streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦

من می دانستم همیشه لحظه های شبی این چنین را اگر یک قدیس که مرا هم دوست دارد با من و با چشمان من سپری کرده باشد و بخواهد به چیزی بنامد سرش را با یأسی سرتاسری و داهیانه (!) به دامان آبی و تیله ای رنگ خدایی که بزرگوارانه به خواب رفته است خواهد انداخت و آن وقت خواهد گفت: فرزندم به آنی که قرارت را از تو گرفته است بگو این خدا نسیمی است،‌ هرجایی نیست،‌ و تو را خوب می نگرد!

من اما، راه رفته را ...

و من می گویم:‌ این برای هیچ کس نیست،‌ شعله مرا می سوزاند!

کاش نگاه ام نمی کرد،‌ هراس انگیز است،‌ سراپایم آبی و تیله ای است که رنگ می بازد.

نویسنده: ما - شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٦

ترجـمه ی شـعرهـایی از والاس اسـتیونـز به قـلـم امید مهرگان (سایت rokhdaad) اگـرچـه به وضـوح ترجـمه اسـت تـرجمه نبـودن هـم – البتــه در معـنایی محــدود – درباره اش صـدق می کند.

فارغ از کیفیت نتیجه ی کار، متنی که بر اثر ترجمه ی شعر حاصل می شود دگرگونی خاصی را در خود حمل می کند، از آن جا که مهم ترین اشاره ی شعر اولیه که عبارت است از خطاب خاص شاعر در زبانی خاص از زبان مجزا می شود (و مخاطب درونی شاعر هم به صورت مخاطبی عام و یا دیگر در می آید). فرآیند بازپرداختن، به نظم دوباره درآوردن، صرفاً به تثبیت این تجزیه کمک می کند اگرچند در نهایت به نوعی تازه از خوش نشینی و یگانگی زبانی ختم شود. انگیزه ی مترجم هرچه باشد ماهیت ترجمه تحول معـنابخشنده و مفسـر در زبان و فـرهـنگ است، تحـولـی که واسطـگی در آن خـود جلوه ی عمده پیدا می کند.

در ترجمـه ی مورد بحـث پوسته ی بیـرونی زبـان در شعـر انگـلیسی به صـورت ایسـتا و کنده شده از پیشینه منتقل می شود، با وامی تام و بی تخطی از ساخـتـار عـبـارت در انگـلیسی و هم ردیف سـازی بی کم و کاست واژه ها حتا در جـاهایی که معنای مجازی مطـرح بـوده است. وجـود یک زبـان دوم اتفـاقـی جـانبـی بـه نظـر مـی رسد. می تـوان بی تأثیر تلقی اش کرد.

در برگرداندنی از این دست نه زبان مبداً و نه زبان مقصد قرار نیست امکانات خود را به نمایش بگذارند، قرار است ترجمه شکل بی دریغ و عریان خود را تجربه کند. عریانی یعنی تحقق یافتگی محض، و در حالی که ترجمه عمدتاً واسطه ای بیش نیست در تجربه ی مهرگان به کمالِ بودن نزدیک می شود و ظرفیت فرآیند و میانجی را از دست می دهد.

اگر پرسیده شود بر سر شعر چه آمده است باید شبکه ای از محمل ها، ربط ها، را در خیال مجسم کرد که در آن انتقال معنا از طریق ترجمه صورت می گیرد. عدم وجود چنین شبکه ای به این معناست که تأثر ناب، دریافت محسوس، که معمولاً آغاز و انتهای اتفاقی را تشکیل می دهد که در ذهن می افتد در واقع تمام اتفاق است. می توان بداهت اشیاء را لمس کرد و چیزی از ذات شان را به حافظه سپرد، اما اقتضای بر آن ها تأمل کردن، آگاه بودن از تأثیرشان بر جهان ذهن و اجازه دادن به تأثیرگذاری متقابل ذهن، وجود همان شبکه ی واسطه است: در شعر، کندوکاو شاعرانه در زبان، حذف عادت ها و ایجاد میان برهای تازه، سهل انگارانه اگر گفته شود، کاری زبانی و انسانی آوردن بر سر جهان.

چـنین به نظـر مـی رسد که (شاید در اقتدایی طنزبازانه به یکمین شعر والاس استیونز در مجموعه ی مهـرگـانـی) مـترجـم تعمد داشته است کاری زبانی بر سر شعر - که خــود تقــریباً با فرهنگ و با زبان یکی است – نیاورد یا زبانی تازه را بنیاد نهد. ولی فارسی بودن متن مهرگان کاملاً هم قابل انکار نیست و بنابراین ترجمـه ی او هم چنان به اصلی بازگشت می دهد که وجود ندارد.

-M-

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦

چند شب پیش یادداشـت هـای کافکا را می خـواندم،‌ آن جـایی کـه بـرای پـدر فـلیسـه بـاوئـر نـامـه می نویسد.

قبل از آن هیچ وقت نتوانسته بودم بیش تر از ۳-۴ صفحه از این یادداشت ها را پشت سرهم بخوانم و همواره با گونه ای ترس و سرگیجه ی تحمل ناپذیر که آمیخته با لذت خاص و نه چندان ناپیدایی بود آن را کنار گذاشته بودم.

هرچه بود آن وقت ها به چیزی نیاز بود و حتا می توانستم میلان کوندرا را به خاطرش ملامت کنم که گفته بود چاپ یادداشت های کافکا پس از مرگ اش بزرگ ترین خیانتی بود که می شد در حق او انجام داد.

این دفعه ی خواندن اما، از شجاعت بود یا هرچیز دیگر،‌ فاصله بود که با خواندن این یادداشت ها محو می شد و رو به مغاکی ژرف تر زایل می گشت، و از قضا جمله ی کوندرا را هم کسی با طرح خنده ای برایم تکرار می کرد. سخت بود.

سخت است.

با این همه هنوز تردیدی هست و آن این که ختم کردن همه چیز به همین جا و اصرار بر یک اینهمانی صرف به ساده لوحی پهلو مـی زند و اتفـاقـاً‌ جمله ی کوندرا هم وقتی تکان دهندگی خود را آشکار می کند که حاوی گونه ای پیش گویی باشد شبیه به همین که رخ داده و می دهد.

برای من مفهوم آدورنویی زوال تجربه حاوی بصیرتی است که همان بی پایانی این زوال باشد ...

برخلاف تصور یکسانی، ‌حتا تجربه ی معناگسیخته ی کافکا هم دیگر دسترسی پذیر نیست ...

نویسنده: ما - یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦

در جنجال کارتون های Jyllands-Posten حق با چه کسی بود و اساساً از چه چیزی تشکیل می شد؟ ظاهراً بی آزاربودن ذاتی روش نمادین در زیر سؤال بردن نمادهای دیگری به خودی خود آزاردهنده است چرا که محلی برای تردید یا تعلل باقی می گذارد. از این رو کافی نبود که مطبعه ای دیگر در جایی دیگر رندانه چند کارتون "دندان شکن" یا متنی مختصرومفید سیاقلمی کند تا پاسخی متناسب داده باشد.

نه فقط به دیگری از طریق اعتقاد او به مقدسات اش، که به خود شخص مقدس، اهانت شده بود. و برای او که چنین پابند شده باشد تفاوت بزرگی هم میان اهانت بدون شرح و باشرح (با عذر) یا بین توهین در خلوت و توهین در عیان وجود ندارد. آیا در خبرهای آن دوره به انتشار کارتون ها – در تقابل با طراحی شان – اعتراضی درج شده بود، به کیفیت هرچند کلیشه ای ولی دلخنک کن و گزنده ی آن ها اشاره ای؟ مقدسات مطلق اند، مطلقاً قابل تقدیس.

از طرفی نهاد خاصی مثل مطبوعات (و در اساس همه ی متن، آوا، تصویر، یا اندیشه) قرار است بتواند بی که حقوق مادی و معنوی افراد را با استناد به جبر قانون یا با اتکا به زور سلب کند بر سازمان یافتگی و استحکام درونی این حقوق فشار بیاورد. حقی مثل حق دارابودن یک مکان نمادین، یک خلوت یا راز، یا یک عقیده برجا می ماند حتا اگر ماهیت و مشروعیت آن به نقد کشیده شود یا خودش به هر دلیل معیوب یا منسوخ جلوه کند.

روی حساسیت ها انگشت گذاشتن واکنش برمی انگیزد، ولی در میدان دید رسانه های بزرگ بودن فرصتی است که پیش و بیش تر در اختیار حداکثر واکنش قرار داده می شود. در رسانه های جهانی دوبعدی بازتاب یافتن بیش از هرچیز به عدم تناسب امکان رشد و انتشار می دهد. مکان جاذبه ی قطب های ناهم نام (متضاد؟) و نادیده گرفتن طیف میان دو قطب که ممکن است جای واکنش های متناسب تر یا حتا اندیشیدن باشد رسانه های خبری زمانه است.

در ماجرای کارتون ها قطب های ناهم نام به چند روزنامه نگار "گرگ باران دیده" و خیل تظاهرکنندگان "خون جلو چشم گرفته" منحصر می شدند که هیچ یکی شان هم جایگاه قابل دفاع تری نسبت به آن دیگری نداشت، و البته تا آن جا که حافظه ام یاری می کند هیچ یک از دو طرف به واکنشی شدیدتر از برانگیختن احساسات عمومی علیه طرف دیگر توسل نجست. پای اعمال زور نابودکننده در میان نبود. برعکس در جریان فتوا علیه سلمان رشدی نه تنها جان مرد در خطر افتاد بلکه ناشر ژاپنی کتاب "آیه ها ..." ظاهراً در راه عدم اطاعت از خواسته های مسلمین جهان جان باخت.

آیا مدل اخلاقی بر بنیاد نوع رسانه شکل می گیرد؟ در فیلم "آژانس شیشه ای" ابراهیم حاتمی کیا آژانس شیشه ای آیا نمادی از آن نوع رسانه نیست که خود مایه ی جنجال را فراهم می کند تا نکته ای را مطرح کند؟ سینما اصولاً رسانه ی لحظه ها و برداشت هاست ولی می تواند اخلاقیات هم بسازد، به موضع فیلم ساز و سرمایه ای که پشتیبانی اش می کند بستگی دارد. حاتمی کیا آژانس را می سازد و در قالب آن از سینمای خود نشانه ای انکارناپذیر – اما به عقیده ی من مبهم و دوگانه و قابل بازشکافی - ارائه می دهد.

جانب داری از حق می تواند در به گوش رساندن صدای فرد رنج کشیده ای که صدایش شنیده نمی شود متجلی شود. اگر قابل اجتناب بودن فاجعه ی مرگ جانباز فیلم نکته ی اصلی باشد آن وقت رسانه ی شیشه ای حکم مکان بی حاصلی ها و بن بست ها را دارد، جایی که بنیاد عریض و طویل دنیای بیرون از یک سو، مدیر آژانس از سوی دیگر، باقی گروگان ها و جانباز و آخر و بیش از همه"حاجی"، به پایان منابع خود می رسند و صرفاً مجریان یک برنامه می شوند و همین. در این حالت حاتمی کیا نه تنها دست آژانس را رو کرده بلکه تکلیف خودش را هم با سینمای مبلّغ معین کرده و از این راه رستگار است.

اما اگر فیلم می خواسته است – شاید با پرداختن سهم "قهرمان" به او – حق را با طرفی بداند که در تاریخ این سرزمین بی سهم از سرودی برای همیشه ناخوانده باقی خواهد ماند، آن وقت می شود به فیلم ساز خبر داد که "آژانس شیشه ای" در مقام رسانه ی این سرود در برابر زور – زور سرسپردگی محضی که ضمناً به سلاح گرمی هم مجهز است، زور جنگ در دوران صلح - سر تسلیم فرود می آورد و حق را در جا از خود و از قهرمان سلب می کند. می شود گفت در این حالت جنجال برانگیزی خاص این سینمای حاشیه ی جنگ برای قضاوت و تعیین حق و باطل دو ناهم تراز را در برابر یک دیگر قرار می دهد: لحظه ای بودن و شکنندگی بی چرازنده ماندن و عافیت طلبی را در برابر قدمت و استواری حرکت ابرانسان هایی که خطر می آفرینند و مرگ را می پذیرند تا به تاریخ آینده اندیشیده باشند. در حقیقت، اما، بطلان صرف یکی و حقانیت مطلق آن دیگری در شرایط هم ترازی، در شرایط انتخاب در موقعیت های حاد، است که تعیین خواهد شد و بس.

مانی!

نویسنده: ما - جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦

تحمل تو را دارم

شیشه به دندان نگیر

یار من باش!

دل گیر و بی راه پلک بزن

پیدا شو (نشو)

برقصان ام، خدای من!

نویسنده: ما - جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦

سرم را بیاویز

تا یکی در میان زیرش بگیرند.

ماه مرا پس که می دهی

بی فراموشی طاقت می آورم؟

شرم

تکیه گاه بی بلندای من

و صورت ها ماه ها

نویسنده: ما - جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦

دخترش را بوسید.

کنار می آمد

از راهی که آمده بود.

نشانی دیگری را پرسیده بودند

قرار شده بود سرخ سرخ بماند.

لحن اش را بدزدید.

نویسنده: ما - جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦

خوابیده بود.

چیزی تمامی نداشت.

برمی گشت تا به کسی بگوید

روزهای آخر اسفندیار را آرزو کرده است.

نفس نفس که می زنند

درگیری در گلوی شهر و مرثیه ی ناروای ضیافت غایبان است.

رمیده گذشتند ...

نویسنده: ما - دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦

Pray Lord

Pray to us

We are near

Near and at hand

میانه ی دانشگاه. دختران و پسرانی پلاکاردهایی را در دست گرفته اند. در کنار عکسی نوشته شده است: احسان منصوری را آزاد کنید.

نگاه شان می کنم. همیشه از پلاکارد می ترسیده ام. راست اش از احسان هم می ترسیدم. فرقی نمی کند، نزدیکی ترس است و دیگر هیچ. همیشه به بدترین لحنی به خودش گفت بودم تو شوق امر تهی را داری، و هیچ وقت نه نگفت. ترس این است:

توانایی دوست داشتن هم نداشته ایم، و اگر بازی خورده باشیم می ترسیم، همین. ما دیگر کیستیم؟! احســان خـوب بازی می کرد و از آخـر به اول هـم بازی می کــرد -  ترس اش بــرای مـا بــود، می دانی؟ دقت می خواهد، سرعت، قـدرت، و خـیلی چیزهای دیگـر، و بعـد از هـمـه ی این هـا تن می خواهـد و حسرتی که فـروخـورده باشد. لابد مـرد همـه را داشـت کـه می جنگید، ولی نمی دانم بعد از همه ی این ها مگر می شود حرف زد، مگر می شود لاس زد؟!

قصه ی پرغصه من ام و احسان لااقل یک چیز را می دانست که از آخر به اول بازی می کرد و آن هم این بود که وقتی همه چیز را بتوان در یک جا سراغ گـرفت لابد می توان ایستاد و نخندید. و من بعـد از این هـمه به خــودم می خندم و به تخیل ناچیزم.

غسل تعمید که نیست. انتقام را باید از احسان گرفت. دیگر نمی گویم انتقام شخصی است و ترس ما این را درون خود داشت، ولی به جرأت می گویم سهم ما از آزادی، آزادی احسان بود و بی طاقت و نفرین شده ماییم که بازی بلد نیستیم.

پدر و مادرهاتان را لیس بزنید تا برای آزادی اش دعا کنند. هیچ چیز زیبا نیست. بدبختانه احسان هم می دانسـت. ولـی اوین مزد این چیزهـا نیسـت و این را لابد شـما پدران دانشـجـوشـده می دانید که اوین چیز دیگری است.

او این آخرها حرف نمی زد. ببخشید!