تاریخی ادراک می​شود زمان را به مثابه هسته​ای بدون مزه در بر دارد.

 

هژده

"نسبت به تاریخ زندگی ارگانیک بر روی زمین"، به نوشته​ی یک زیست​شناس مدرن، "پنجـاه هـزار سال ناچـیزی که از پدیدآمدن homo sapiens می​گذرد معادل حدود دو ثانیه​ی آخر یک شبانه​روز بیست​وچهار ساعته است. بر این مقیاس تاریخ بشر متمدن برابر می​شود با یک پنجم واپسین ثانیه​ی ساعت آخر." زمان حال که در مقام ریزالگوی زمان مسیحایی عبارت است از تمام تاریخ بشر که به​شدت خلاصه شده باشد دقیقاً تناظر دارد با قامتی که تاریخ بشر برابر کائنات می​افرازد.

 

آ

تـاریـخ​بـاوری خود را با یافتن شبکه​ای از ارتبـاط​های علّی میـان لحـظـه​هـای مخـتلف در تاریخ دل​خوش می​دارد. اما نه هر واقعیت که علت چیزی بوده به این دلیل تاریخی هم هست. چنین واقعیتی اصطلاحاً پس از فوت و از طریق وقایعی که شاید هزاران سال از آن دور باشند تاریخی شده است. تاریخ​دانی که این نکته را نقطه​ی عزیمت خویش قرار می​دهد دیگر از بازگویی زنجیره​ی وقایع توگویی دانـه​هـای تسبیح باشند دست می​کشد. درعـوض با سـپهر تعـریف​شده​ای که یک عصر ماضی تشکیل داده است سپهـر عصـر خـود را درک می​کـند. از ایـن راه او درک خود را از زمان حال به مثابه "زمان حال ها"یی که تراشه​های زمان مسیحایی در آن نقش بسته اند شکل می​دهد.

 

ب

قطـعـاً پیش​گویـانی که از زمان استفسار کرده​اند تا به وقـایعـی که در چـنته دارد پـی ببـرند زمـان را به​صـورت یک​نواخـت یا تهـی تجربه نکـرده انـد. هرآن کس که این را از یاد نبرد شاید تصوری از این که زمان گذشته چه​طور در خاطره تجربه می​شود ــ یعنی درست همین طـور ــ به​دست آورد. می​دانیم که یهـودیان از تجسس در آینـده منـع شـده​اند. تـورات و نیـایش​هـا ایشـان را به یادآوردن فـرمان داده​اند. جادوی آینده به این طریق از آن گرفته می​شود، جادویی که همه​ی توسل​جویندگان به پیش​گویان به طلسم​اش گرفتارند. معناش البته این نیست که برای یهودیان آینده به زمان تهی یک​نواخت کاسته ​می​شده است. زیرا هر ثانیه دروازه​ی تنگی در زمان بوده که مسیح امکان داشته است از آن وارد شود.

 

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥

 

تزهایی درباب فلسفه​ی تاریخ

تاریخ نگارش: فوریه تا مه 1940

والتر بنیامین (1892 تا 1940)

 

یک

از آدمک متحـرکی حکـایـت می کنند که آن را ساخته بوده اند تا در بازی شطرنج هر یک حرکت حریف را با حرکتی از خود پاتک داده برنده شود. عروسکی در جامه​ی ترکی با قلیانی گوشه​ی لب پشت یک شطرنج سر میز بزرگی می​نشسته و ترکیبی از آینه​ها این توهم را به​وجود می​آورده که میز از همه سو شفاف دیده می​شود، حال آن که گوژپشت کوچک​اندامـی که شطـرنج​باز زبردستی بوده درون میـز قرار می​گـرفـته و با ریسمان​هـایی حـرکت دست عروسک را هـدایت می​کـرده است. آدم می​تواند معادلی فلسفی برای این دستگاه تصور کند. عروسکی که نام آن "متریالیزم تاریخی" است قرار است همواره برنده باشد. او می​تواند به آسانی حریف هرکسی بشود اگر خدمات الهیات را به​کار بگیرد، الهیات که، چنان​که می​دانیم، امروز پیر و پژمرده است و باید از دید دور بماند.

 

دو

"یکی از ویـژگی​های جالب سرشت انسانی،" به زعم لوتسه، "ایـن است که خودخـواهی نه​چندان اندک فرد با فقدان کلی غبطه در امروز وی نسبت به آینـده​اش هـم​زیستی دارد." به تـأمـل درمی​یـابیـم کـه تصـور ما از سعــادت به​تمـامی از زمـانـه​ای رنگ می​گیرد که عـمـر بـه مـا ارزانـی داشته است. چنان سعـادتی که بتـواند در ما غـبطـه بـرانگیزد تنهـا در هـوایـی که تنفس کـرده​ایـم و آدم​هایـی که ممکن بوده با آن​هـا حرف زده باشیم و زن​هایی که می​شده خود را به ما عرضه کرده باشند وجـود دارد. به تعبیر دیگر، تصویر سعادت به طرزی نـازدودنی به تصـور رستگاری گـره خـورده است.  این نکته درخصـوص آرای ما دربـاب گذشته نیز صـدق می​کند، که دغدغه​ی تـاریخ است. گـذشته شاخـص پنهـانـی را با خـود می​آورد که اشـاره​ای به رسـتگاری است. آیا شمه​ای از هـوایـی که روزگـار قـدیـم را آکـنده می​کرد بر ما نمی​وزد؟ آیـا در آواهـایی که می​شنویم پژواکی از صداهایی که حال خاموش شده​اند نیست؟ آیا زنـانی که دوست​شان داریم پیش​تر خـواهـرانی نـداشتـه​اند دیـگـر اکـنـون ناآشنا؟ اگر این​ها هست پس توافقی پنهان میان نسل​های گذشته و نسل حال وجود دارد. آمـدن مـا را در ایـن زمین انتظـار می​کشیده​اند. مانند همه​ی نسل​های پیشین، نسل ما نیز واجد خرده​نیرویی مسیحایی است، نیرویی که گذشته دعوی خود را بر آن مترتب می​دارد. این دعوی به بهایی ارزان صافی نخواهد شد. متریالیست​های تاریخی متوجه این نکته هستند.

 

سه

واقـعـه​نـگـاری که به نقـل وقـایع می​پردازد بی​که میان مهم و جزئی فرق بگذارد طبق این حقیقت عمل می​کند: اتفاقی نیست که افتاده باشد و برای تاریخ ازدست​رفته محسوب شود. البته تنها بشریت رستگاری​یافته به حصـول گـذشـته​ی کامل خود نائل می​آید ــ که یعنی تنهـا برای بشریت رستگار است که گذشته در تمام لحظه​هاش قابل​نقل است. هر لحظه​ی زیسته​ی او به حالت یک citation à l’ordre du jour   <کارنامه ی روزآمد> درمی​آید ــ و آن روز همان روز جزاست.

 

چهار

نخست به جستن روزی و جامه برآ، آنگاه

مـلکـوت خـداونـد بر تو افـزوده خواهد شد.

                                ـــ هگل، 1807

مبـارزه​ی طـبقـاتی، که بر تاریخ​دانانی که تحت تأثیر مارکس هستند همـواره مشهود اسـت، نبـردیسـت بـر سر اشـیاء مـادی و ابتـدائیـات خامی کـه در نبـودشـان هـیچ ظـرافـت و معـنویتـی ممکن نیست. باایـن​همـه در قــالـب غـنائمی کـه بـه دسـت فـاتـح افـتاده​انـد نیسـت کـه حـضـور ظـرافـت و معـنـویـت در مبـارزه​ی طـبقـاتی یـادآوری می​شـود. ایـنهـا در مبـارزه خـود را بـه مثـابـه دلیـری، نیـک​خـویی، زیـرکی و استواریِ رأی نمـایـان می​کنند. حکـم بر مـاسبق می​راننـد و مـدام هـر پیـروزی حاکمان را، چـه در گـذشـته به​دسـت آمده باشد چه در حال حاصل شود، به پرس​وجـو خواهندکشید. چـون گـل که به لطـف خـاصـیت پنهان آفـتـاب​پـرستانـه​ای به سوی خـورشید می​چرخد، گـذشته می​کوشد به سوی خـورشیدی که در آسمان تـاریخ بالا می​آید معطوف شود. یک متریالیست تاریخی می​باید از این ناپیداترینِ همه​ی دگرشدن​ها آگاهی داشته باشد.

 

پنج

تصـویر راسـتین گـذشـته​هـا زودگـذر است. گـذشـته تنـها در لحــظه​ی کوتاهِ به​جاآورده​شدن است که ممکن است تخیل شود، و از پس آن لحظه دیگربار دیده نخواهد شد. "حقیقت از ما نخواهد گریخت": در نگرش تاریخیِ متعلق به تاریخ​باوری، این کلام گوتفـرید کِلِر <Gottfried Keller> دقیقاً نقطه​ای را مشخص می​کند که در آن متریـالیـزم تاریخـی تاریـخ​بـاوری را از لاطائلات پالوده می​سازد. زیرا هر تصویر گذشته که در آن زمان حال به مثابه مقصود بازشناخته نشود در خطر ناپدیدشدنی بی​برگشت است. (خبرهای خوشی که تـاریخ​دان گـذشته​هـا با دلی پرتپش با خود می​آورد امکان دارد درست در لحظه​ای که او دهان باز می​کند در خلاء نیستی گم شوند.)

 

شش

به​بیان​درآوردن گذشته از دیدگاه تاریخی به معنای شناختن آن "چنان که واقعاً بوده" (رانکه <Ranke>) نیست. معناش دردست​نگه​داشتن خاطره​ایست که در یک لحظه​ی خطر به آنی برق می​زند. متریالیزم تاریخی سر آن دارد تصویر گذشته​ای را حفظ کند که در لحظه​ی خطر ناگاه برای سوژه​ای که تاریخ متمایزش ساخته به جلوه درآمده است. خطر بر محتوای سنت و هم بر دریافت​کنندگان سنت تأثیر می​گذارد. تهدیدی که بر هردو سایه افکنده یکیست: درآمدن به صورت ابزاری در دست طبقات حاکم. در هر دوره برای رهاندن سنت از چنگال پذیرش کورکورانه​ای که می​رود تا بر سنت چیره شود از نو تلاش باید کرد. مسیح آمدن​اش نه فقط در قالب منجی که نیز در مقام چیره​شونده بر ضـدمسیـح است. تنها آن تاریخ​دان می​تـواند بر جـرقه​ی امید گذشته دمیده شعله​ای بگیراند که به استواری بر این رأی باشد که دشمن اگر پیروز شد حتا مردگان از او امان نخواهند داشت. و این دشمن از پیروزبودن بازنایستاده است.

 

هفت

در نظـر آر ظـلـمـات و سـرمـای عـظـیم را

در ایـن دره که راز بر آن طـنین​انـداز است.

                 ـــ برشت، اپرای سه​پنسی

به تـاریـخ​دانـانی که میـل دارند عصـری را از نو بزیند، فوستل دو کولانژ <Fustel de Coulanges> تـوصیه می​کند هـرچـیزی را دربـاره​ی سیر تاریخ از پی آن عصر می​دانند از یاد بزدایند. بهـتـر از ایـن نمی​شود بر ویـژگـی روشی که متریالیـزم تـاریخـی از آن بـریـده است انگشت نهاد. این فرایندی است از جنس گذاشـتن خود به جای دیگری که ریشه​اش در acedia <انـفعـال>، در ملال دل است، دلـی که به فـراچـنـگ​آوردن و نگـه​داشـتن تصـویر تاریخـی راسـتینی که چون آذرخش روشـن شـده امیـد نـدارد. نزد متـألـهـان سـده​های وسطـا انفعـال منشأ انـدوه شناخـته می​شـده اسـت. فـلوبـر که با ایـن حـال آشـنایی داشته می​نویسد: “Peu  de gens devineront combien il a fallu être triste pour ressusciter Carthage”. (تنها معدود افراد خواهند توانست حدس بزنند که آدم تا چه اندازه باید غمین بوده باشد که بخواهد کارتاژ را از نو زنده کند.) سرشت این غمینی آشکارتر می​شود اگر بپرسیم کـه هـواداران تـاریـخ​بـاوری در عمـل دارنـد خـود را از سـر هـم​دلی بـه جـای چه کسـانی می​گـذارند. پاسخ اجـتناب​نـاپـذیـر است: فاتحان. و همه​ی حاکمان مـیراث​خـواران کسـانی​اند که پیش از ایشان فتـوحـات کـرده​اند. بنابرایـن هم​دلی با فاتح بدون ردخور به حاکم منفعت می​رساند. متریالیست تاریخی می​داند معنای این چیست. هـرآن​کس که پیـروز میدان از کار درآمده بـاشـد تا هـم​امروز در شـاه​راهـی در حرکت است که در آن حاکمان امروز روی سر آنانی که بر راه افتاده​اند پا می​نهند. طبق سـنت غـنائـم جـنگ را بـر این شاهراه سر دست می​بـرند. نـام​شـان را می​گذارند گنجینه​ی فرهنگی، و متریالیست تاریخی بر این گنجینه با سردی محتاطانه​ای می​نگرد. زیرا بدون استثنا گنجـینه​های فـرهنگـی تحت​بررسی وی سرچشمه​ای دارند که او نمی​توانـد رها از حس دهشت آن سرچشمه را مورد تأمل قرار دهد. وجود این گنجینه​ها نه فقـط مـدیون تلاش فـکرهـای بـزرگ و استعـدادهایی است که این​هـا را پـدیـد آورده​اند، که نیز مرهون زحمـتی است که معـاصـران​شـان در گـم​نامـی کشـیده انـد. هـیچ سندی از فـرهـنگ نیست که درعـین​حـال سند تـوحـش نباشد. و به همـان ترتیب که چـنین سـندی رهـا از توحش نیست توحش فرآیند انتقال سند از یک نگه​دارنده به نگه دارنده​ی بعدی را به رنگ وبوی خود آلوده است. یک متریالیست تاریخـی، بنـابـراین، خود را تا حد امکان از این فرآیند انتقال جدا نگه می​دارد. او خود را موظف می​داند بافـت تـاریخ را خـلاف جـهت خواب آن شانه بزند.

 

هشت

سنت به​زیرپاافـتادگـان به مـا می​آمـوزد که "وضع اضـطـراری"ی که در آن به​سـر می​بریم استثنا نه، قاعده است. باید چنان پنداشتی از تاریخ به​دست آوریم که با این بصیرت در هماهنگی باشد. آن​گاه به روشنی درخواهیم یافت بر ماست که یک وضع اضطراری واقعی به​پاکنیم و این کار موقعیت ما را در مبارزه علیه فاشیزم بهتر خواهد کرد. یکی از دلایلی که فاشیزم بخـتی دارد این است که به نام پیش​رفـت مخـالفـان​اش با آن چون یک پدیده​ی نهادین تاریخ رفتار می​کنند. حیرت فعلی از این که آن چـه بر مـا می​رود "هنوز" در سده​ی بیست امکان دارد حیرتی فلسفی نیست. این حیرت آغاز ادراک هم نیست ــ مگر آن که ادراک عبارت از این باشد که آن دیدگاه درباره​ی تاریخ که این وضع از آن سرچشمه می​گیرد نمی​تواند به بودن ادامه دهد.

 

نه

بـــال مــن پـــــرواز را آمـــاده اســت،

دوســت دارم که روگـــردان شـــــوم.

عمر امـــا گـو بــدیـن​ســـان بـگـــذرد!

بــاز هــم بـخــتـی نـخـواهـم داشـت.

      ـــ گرهارد شولِم، درود بر فرشته

یک نقـاشی از کلـه <Klee> با نـام "فـرشته​ی نـو <Angelus Novus>" فـرشـته​ای را نشـان می​دهد که انگار می​خواهد از چیزی که ثابت زیر نظر دارد رو برگرداند. چشمان​اش خیره مانده​اند، دهان​اش باز است، بال​هاش گسـترده​اند. این هـمـان تصـویریست کـه آدم از فـرشته​ی تاریخ دارد. روی او به سوی گـذشته است. جـایی که ما سـلسـله​ی وقـایـع را خـیال می​کنیـم می​بینیـم فرشته تـنـهـا یک فـاجـعـه می​بینـد که آوار روی آوار کپه می​کـند و پیش پای او می​اندازد. فرشته می​خـواهـد بمـانـد، مـردگـان را برانگیزد، آنچه را خرد شده است سالم بسازد. اما توفانی از جانب بهشـت می​وزد. با چنان خشـونتی در بال​هاش پیچیده است که فرشته دیگر نمی​تواند آن​ها را ببندد. توفان مقاومت​شکنانه فرشته را به درون آینده​ای می​راند که به آن پشت کرده است، و در این حال کپه​ی ویرانی​های پیش پای او بالا می​آیـد و سـر به آسمـان می​کشـد. این تـوفـان همـان اسـت که به آن پیش​رفت می​گوییم.

 

نویسنده: ما - یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥

از خط سبز بهار بی برگ وبار بستار

تک نغمه نوایی می خواند ضرب اش

شکسته به درد

 

بدرود

بدرود

پیش آمد

ساده بود

 

مست از بوی باران گردونه می گردد

گرد انگشت بردهانان گردوی دربند

مزه کنان

 

یادآوند

تشنه است

زمانه

بیگانه

 

و پره از پی پره میان چار چرخ چوبین

آسیمه چلچله بار خویش در فلاخن به سنگلاخ

برمی کشد.

مطالب قدیمی تر »
کدهای اضافی کاربر :