streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

بعضی متن ها از جنس کلام اند، کلام ناب و کامل. در رسیدن به معنای این آثار عمل معناکردن تمرینی بیهوده است. باید گذاشت واژه ها حلول کنند. باید چنان سبک و سیر به آن سوی آیینه رفت که گویی دیداری همیشه مقدر را گام به گام به وعده گاه نزدیک می شوی، مرگی خوش را.

آن جا به نظر می رسد هر واژه نام فکری است که اگر آن واژه نبود وجود نمی داشت، و عبارت ها انگار دریچه های بازی اند که بازتاب های بی شمار نام ها و نمادها در یک دیگر از آن ها می گذرند.

نویسنده ی چنین متنی در فاصله ی درازی که میان من و مرگ اوست به زندگی ادامه می دهد. دلالت های او رمزآلود به نظر می رسند، قدمت زبان را یادآور می شوند، ولی برای نویسنده که با من خواننده همراه شود یقین یک سویه ی او کافی و ضروری به نظر می رسد: او هرگز مرا خطاب قرار نداده است و با این همه مخاطب او در همه ی لحظه ها زندگی خاصی است که من زیسته ام.

می توان باور آورد چنین متن ها دقیقاً همان هایی اند که  فاصله ی میان تازه و کهن را از میان برمی دارند: آن چه به تازه می ماند همیشه وجود داشته است، و "ازل" نام خاص لحظه ای است که زبانی یگانه به دنیا می آید.

نویسنده: ما - شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦

"اگر به بیراهه رفت از این رو بود که برای عده ای از موجودات راه درست وجود ندارد." توماس مان-

این جا، در این وبلاگ، نوشتن ربط وثیقی به مالیخولیا پیدا کرده بود، - هست، تمام خواهد شد؟!-

پنج شنبه، جمعه و شنبه، اما شنبه که می شود و بی اعتباری لبخنـدهای نگـهـبانان دانشگاه را از سر می گـذرانی، بازهم علی رغم یا دقیقاً به خاطر جایی که در آن پرت شده ای، - زمین چمن، خنده های بلند، قهوه، چرخیدن، تی شرت یقه هفت و ترمودینامیک لحظه ای هم هوس وبلاگی به سرت می زند که نه تو در آن می نویسی، نه دیگران!

حتا بدون نوشتن هم برای خـواندن شرط گذاشـته بودم و این رنج زمان خواهـد برد، که برد! دوستی می گفت کم ترین و بی اهمیت ترین نتیجة آن حال و روز یک ترم عقب افتادن در دانشگاه بود و هست.

حتماً برای دیگرانی هم پیش آمده که بعد از یک پیـاده روی سرسری و رسیدن به محـل قـراری نه چندان مهم و ملاقات شخص مورد نظر به ناگاه وقتی شروع به حـرف زدن کرده اید بعد از ادای چند کلمه ای حـتا از ریزش حروف و تشدید سرسام آور بغضی راه گلویتان را می بندد و تمام وجودتان را حسی از زوال فرا می گیرد ...

این حس چند ثانیه ای بیش تر طول نمی کشد و احتمالاً حال من و شما به حال عادی باز خـواهد گـشت، اما بعد از آن سایه ای بر همة کلمات شما کشیده شده است و هرکدام شان انگار که به هیأت انسانی با موهای ژولیده و صورتی به رنگ سفید گچی در آمده باشند بهره ای از آزادی دارند و مطلقاً بی معنا هستند.

وبلاگ نویسـی این چنین سرشـتی دارد و دوگانگی شیزوفرنیک آن حل ناشدنی می نماید، تاریک و دیدنی.