streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦

 

همه ی جمله های سمت و سو دارم به فاصله ی یک شب محو شده بودند. نزدیک ترین کس را جایی خاک کرده بودم، بیرونش آوردم و نداهایم را یک به یک به نظاره نشاندمش.

جایی آهنگ شورآفرینی بلند می شود، کلماتش با فتح و حماسه حرف می زنند ولی کماکان صدای گریه های مادرم در شبی که برق رفته بود من خواب زده را می ترسانَد.

خط وخال پیراهنش را می تکانم، می گویم زیر خاک سرد است؟

می گوید: آنجا بویی که می آید خیلی ترسناک است.

می بینم که رنگ به رخسارت نمانده است!!

می گوید: ارباب، اشتیاق را دریغ نکرده اند، آنجا چنین چیزی نیست.

تلخندی می زند، با صدای محزونی می گوید: قرار نیست من سهم شما را حتا به خودتان هم ببخشم.

ترس برم می دارد، دعوی نخستین من این بود: نشانه های یارم را با سایه ای از کنارش بگذرانم؛ خراب تر.

شبیه بارانی شده ام.

آن زیر اگر مرا تبعید کنند صدای آوازی دیگر از آنهایی که نشنیده ام بلند خواهد شد.

 

نویسنده: ما - شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

اندیشه چون می کنم از رفتن پیش تر از آن که قلم
گمانه ای زده باشد در آشوب خیال
و از انبوهی شان بریده باشند کتاب های واژه نشان
هاله ای فاخر بر گرد این بذر تمام  

به تماشای ستاره باران چهره ی شب چون در می آیم
با گذر ابرعاشقانه هاش و هراسی
که ترسیم سایه ی بلندشان را هرگز نخواهم کشید
از دست سحرانگیز حادثه خطی

و با حسی که می گوید تو را که موجود زیبای لحظه ای
نخواهم دید باز، از عشق بی بازتاب
توش و توان پریانه بر نخواهم گرفت باز، می ایستم
تنها بر کرانه ی گستردگی جهان

می ایستم بر کرانه ی جهان و چندان می اندیشم
تا عشق و آوازه به پس اندرنای هیچ بودن افول کنند.

 

نویسنده: ما - شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦

گفتگوی شبانه،‌ این ساده ترین کار،‌

در بستر با هم آرمیده بودن،‌ این نشانه ی دیرپا

از صداقت دو تن.

اما زمان بیش از پیش خاموش می گذرد.

بر آسمان ابرها می گروند و می پراکنند،‌

در آشوب ناتمام باد،‌

و ظلمات شهرها بر افق تلنبار می شود.

نوازشی نیست در این همه، اشاره ای نیست،‌

در این فاصله ی یگانه تا انزوا،‌

به واژه های پرصداقت و هم مهربان،

یا واژه هایی که چندان بی صداقت نباشند،‌

یا چندان نامهربان.

نویسنده: ما - چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦

... زبان ارتباط از مقصودها و معناها اشباع می شود، و به تناسب از نشانه های نو. زبان ارتباط انبان مقصودهای عینی و واقعی است. بیانی تازه لازم است تا بشود زبان ارتباط را از (به اصطلاح) لبه ی پرتگاه زبان نبودن، آن جا که دیگر تنها اصوات ضروری ترین ارتباط ها را برقرار می کنند، واپس کشید.

زبان بیان نسبت به زبان ارتباط تأملی و نقادانه عمل می کند، گرچه در این چارچوب صرفاً قادر است معناها و نشانه های موجود را در سطوح متفاوت نیاز اعم از ارتباطی، تأملی، و نمادینه (یعنی در سطح زبان هنگامی که به خود بازگشت می کند) پخش کرده از راه توزیع دوباره ی آن چه باید به وضوح گفته شود و آن چه پنهان باقی گذاشته خواهد شد زبان را از تناقض های ایجادشده در آن عاری نشان دهد.

زبان نمادینه زبانی است که در آن واژه ها به صورت نام خاص ظاهر می شوند، زبانی که در وهله ی نخست ابزار بیان و یا ارتباط نمی تواند باشد، چرا که از معنا تهی است و مقصود در آن نه مادی و متکثر بلکه در قالب خطابی است یگانه و رو به درون.

... مترجم از هریک از سه حیطه ی زبان - ارتباطی،‌بیانی،‌نمادینه، وام می گیرد،‌از این نظر تابعِ - یا در سازش هرچه بیش تر با - متن اصلی  رفتار می کند، و طبیعتاً متمایل است به این که بخش هایی را که در حیطه ی زبان نمادینه می یابد لفظ به لفظ برگرداند و هرکجا و هرچه بیش تر به اشباع معنا (که زبان ارتباط یا رفتارهایی سبکی مثل استفاده از جناس منبع سرشاری از آن را می تواند به متن بخشیده باشد) برخورد کند به آوردن معنایی کلی متوسل شود و بیش تر پای عبارت هایی را به متن ترجمه شده باز کند که از حیث واژه و ساختار شباهتی به اصل ندارند. مترجم همواره به نسبیت می اندیشد، البته تنها در برابر متن اصل، و زبان خود را چنان به کار می گیرد که گویی قواعد و امکانات آن برای به کارگیری در زبانی دیگر فراهم آمده اند.

... قدمت یک اثر زبانی گونه ای از فاصله است،‌و می توان فاصله های دیگری را تصور کرد که تأثیر هم سانی با عامل قدمت دارند: فاصله ی زبان اثر از زبان ارتباط یا بیان که درجه ی معنارسانی را تعیین می کند،‌ فاصله ای که میان حس یا فکر ناب و گویایی هست و به کیفیت زبان از حیث غنای منابع مربوط می شود،‌ و - اگر بحث از ترجمه باشد - فاصله ی میان دو زبان مبدأ و مقصد که به نحوه ی اندیشیدن دربارة مفاهیم در دو فرهنگ مختلف بستگی دارد. این فاصله ها همه به یک گونه بر ترجمه تأثیر می گذارند: فاصله ها برسازنده ی امکانی تازه اند، امکان ندیدن، ارتباط نداشتن، در بیگانگی نسبت به مقصود به سر بردن، به عبارت دیگر، راهی تازه برای این که واژه ها به نام های خاص تبدیل شوند.

نویسنده: ما - جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦

 

زین دو هزاران من وما، ای عجبا، من چه منم!     گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

صلات ظهر مانند دانایی است. پیاده که می شوم از هر دو می گذرم، از غلغله ی سنگ ریزه ها و اینکه لمسشان نمی کنم هم. دست هایی مانند گونه ای از ادبیات داستانی به هم می پیچند و ساده مرا همراهی

می کنند تا تند ِ تند از این طرف به آن طرف ایستگاه بروم.

درگیری در گلوی شهر نیست ودیوارها خوب تو را نگاه می کنند. لذت همراهی و غریبانه ی آرام کوچه ها می توانند جایی بایستند و تو شوخی های آسمان را هم سرخوشانه پشت سر خواهی گذاشت.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم.

اینجای کار آتشی روشن کرده اند و خوب تاریکی را قسمت کرده اند. معنای آمد و شد ما - من وتو - به روز اول و اینجا بسنده نیست. سعی میکنم یاد کسی را بیاورم به میانه ی این غلیان و وهم و حضور و

بی پایانی... .

می گویند انسان تنهایی را به چیزی حساب نکرده تا بشود این رقص و عزیمت، از شایستگی ِ خیال او بیرون نرود. - آتنهی! -

این بار قاب آورده اند و می ریزند تا کنار آتشی که دست و پا کرده اند، وهنی به شعله ها و اسب های ما نرود.

دیگر روز شکل یار عوض نمی شود. خاموشی را خود ما زده ایم و سرب ناپیدای حرمت اینجا شکلک در

می آورد که چیست؟!

روانی تو و دیوانگی آیندگان من و هزار جهتی که از انزوا خط و خالشان به کام انزواست.

گریخت به چاهی که چاه ویل نامیدند.

و پرسان و پرسان برای دیشب ومن و مایی که مهرآسا صراط وزین ِ آفات و پارگی های همین دو خط ِ  خواب زده ی مردودیم. یادم که می آید این آسانی ِ تلاشی و پریدگی رنگهاست که می غرد و خبط می شود.

بر قرار صاحب و وحشی ِ این مغموم بالای دیواری می رویم و بی ریا پرت می شویم.

مینای جان و رغبت صبح بیمناک ِ صلح و صفاست. آشتی و روز ِ هرچه که هست.

                        

                                                                      

نویسنده: ما - چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦

مانده ام همه ی پلی تکنیک و این سه چندمی که ازعمرم باقیست چقدر وفادارانه می سوزد، خاکستر مانده در بسترش را گمانم یکی از دوستانش کول خواهد کرد و بر آن خواهد گریست. کجاست؟؟؟

زنده ی زبانم یارای این سرد و داغ بی امان را ندارد ولی این دیگر شوخی است.

از دوستی عاشقیش را وام می گیرم تا به خودش بگویم اینجا کجاست، مشکل فقط صراط مستقیم است،     می دانم ولی آواره شدن اینجا جداً غیر آدمی است.باید ندانسته سِحر و تبرک و وحشت را خورده باشم که بمانم و بمیرانم. خراب که می شوم می ترسم دوستانم را شکنجه می دهند، میرا.

 دلخوشیم چیزی است که میانه ی آمدن انگار پوست می اندازد. تولدت هزار بار مبارک.

از هر حریم بی تفاوتی، سنگ های غرابت و طغیان میلشان به سمت ما - من؟!- روان است وهست.

این ها طرفشان کجاست؟ و غیر از این چه روزی سایه ی بیدی قبل از تو شناعت را نشان کرده است؟

والله بر شما! سوختن ما چیست، کجاست؟؟؟

 

آری همین است! انهدام مجاری است.

از لذت، کشور است. وظیفه این است؟ 

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦

به نظافتچی سلام می کنم، می گوید: سلام، شما همیشه دکمه ی بالای پیراهنتان باز است؟! می گویم: معمولاً.

 

خنده ای برایش می کنم و بالا می روم. بالا چند نفری می خواهند یکجا جمع شوند و نمی شود، انگار که آنجا بزرگ باشد!

 

مرادی می آید – شمعون و خاطره اش!- ، به کسی اشاره می کند و می گوید امتحانتان اتاق 408 برگزار    می شود، بروید آنجا. دیوارها را نگاه می کنم و راه می افتم.

 

سمت اتاق 408 بوی نا می آید - خوب است خاطره ها را می زداید!- . درون کلاس نمی دانم کجا باید نشست و می نشینم. بقیه وقتی  می آیند که کارشان تمام شده باشد. گرفتاری آدمها ساعت 7 صبح  ِ اینجا را نمی فهمم.

 

تا وقتی امتحان تمام شود این جملات کم و بیش تکرار می شوند و مدام از امتحان چیزی در خود دارند و این خرابکاری آرام و  مطمئن ِ گزیده ی رفتار من است.

 

برای امتحان وقت کم نمی آید. استادان نمی توانند بخندند و این چیزی است که همه ی ما نمی دانیم.

 

من تا ساعت 3 در دانشکده می مانم. به روزهای آجری این خاندان و پدر و پسری که وقتی باران می بارد بیلبوردها را میان پیراهن پاره شان جا میدهند، فکرمی کنم .

 

همیشه وقتی کسی به من متلکی می اندازد، فکری می شوم.