streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - دوشنبه ٥ دی ۱۳۸٤

استثنا ندارد،برف بازی هیچ شکوهی ندارد. تا همین الان میخواستم بنویسم همیشه زیباست. حالا هم همان است. پاهایت که در برف فرو می رود، وقتی آن ها را بالا می آوری خیس است، برفی نیست.

 

 

گلوله ای برفی به پشت سرت می خورد. احساس خوبی نداری ولی با همه ی وجود می خندی، حتی چشمانت هم ــ گیرم با تاخیر! ــ می خندند. با دستکش هایت برف بازی می کنی یا لاس می زنی؟

 

مهم نیست، بالاخره برف آمده است و مانده ای غیر از برف بازی  چه بازی دیگری با برف می شود انجام داد تا آن را هم بی خیال شوی.

 

 

هنوز راه می روی، در برف هم راه می روی. همین است، لابد غرورت تو را به این کار وا می دارد! ولی ربطی ندارد، مگر در برف چه کاری می شود کرد که با راه رفتن در برف نمی شود؟

 

 

دختری که برف هم می بارد ولی هنوز خوشگل نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده ی جانانه ای را با لبخندی محو می کنی و پرباد می شوی، اما جداً که چی؟ مگر برف و باد، بیچاره، حاصلی دارند؟ برف اش را بازی می کند، برف بازیت را بکن!

 

 

یکی از استادان را هدف گرفته ای، پنهانی خواهی زد، خنده ای و در خواهی رفت، و، خب، این همان خایه مالی است: متأسف ام، اما گلوله ات را به گور خواهی برد.


"دیگر طعم هیچ لبی را نخواهی چشید." خنکی این جمله ربطی به من ندارد، برف بازی را بلد نیستی!

 

 

 

 

 

اگردوست داری می توانی برای خلاص شدن خنده های مرا نشانه بگیری، ولی به هر حال این آخرین گلوله ات هم نیست.

 

 

«داد و بیداد بی پایان پسری که برف بازی نمی دانست.»

 

و کتابی با این عنوان هم بیشتر از قورباغه و پنیر نخواهد فروخت و کماکان کسی به احترام ات کلاه از سر بر نخواهد داشت و انصافاً با این که شانس می آوری، بدبخت خواهی شد.

 

 

حال و هوای سیبری به سرم زده است.

 

 

 

 

به وضوح فکر می کردم سیبری همان سیدنی شهری در استرالیا است.

 

 

 

با لاقیدی وانزجار.