streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦

به میدان انقلاب اگر درآمده باشی

می دانی

پسکوچه ای به آن راه می بُرد

که آمدشدگاه لب های بسته ی باز بود

بر باله های حریر انگشت کشیده ای اگر

حس می کنی

چشم ماهی می رویید از انتظار حلول

آن گونه که بلم در انتهای لیفه ی نخل

اینک این خلیج و این ماه مرجانی

گواه باش

ریزموجی نجوای غار را تا روی پاها می روبد

کوچه ها میعانی اند

مد بالا می آید

نویسنده: ما - دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
... می شود گفت که تعلق خاطر شورانگیخته ی بی قیدوشرط به "حقیقت" جای خود را به دغدغه ی "موفقیت" داده است. البته که این گروه از روشنفکرها رک و راست نگفته اند تمایزی میان نظام اجتماعی بد با خوب وجود ندارد، البته که نمی گویند انسان مجبور نیست درست کار باشد و خدا مفهومی بی معناست. اتفاق بدتری افتاده است. این مفاهیم و نهادهایی که جایگاه مناسب و درست آن ها بودند هنوز مورد تأیید واقع می شوند، ولی تأییدی خالی از دل مشغولی درباره ی محتوای ملموس شان، بدون این که به علم و زندگی در راستای این محتوا جهت داده شود.... در راه آمدن به این جا سخنرانی هیتلر را شنیدم. کلمات او از فراز دشت ها و دریاهای جهان به ما می رسند. او به دورترین دره های محصور میان کوهستان ها نفوذ می کند. اما من یکی هرگز با این همه شدت حس نکرده بودم که آن چه او می گوید کلام نیست و بلکه یکی از نیروهای طبیعت است. کلمات به حقیقت می پردازند، خود را با حقیقت درگیر می کنند، اما کلام این یکی به جنگ می پردازد، تعلق به رده ی جنگ افزار پرزرق و برق ساکنان مارس دارد.... قصد زبان – کاملاً جدا از نیت روانشناسیک گوینده  –  معطوف به عمومیتی است که تنها عقلانیت برخوردار از آن دانسته شده است. تفسیر چنین عمومیتی ضرورتاً به ایده ی جامعه ی نیک منتهی خواهد شد. بنابراین زبان تا جایی که در خدمت حفظ وضعیت است بی وقفه خود را نقض می کند. ... سخن گفتن با کسی در اساس بازشناختن اوست در مقام یکی از اعضای انجمن انسان های آزاد ممکن در آینده. گفتار رابطه ای با حقیقت برقرار می سازد که دیگری نیز در آن شریک است و به همین دلیل درونی ترین تصدیق وجود دیگری است.
نویسنده: ما - شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦

DeathInSickroom / Edvard Munch برای تولدی دیگربار، برای آن یهودی:

 دانیال اسحاقی

فکر می کرد این تصویری که مدت هاست ذهن اش را رها نمی کند خوابی است که هرشب دارد آن را می بیند و به یاد نمی آورد.

این تصاویر وحشت،‌ هراس، و حتا لذتی خواب گونه داشتند ولی به هرحال این ها فقط تصورات او بود وقتی که او می دید هرشب حوالی ساعت یازده شب از خواب می پرد و با ترس و ابهامی توأمان در راهروهای تاریک خانه ای به دنبال کسی می گردد - به خاطر نمی آورد بتواند کسی را بشناسد - و وقتی هیچ کس را پیدا نمی کرد،‌ گمان می کرد عده ای لحظاتی پیش خانه را ترک کرده اند و او باید به دنبال آن ها به کوچه برود.

کوچه را نمی شناخت،‌ دست اش را به دیوار سیمانی خانه می گرفت و جلو می رفت. دست اش به لبه ی دیوار همسایه که کشیده می شد،‌ صدای تپش مانند بی روحی می آمد که فکر می کرد به زمین ربط دارد و لحظه ای بعد توپی پلاستیکی را می دید که جلوش راه می رود. هاج و واج می ماند و با ترسی فلج کننده چشم هاش را برمی گرداند تا در سکوت کوچه دیوارهای بلند و ناپیدای خانه ها را بنگرد. به یاد نمی آورد چیزی دیده باشد اما همیشه همین جا تاب دیدن نمی آورد و با ضربه ای روی زمین به خواب می رفت.

این ها تصاویر بدی بودند،‌ به هیکل های بی صورتی می ماندند که با شادی ناشیانه ای همیشه تمام پله ها را سه تا یکی پایین می آمدند و بدون این که حواس شان به پاگرد باشد،‌ پای پله ها با ضربه ی هول ناکی بر سر مردی فرود می آمدند که بعد از مدت ها به این پله های تنگ و تاریک قدم نهاده بود و گویی خیال برگشتن هم نداشت. اگر همه ی این ها را برای کسی تعریف می کردم بی تعارف می گفت: مانند فیلمی خوش ساخت است که اگر کارگردان اش مرده به دنیا نیامده بود هیچ وقت ساخته نمی شد.

و من مثل همیشه معنی این همه آه و نفرین را هم نمی فهمیدم.

- پنجره را ببند،‌ تو وقتی خواب ات می برد،‌ این سگ ها تمام شب،‌ بی هیچ صدایی در خیابان می دوند و مادر،‌ باور کن،‌ این اصلاً خوب نیست.

شاید راست می گوید،‌ این دکمه ها از وقتی سر این کار جدید رفته ام،‌ یک بار هم به پیراهن ام نیامده اند.

دهن ام را باز می کنم و خمیازه ی اشک داری می کشم. از وقتی من چراغ ها را خاموش می کنم، درست مثل قبل هیچ خواب ام نمی برد. با این وضعیت بهانه ای برای سر کار رفتن ندارم و در خانه می مانم تا ببینم برای خط زدن هر چیزی چه قدر آمادگی دارم، اما فقط خواب ام می برد.

غلتی می زنم تا شاید میان خواب و بیداری دوباره به دنیا بیایم،‌ اما صدای سگ ها را هم نمی شنوم.

       
نویسنده: ما - شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦

بازو در بازو رفتیم. هدایت ام می کرد تا بگریزیم،‌ و ضربان طبیعی راه رفتن مان نه خیلی کند بود و نه آن چنان تند که گویای اضطرار باشد. بیش تر به این می ماند که ناپدید شده باشیم. سرانجام از حرکت باز ایستاد. در آن لحظه من پشت سر او واقع شده بودم و نمی دیدم به چه دلیل قدم هاش سست شدند تا این که تابلوی دوزندگی را دیدم و کمی متعجب شدم که این مکان چگونه در برابر ما سر برآورده است. لیکن هنگامی که به بالاخانه ی دنج من در پس کوچه ی میدان داخل شدیم من بودم که بدون تأخیر راه خود را از میان اشیاء و سایه ها یافتم. او بی حرکت پشت به در بسته ماند. میز کهنه ام با صندلی همیشگی اش در پیش او قرار داشت،‌ درست در میانه ی اتاق،‌ اما فرصتی نداشتم که به نشستن دعوت اش کنم. او حیرت کرده بود و بی آن که بتواند از میزان فرورفتن اش در بهت بکاهد تنه های مقوایی لباس برکرده ی گرداگرد اتاق را ورانداز می کرد. جزئیات ناتمام آن پیراهن های زنانه قابل رویت نبود و می شد این توهم را داشت که آن ها بر تن بانوانی اند که در میهمانی مجللی بر او نیم تعظیم می کنند. شاید به جاآوردن این که وقتی بر عروسک های مقوایی سوارند از پس چین ها و تورها و آویزها انسان های به مراتب زنده تری را می نمایانند برای میهمان سیاه پوش من دلگرمی به ارمغان می آورد. مهتاب خیابان را درنوردیده و غریب وار همراه با ما به درون اتاق سرریز کرده بود تا زمان را بی حرکت نگاه دارد. آیا سیاه پوش منتظر حرکتی از سوی من بود،‌ به سان حیوانی در تیررس که بر آستان واقعه ساکن می ماند و اجازه می دهد بوها بر او هجوم بیاورند؟ پرده ها را کشیدم و روی سربخاری دست ساییدم. ناگاه به این فکر افتادم که اگر کبریت بکشم تراشه ی چوبی به گوشت ام فرو خواهد رفت و درد و خون اشارتی به عظمتی بی منتها خواهد بود. آهنگ تنفس خودم و بوی بیدارکننده ی نفت مرا به خود آورد. چراغ را گیراندم و فتیله را تنظیم کردم. آن گاه الماس های شب درخشش خود را باز یافتند و سایه های رقیق و لرزان تنه ها بر دیوارها ما را به آرامش خواندند. چراغ را بر میز نهادم و او را به نشستن دعوت کردم. نشست و آرنج هایش را به میز تکیه داد و با دو دست اش بر زیر چانه به من نگاه کرد. لبخند لطیف و اندوهگین چشمان او چنان در فراسوی مکان و اشیاء به ادراک کامل می خواند که حس کردم تمامی فعالیت های روزانه ای که در آن اتاق می کردم و شب ها به نجوایی گم و گور تبدیل می شدند حال به او - در هیأتی خدایی - تعلق دارند. توضیح نارسایی درباره ی چراغ شاهی دادم. - این همان شاه است که شب ها با لباس مبدل در شهر قدم می زد؟ - خودش است. - البته چراغ او باید یک هدیه باشد؟ - بله این چراغ فرنگی است. تاریخچه ای دور و دراز دارد. - شعله، می دانید، آیین عبودیت را زنده می کند. گرچه ستایش روشنایی خود رهایی از تعلق را نشانه می رفته است. نمی دانستم چه بگویم. جواب اش دادم: و این شب متعلق به من است. شهر امن و امان است و شما به من افتخار داده اید میزبان تان باشم. لیکن او غرق در افکاری ناپیدا و بیان ناشدنی به نظر می رسید. خط لبان فشرده برهم اش طرحی از نهایت غم ترسیم می کرد. چراغ را خاموش کردم. غلظت تیرگی ناگهان چنان بود که انگار خواب همه ی جهان را در ربوده باشد.

نویسنده: ما - پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

 تقدیمی: به امید مهرگان، با تحسین

در حکایت تمثیلی انجیل به نام فرزند اسراف کار پدر به پسر هرزرفته ی  خود راه می دهد، چرا که این فرزند استحقاق هیچ ندارد و بنابراین برای بازشناخته شدن به صورت انسان مستحق ترین است. غریزه ای ظاهراً پدر را از رعایت عدالت نهی می کند.

سخن از عفو نیست. بحث از معاف ماندن از پرداخت تاوان نیست. بازشناختن با نوکردن گره می خورد و فرد از رنج تعلق نیم بند به دنیای دیگران رها می شود. او تصدیق می شود، نه در چارچوب رفتارهاش، نه به بهانه ی بازگشت، نه ضمن معامله، بلکه در دربستگی مونادیک رابطه ی انسان عریان با زندگی، تنها به خاطر همین و نه هیچ فضیلت دیگر. محدودیتی که بر او تحمیل می شود صرفاً آن قدری است که زنده نگه اش دارد.

برای پدر عشق و یا تساهل حسابگرانه به تنهایی نمی توانند انگیزه ای باشند. آگاهی او از انسان عریان باید اتفاق بیافتد. لحظه ی اتفاق افتادن اش در فیلم مهرجویی،‌ با سرنگ مواد در دست، لحظه ی جان داری است. هردو هم می دانند پدر و پسر، گرچه آگاهی شان بیش تر از آن نوع است که آدمی زاد در رویایی صادق تجربه می کند، وقتی هول زده به مکانی پا می گذارد ناشناخته، واقع، مقدر. از آن جا به بعد روند سراشیب می شود، شتاب می گیرد، جلوه ی تنی می شود بزرگ و برهنه و فراخواننده به محو مرز زندگی با مرگ.

از سینما که بیرون می آیی حس می کنی زنده ای، زنده و بی زار. نیمه جانی رقت آور سینمای ایرانی یادآوری شده است، مضحکه ی سینمای ایرانی در تو تکرار شده است. نمی دانی خنده کنی یا بغض. پروا نیست. بی زاری ات، باری، از این جاست که نقش آگاهانه ی تو در رویارویی با این احتضار هنوز امیدی حاشیه ای بستن است به زنده نگه داشتن تن بیمار.

فیلم مهرجویی، اما، تصدیق خودش است.

نویسنده: ما - چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦

سایه های سردی از زیر سردر استوار مترو بیرون می آیند. هوای شهر سرد که می شود خیر خواهانی که دست شان در کار است، صبح در هوا فوت می کنند: خدا به خیر بگذراند! و با آرامشی که می گویند آسمانی است سر کار هایشان می روند.

هولی، برش های زیاد و نمایش زمانهایی که در آنها هیچ چیز باقی نمی ماند فقط سرعت تغییرات در زمانه ی نو را بازگو نمی کند، بیشتر از آن روایت به هیچ گرفته نشدن ( شدن ) ویرانی هستند.همه جا پای یک زندگی، چند آدم و چند سالی در میان است که هیچ چیز ساخته نمی شود که سر جایش قرار بگیرد؛ نه موتزارت، نه بتهوون، نه جان لنون و اسپرینگستین و نه حتا ترانه های شیش وهشتی که با سنتور نواخته می شوند. سراشیبی کماکان ادامه دارد و این همه مربوط به سالهایی است که آدمیانی عمدتاً جوان حتا فرصت نمی کنند از تلویزیون یا پرکاشن شان خسته شوند و قبل از آن که رنگ آرامش و آرامی را ببینند یا مثل آوار فرو می ریزند یا مثل بقایای آوار می ایستند میانه ی دیوار دیگران.

این فیلم به ایده اش وفادار مانده است و هیچ چیز را مضاعف نمی کند. نه صدای علی سنتوری صدای ماندگاریست، نه سازش ماندگاری نشانه ای را به فرهنگ و تاریخ این شهر حقنه می کند. اصراری اگر هست فقط لایه های گوناگون فرم روایت دلالت گر آن هستند: قصه ی زندگی ای که راست نمی شود. و مدیومی که این را بیان می کند خوشایند باشد یا نباشد همین سینما است. 

سالهاست که اطراف ما آدمیانی با بغض می میرند، دق مرگ می شوند، ویران می شوند، به بند کشیده می شوند و همه ی اینها اثرات هولناکی بر رمق و توان این زندگی می گذارند. که گذارده اند و همین هم هست. این گونه فیلم ها و روایت ها امیدی که می دهند در تاکیدی است که بر نگاه داشتن هوشیارانه و جانبدارانه ی مرزها دارند و این همراه با عدم اصرارشان برای تحمیل بُعدی اضافی و گونه ای عمیق نمایی دروغین، خود گواهی است بر استمرار تفکر و امتناع از دفن بی صدای خاطرات شب های هراسناکی که از سر می گذرانیم.

دیگران را باید بشود اینجا پیدا کرد و وجودشان را حس کرد، حتا اگر از حاشیه ای که همه ی ما آنجاییم هنوزهم بر کنار بودن است که می بالد و وقت وشهر هنوز در اختیار پدران است. علی سنتوری وهانیه، هانیه و خامی لرزان جاوید و اضطرار آوارگی، مادری که سفید که می پوشد شیطانی تر می شود، پدری و فرزند بزرگی که اخته شده اند، که مادری اخته شان کرده است و دیگران و دیگران...

طوفان است که می وزد و متن سنتوری به گمانم همانی است که چیزها و پسماندها را در خود می آورد و سراسیمگی و بهت شان را نشان می دهد. - خود فیلم هم دستش می لرزد و به دل می نشیند. - میانه ی طوفان چیزها باید وجه تبلیغی شان را از دست بدهند و می دهند. ابری هم بالای سرشان چیزی را برای مخاطب توضیح نمی دهد، که کاریکاتور نیستند.

این ها همه هست و اگر کسی نگران هویت و نشانه های ایرانی هم هست که معصومانه! لگدکوب می شوند باید بتواند درک کند که درخورترین روایت یک نماد بی آنکه چیزی را    - معصومیت، پاکی، اصالت و چه و چه را! - بر آن بار کند، فقط  نشانه را جایی به کار می گیرد که اگر چیزی وجود داشته باشد خودش به بیان آید.

در این فیلم هیچ چیز اصیل نجات دهنده ای وجود ندارد، نه موسیقی، نه پدر و نه شمایل عرفانی سنتوری. همه چیز در محدوده ای خاص و به زور علم و داروست که بر پاست و همین هم موقتی است، البته! 

فیلم مهرجویی سزاوارانه به تفکر وفادار مانده است.

 

نویسنده: ما - یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦

درهم نشد.

فاصله میانه ی هزار تن فشرده اش را ویران کرد.

ساق اش را کشید،

جای زخم ماندنی اش را صدا گذاشت:

تا سبز نشوند،‌ می دوم!

نویسنده: ما - چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦

سرش را جوری کج گرفته انگار بگوید تسلیم ام. چین های پیشانی این را نمی گویند: خشمی پرصلابت آن بالاها را چین چینی کرده است.

آن وقت چشم ها. چشم های هول زده ی مبهوت که هیچ چیز را منعکس نمی کنند (یا می کنند).

لب ها به سادگی غمگین اند،‌ خیلی غمگین. موهاش شانه نخورده است: افسرده. ولی طرح صورت اش، کمیک و‌ لج کرده یا‌ مقاوم و خردورز، با یک گونه پف آلود و گونه ی دیگر تورفته،‌ با آن بینی مفلوک تقریباً‌ ناموجود که در عین حال مکان ثقل همه ی اجزاء دیگر قرار گرفته است؟

او یک طرح خالی است، یک طرح خالی، بی قصد. وقتی داشت ترسیم می شد داشت یک ضرب بیرون ریخته می شد.

قصد تاریخی طراح گفتن همین بود،‌که طرحی برای کشیدن دارد ولی راهی برای ارائه ی هنرمندانه اش نه، تا قصد تاریخ نگار چه باشد.

آیا این جا اندوهی بیان شده است،‌ اندوهی ناشی از ادراک؟ مجموعیتی از آن دست که به هم می رسد وقتی عاطفه های مختلف به نقطه ای می گروند هست،‌ ولی نمی شود از حقیقتی مطلق حرف زد،‌ مگر به مدد تفسیری نو.

و شاهکارش: آن سه خط کاملاً‌ بی معنا.