streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦

حرکات خوابیدن ام زیاد شده است. چشم هایم را چندباری باز و بسته می کنم اما نوری که از شیشه ی کناری می آید صورت ام را می پوشاند. متقاعد می شوم که دیگر بیدار شده ام. حس خوبی است،‌ انگار کسی درون ام خواب بوده است.‌ با بیدار شدن ام رفته است اما من راضی می مانم.

بیرون را نگاه می کنم،‌ نشانه هایی را که آشنای من اند می بینم: جدول های آبی و سفید کنار خیابان را که همیشه کوتاه اند. انگار این جای راه،‌ هوایی، اصفهان می شود. همه چیز پایین است،‌ نور چراغ های راهنما را از روی پل ها می توان دید. خمیازه که می کشم به آقای کناری ام فشار مطبوعی وارد می شود. دوباره بیرون را نگاه می کنم و به خودم می گویم اگر روزها این جا خلوت نباشد،‌ آن وقت چه؟

جالب نیست. از جایی به بعد نور شهر فقط چیزهایی را به اول اتوبانی که در راه است و باید تاریک باشد نشان می دهد ولی ساختمان هایی که مانده اند بی ریختی شان را در این خلاصه کرده اند که بعد از آن ها دیگر شهر نیست. فکری می شوم که وقتی همه جا آخر کار همین طوری است یعنی این که لگدپرانی را تنظیم کرده اند و مجوز ساخت داده اند. انگار برای نگهداری از چیزی،‌ میل کسانی متوجه خانه های کناری شان باشد.

خودم را نگاه می کنم،‌ بلند می شوم و می خواهم آب بخورم. کنار در عقب اتوبوس می ایستم و اتوبان را نگاه می کنم. انگار این اتوبان برای آن هایی که سوار یک ماشین شخصی به یک خواننده ی جاز یا هایده هم گوش می دهند ،‌ بهانه ای برای این که خاکی نشود دارد. ولی چیزی هم هست که با لیوان چای راننده که در سایه روشن نوری که از روز می آید مدام کثیف تر می شود،‌ جور است و این لیوان پشت سر هم از چای پر و خالی می شود.

اتوبان را بیشتر نگاه می کنم. چیزی دارد تکان می خورد،‌ خانم و آقای که روی صندلی های بعد از در کنار هم نشسته اند با سروصدا حجاب خانم را روی زانوهایش کامل می کنند. من می روم سر جایم می نشینم. چیزها را نگاه می کنم و حس می کنم وقتی به تهران نزدیک شویم همه ی آدم ها آنها را به خودشان خواهند چسباند. می خواهم بخوابم ولی کناره های اتوبان همت را می خواهم بیدار شوم وببینم. صبح آنجا انگار می جوشد.     

نویسنده: ما - دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

برگشته ام. از زیر طاقی و دالان گذشته ام،‌ دارم نگاه می اندازم به دور و بر. حیاط قدیمی پدر. گودال آب وسط اش. تل انباری از ابزار کهنه ی بی مصرف در راه پله ی شیروانی چپانده شده است. گربه در کمین بر تارمی. کهنه ی پاره ای که زمانی توی یک بازی سر چوبی بسته اند در نسیم می لرزد. کی مرا می پذیرد؟ پشت در آشپزخانه کی منتظر است؟ از دودکش دود سر می کشد،‌ قهوه درست می کنند برای شام. احساس می کنی که تعلق داری؟ احساس می کنی توی چاردیواری خودت هستی؟ نمی دانم،‌ به شدت نامطمئن ام. خانه ی پدرم هست،‌ اما هر شیئ جوری سرد کنار شیئ دیگر نشسته انگار سرش به کار خودش است،‌کاری که تا حدی فراموش ام شده تا حدی هـم هرگز به آن واقف نشده ام. براشان چه فایده ای می توانـم داشـته باشم؟ من برای این ها چی هستم،‌ حتا با این که پسر پدرم هسـتم،‌ پسر کشتکار پیر؟ و جرأت ندارم در آشپزخـانه را بزنـم،‌ فقط از فـاصـله ی خاصی گوش می دهم، ‌فقط از فاصله ی خاصی گوش می دهم و جوری که مچ ام را نگیرند که گـوش می داده ام. و چون دارم از این فاصله گوش می دهم جز صـدای تیـک تاک سـاعـت بـازمـانـده ای از روزهای کودکی چیزی نمی شنوم،‌ یا شاید همین را هم خیال می کنم می شنوم. هر خبر دیگری توی آشپزخانه باشد راز آن هایی است که آن جا نشسته اند،‌ رازی که از من مخفی می دارند. هرچه آدم بیش تر پشت در مردد بماند غریبه تر می شود. اگر همین الان در را باز کنند و از من چیزی بپرسند چه اتفاقـی می افـتد؟ مگر نه خودم هم مثل کسی رفتار خواهم کرد که می خواهد رازش را نگه دارد؟

نویسنده: ما - چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦


کیف دستی اش پر از آب میوه است. آب میوه هایی که فاسد نمی شوند. این همه ی چیزی است که می گوید برای دانستن دیگران لازم است و خودم بی هیچ زحمتی به همه می گویم.  می گویم سرکارخانم به من هم می خواهید همه چیز را بگویید یا اصولاْ وقت تان دیگر ارزش این چیزها را ندارد؟
با سکوت و لبخند عجیبی حرفم را می خورد و می گوید: من نمی خواهم به چیزی اعتراف کنم ، می شود به جرم روانشناسی نکرده محاکمه مان نکنید؟!                                                

این حرف همین جور توی گلویم می ماند. شانه ام را می گیرم، مانند کسی که نداند آب می خواهد یا نه، می گویم: من نمی فهمم تو واقعاْ از من تنهاتری یا نه؟ من هم فقط فکر می کنم که کسی مدام با من در رفت و آمد است. ولی اسم همه ی مردمِ بیرون از اینجا که یکی نیست، یکی از آنها همانی است که با تو یا بی تو بدتر از این نمی شود و این همان چیزی است که خوب می دانی نه به پدر و نه به من ربطی ندارد.  

می گوید : « پدر معمولاْ محبت نکرده کنار می کشد ولی هر چیزی هم که به تو ربط پیدا می کند هیچ وقت از سرت بیرون نمی آید. ولی این چیزی نیست که باید باشد٬ همه ی حرف من این است که این اتفاق ها به من مربوط است٬ درست٬ ولی من یک جایی پیش شماها به گذشته ام نیاز دارم و این یعنی باید چیزی خودش وجود داشته باشد. تو ولی عادت کرده ای که از هر چیزی فقط استعاره ای را نگه می داری و هیچ کاری نمی کنی.» 

با سنگینی می نشینم. فکر می کنم همه چیز شبیه یک مسلمانی ناکرده است که نعش اش همراه ام دیده می شود. پاهایم صادقانه تکان می خورد٬ تا نگاهش می کنم می گوید: من نمی دانم توانایی شروع کردن چیزی را دارم یا نه ولی آن نره خر همه ی زندگی من نیست.
انگار که جان گرفته باشم با لرز می گویم: ببین! این را به حساب خواهر برادری نگذار٬ ولی من واقعاْ از چیزهایی که سر در نمی آورم بیشتر از هر چیزی به خودم پناه می برم و این همه چیز را گم و دور می کند. ولی این اگر فرق ما باشد چیز بدی هم نیست.


می رود. اطراف مان انگار همه چیز زنگ می زند.

نویسنده: ما - شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ...

و در آستانه ی دردی فطرتاً‌ زنانه: آن که ناگزیر است از زاییدن جز به زاییدن نمی اندیشد. باقی تأملات نابه هنگام غریزی است. غریزه ی محافظت، غریزه ی عمرکردن، امید عمر با عزت داشتن،‌ به لطف جاپایی در جهان نمادها: شهرت و نام. اولی جایگاه نمادین کوچولو را در جهان تعیین می کند،‌ دومی،‌ هرچه هم تلاش شود برای این که نماد چیزی باشد خود نمادینه خواهد شد. این زاده ی جدید عجیب با دست هایی برگ مانند رو به تنهایی و استقلال رشد خواهد کرد. و تن اش وانهاده به آیین هاست. او به دنیا می آید که کشته شود. مرگ طبیعی وجود ندارد.

باید باور آورد که هستی آلوده است،‌ آلوده به چیزی از جنس هستی وافر. به طرح انتزاعی گلیمی می ماند که در آن خط ها در هم گره می خورند و به هیچ کجا وصل نیستند. تمام ماندگاری و معنا و اسطوره در همین جاست.

در زایمان دردی که بتوان نکشید در کار نیست، دست کم برای نسل نخستین زایش. سیمرغ نماد فرزانگی ایزدان است و وجودش تنها در پس زمینه ی والا امکان می یابد. در بدویت تن دادن به تناسب های فیزیکی این چنین فرزانگی از انسان دریغ می شود.

زن بودن در مقام هستی تخفیف یافته از جنس هستی وافر نیست. شباهت با فروغی رقصنده دارد که از دل سنگی معبدی بیرون تراویده باشد. تنها از زاویه ی دید آتش است که چیزی بیش تر وجود دارد،‌ چیزی آلوده به گرمای خود، امکان زایش،‌ امکان زایش خود،‌ با شهرتی و نامی و با تمام تأملات نابه هنگام و بالاخره با دردی کاهنده.

همیشه در اسطوره ها زنان شیرمرد زاییده اند. در واقعیت سرد و سیمانی ولی نه چندان یأس آور درد ناگزیر زایمان سرود آن نی لبک چوبین هست: طلیعه ی تولدی دیگر. نه تولد دیگری.

قرن هاست چنین است. دردی را که تاب نمی آوریم انکار می کنیم و پشت در جا می گذاریم. ولی شدنی نیست. اسطوره ی شیرمردی کاذب با شروع درد زایش زن از بطن خود در سنگری اختصاصی سنگی بودن خود را به ستایش خواهد پرداخت. ولی آن که ناگزیر است از زاییدن جز به زاییدن نمی اندیشد.

 

نویسنده: ما - جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦

چند سال پیش راه که می آمدم انگار زنی چادری دنبال ام می کرد. یک بار برگشتم و او را نگاه کردم. مچ پاهایش پیدا بود: سفید سفید. صورت اش را نمی توانستم ببینم. وقتی که برگشتم سر خود چادرش را باز کرد تا بقیه ی سفیدی را هم ببیند، ‌این را می دانم. بعضی ها می گفتند او دورگه است و اشکالی ندارد گاهی چادر سرش کند. حرف بی خودی است والا هرروز می توانستم قدم هایم را با یک چادر میزان کنم. تصمیم گرفتم کاری به کار اهل محل نداشته باشم.

رفتم و تا دوستان ام بیایند اکبر را با خود همراه کردم و از دیوار مدرسه ای بالا رفتیم. من کفش پوشیده بودم ولی اکبر می گفت ندارد. راست می گفت. بالای دیوار به او گفتم حیف پاهایت نیست؟ از دیوار مدرسه پایین پریدیم. مدرسه ناظم نداشت و من از میان هم کلاسی هایم احمد را می شناختم و مطمئن بودم دست آخر بی شعور بی شعور است. کفش هایم را پیش احمد به امانت گذاشتم. او می گفت با جدیت دارد درس می خواند. از نرده های پنجره ی یک کلاس بالا رفتیم. نو بودند. بالاتر نمی شد رفت. اکبر می گفت لجم را در می آورد. پایین آمدیم و داخل چمن زار مدرسه می دویدیم. وسط دو ساختمان را سنگفرش کرده بودند. ما به آن نزدیک می شدیم. می دانستم آن جا دفتر مدیر است. چیزی لج ام را در می آورد. یک سرخری به جای ناظم ما را دید. من را کشان کشان به دفتر مدیر برد و رفت که اکبر را بیاورد. گفتم آقای مدیر این کثافت چه کار دارد می کند،‌نکند شما می ترسید؟

حرف نمی زد. نگاه اش که می کردم گمان می کردم باید حرف بزنم ولی هیچ فایده ای نداشت. اکبر را آوردند. می گفت من هیچ کاری نکرده ام. آن تخم سگ هم گفت آقای مدیر کلاس گم شده است و هیچ ردی از کفش های این پسر نیست. با لگد به ساق پایش کوبیدم و عقب عقب به سمت مدیر رفتم. اکبر گفت این حرامزاده کفش هایش را گم می کند تقصیر شماست. حرف بدی زده بود. این دیگر کی است؟! آقای مدیر گنده شده بود. نمی توانست تکان بخورد. دوستش چیزی در گوش اش گفت و سرجایش برگشت. گفتم توله سگ به ما هم بگو! گفت آقای مدیر می گویند: پیداکردن کفش ها کارخودتان است. تمام.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

گیاهی آشکار شده به تنگی و انتهای روز و رویا.

تنیده شدن به سایه و سنتِ آمدن و لکنت، آمدن و حکمت :

دینیارانه ی صبر دیگرانِ تو که هوایی است، هوا.

ترس و تیغ ِ بوسه بود که پوسید ؛

نپرسم.