streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٤

سنکا فیلسوف باستان می گوید : چه لزومی دارد برای جزئیات زندگی گریه کنیم وقتی کل زندگی گریه دارد ؟

صفحه ی اول دفتری نوشته بودم: و خاطره ای می شود اگر بدانی برای تحمل کل زندگی همواره جزئیات آن را گریه کرده ایم بی آنکه بخواهیم . 

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٤

بخشی از ترانه ی license to kill (جواز کشتن), از Bob Dylan

 

,Now, he's hell-bent for destruction, he's afraid and confused

.And his brain has been mismanaged with great skill

,All he believes are his eyes

.And his eyes, they just tell him lies

 

,But there's a woman on my block

.Sitting there in a cold chill

?she say who gonna take away his license to kill

 

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤

 

این چند سطر- کمی بیش از چند سطر!- را چند روز پیش در یکی از بعد از ظهرهای بی خود و مزخرف تابستان در دانشگاه نوشتم وتا امروز به این فکر نکرده بودم که برایش نام بگذارم وامروز هم با خودم گفتم اساسا برای یک متن آشکارا سر درگم امید داشتن به یک نام گویا فریبی بیش نیست ! (و این گونه بهانه ی لازم برای نام نداشتن این پست فراهم آمد !)               

 

هماره فکر کرده ای مقدمات یک صعود را فراهم می کنی؛ گرچه می دانم که جز در پاره ای اوقات نام آن چه به آن فکر می کرده ای این نبوده است. چرا که به هر دلیلی دوست داشتی نامی بر آن نگذاری یا در خیالی خام آن را نام ناپذیر می خواندی !

بود یا نبود، هستی یا نیستی؟ تا اندازه ای یقین داری که آشکارا مسئله ی تو اینها نیست، اما کلیشه ای نه چندان قدیمی ملکه ی ذهنت شده است که گریزی از افتادن به ورطه ی کلیشه نیست!

و اینگونه است که همواره مسئله همان شده است که همیشه بوده است: بودن یا نبودن، هستی و نیستی !

اساساٌ دوردست ها را می توان دست نیافتنی فرض کرد و بر همین معضلی که دامن گیرت شده است، بدون فراموش کردن آن، پای فشرد، هر چند نکته ی دردناک آن فراموشی معضلی است که احتمالن جای دیگری رخ خواهد نمود و آن همانا برزخی است که تو را به این تصمیم شجاعانه وادار کرده بود.

نمی دانم این چیزی که الآن خواهم گفت بر وخامت احوالت خواهد افزود یا که با لبخندی سرد حاکی از دانستن آن را خوشامد خواهی گفت، ولی همیشه شرم داشته ای  ـ  گرچه به غرور تعبیر شده است  ـ  از این که با صدای بلند بگویی که "برای من ساختنی در کار نیست"، اگر چه بساط ساخت و ساز همواره به راه است!

و تمام تلاشی که انجام می دهم و دلبخواهی هم نیست بهانه ای برای وصف وحشتی است که به گفته ی نیچه از نگریستن به درون مغاک بوجود می آید.

این همانی است که برای تو به دفعات لحظاتی را رقم زده است که بی آن که بخواهی و بدانی بدل به حقیقتی ناب شده اند، و خوشبختانه یا بدبختانه تا رخداد لحظه ی بعدی گویا نمی توانی هیچ تصویری از آنها در ذهنت بپرورانی، و یادآوریشان گرچه حضوری جاودانه دارند چندان هم آسان نیست و به یک معنی حتی غیر ممکن است.

شاید گمان می کنی گزاره ی "ساختنی در کار نیست" اکنون، بعد از لاسی که با کلمات زده ای، باور پذیر می نماید و می توانی مدعی شوی بنایی با تاروپود ویران را بنیان ننهاده ای.

اما طنز همیشگی و تلخی اینجا رخ می نماید و آن همانا آن وجود سراپا ویرانی است که بدون هیچ انتظاری رگه هایی از زندگی را که حقیقت در آنها جاری است به نوشتن یا شاید تماشا نشسته است  ـ  و فلاسفه آن را سوژه ی متافیزیکی گویند !  ـ  و این بار دیگر بدبختانه (!) منشأ تمام بد فهمی هایی شده است که همواره به مرگ و از ترس آن به زندگی شایقت کرده اند، و صدای ترس خورده ی تو که اعلام برائت می کند با نگاهی به گوینده اش اسباب زوال بیش از پیش تو را فراهم می آورد.

هماره فکر می کنی مقدمات یک صعود را فراهم می کنی ...

 

ـ با شادی و پریشانی ـ