streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٧

این ها روزهای آخر است. شب که می آمدم، سر راه خانه پسر بچه ای به من لبخند می زد و چادر مادرش را می کشید تا به من نگاه کند. پسر بچه تا مادرش را راضی کند همه چیز یادش رفته بود؛ و این میان زنهای چادری چیز مشترکی است. دوستم می گفت برای همین چیزهاست که لابد تو به خانواده ات رفته ای! آنچه من از این حرف می فهمیدم ربطی به منظور دوستم نداشت ولی این برای فکر کردن به چیزی مهم کافی بود و من هم تصمیمم را گرفته بودم. جلوتر که آمدم فکر پسر بچه از سرم بیرون نمی شد اما کم و بیش چیزی وقتی که تیره و تار یا بغض آلود می شود، زود هم به آخر می رسد و من هم به این امیدوار بودم. سلام مادر یا چیزی شبیه این را می خواستم از در که وارد شدم به مادرم بگویم. ولی بی آنکه حرفی بزنم چیزی میان صدایم غریبی می کرد، که سه چهار کوچه مانده به کوچه ی خودمان نور مغازه ای را دیدم که احتمالاً بستنی هم داشت و به آن طرف رفتم. بستنی را گرفتم و به این فکر افتادم که بچگی ها هم عین همین کار را می کرده ام. غصه ام گرفت.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

یازده. هوا جامی شکسته است. از میدان سیروسفر تا بخارست با حسی از یک غریبی خوب پیاده می رود. همیشه یکی از چمدان هاش آن قدر سنگین است که همه ی باران در آن می شکند و می ماند. مثل یک توریست تاکسی می نشیند برود خوابگاه. خلوتی شب و سرازیری خیابان آبشارهایی از راحتی اند که میل به آدم ها را زنده می کنند. اگر شب ها آدم ها آینه ها را می شکستند و راه می رفتند! با هم!

یازده و چارده. زدن حرفی درباره ی تهران به راننده،‌ تا در جواب چیزی بگوید. راننده بی میل به حرف می آید، سکوت و فکر حرف اش را می برد، از ادامه ی فکر‌ حرف را پی می گیرد، و همین خوب است. باعث می آید بقیه ی مسیر را بشود با گیجی به خود خود بارش خیره شد و به گپ ناخنکی زد.

پیاده می شود. با بی صبری موبایل را از جیب می کشد بیرون و شماره می گیرد. منزل؟ سر کوچه ی خوابگاه صدای مادر توی گوش می پیچد،‌ لابه لاش چک چک قطره ها از سر شیروانی. ساعت بیست و یک دقیقه است به دوازده همان شب که صبح اش به پدر گفته است دیگر هرگز به خانه پا نخواهد گذاشت. تصدق مادر می شود،‌ هول،‌ تا آرام بگیرد.

مادر خواب اش می آید. خداحافظ. دست و پا و دو چمدان در هم پیچیده اند. دست اش به زنگ تا برسد نگهبان در را باز کرده می نگردش،‌ عبوس. سلام. پاسخی پیچیده لای خماری طرف اش می گیرد. شاید شب را دوست ندارد. شاید باید دوست نداشت. وقتی دوست اش داری و تازه می دانی چرا شاید باید پله ها و پاگرد را بی شکیب گرفت و رفت،‌ رفت. همه چیز را میانه ی اتاق رها می کند گوشی به دست پرت میشود بیرون. شماره ی دنیا را می گیرد.

صدا که می آید گرم و سرخ و نمور می شود،‌ در تمام پوست اش. ساعت هشت دقیقه به دوازده است و روی چهره ی تمام ساعت ها باید وضع همین باشد. من رسیدم. منتظر می ماند. احساس این که دنیا صدای نفس او را می شنود او را به یاد ثانیه شماری های بی ساعت می اندازد،‌ و به خیال دیده نشدن وقت. تازه متولد شده ای؟ گریه ات با دست و پایی که می زنی نمی خواند.

غمی دل اش را خواهد آزرد. ایتس اوکی. با هم قرار می گذارند و بدون آن انتظار همیشگی از دنیا که متحول اش کند می رود بخوابد. بزرگ و بالغ.

غصه برم می دارد و خواب اش نمی برد. آگاهی ضعیفی دارد، اما، که وقت به اندازه ی کافی هست.

آرام آرام بیش تر و بیش تر اتاق نوازش اش می کند. اتاق را می شود روی سر کشید. لحاف. باران تند که فروکش کرده بود با درکی تازه از تنهایی در غیاب آینه برمی گردد.

نیازی نیست دیده شوی. نگرانی هات را به هیچ خواهد گرفت. دنیا همین طوری است.

مطمئن می شود جایی را که از آن جا خواهد دید عوض خواهد کرد. به همین که فکر می کند خوش حال به خواب می رود. دوازده.

نویسنده: ما - شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
از کوچه ای که بچگی ها کوچه ی خاله آبی به آن می گفتم پایین می آیم، انگار خواب دیده باشم، نمی دانم از کی دارم راه می روم. عده ی زیادی از روبروی من کوچه را بالا می آیند، این آدم ها تعداد گیج و زیادی دارند در دسته های سه چهار نفره در هم می لولند و بعضی هایشان عقب عقب ادای راه رفتن را در می آورند. یک نفر سراسیمه از جمع آنها جلو می زند و نزدیک درب خانه ای که دیگر دارد خراب می شود از کنار من می گذرد. احسان است، از زندان آزاد شده است. تن اش انگار با بی رضایتی چاق شده است. بر می گردم نگه اش می دارم و نگاه اش می کنم، غصه اش بیشتر از آن است که در نگاه اش به من چیزی شخصی پیدا باشد. می گویم احسان آزاد شده ای؟ خودم باورم نمی شود، می گویم تا حالا هزاربار خوابت را دیده ام گمانم این هم یکی از آنهاست. سرش را پایین می اندازد، با تنه ی خفیفی راه اش را باز می کند و داخل کوچه ای که سمت راست مان است است می پیچد. دیگر راه رفتن را ادامه نمی دهم، در خانه ای را که دارد خراب می شود باز می کنم و داخل می شوم، سر ظهر است دست و زانوی بعضی ها خیس است، دارند وضو می گیرند و همه چیز به طرز بدی چکه می کند. جلوتر می روم به سایه ای می گویم احسان را دیدم، دوباره آزاد شده اند. از خودم بدم می آید. بر می گردم و به سمت اتاقی که دم در ورودی است می آیم. یک نفر با سر از ته تراشیده دارد نماز می خواند سرش را بالا می آورد، مرتضی است. او هم آزاد شده است. هول می شوم چیزهایی را زمین می گذارم و به سمت کوچه می دوم. بیشتر که می دوم متوجه می شوم که با شلوارک و دمپایی دارم می دوم. آفتاب هم طوری می تابد که همه چیز شبیه بچگی هایم شده است. از چند کوچه می گذرم، خانه ها دیگر چندان نظم خاصی ندارند. این چیز ها را چند سال است نمی دانم. کمی که آرام تر راه می روم حس می کنم که محله ی ما عوض شده است و اینجا محله ی دیگری است. جلوتر می روم و از یک سوپری می پرسم خانه ی پسری را که تازه آزاد شده است شما بلدید؟ می گوید آره. به خانه ی بغلی اش اشاره می کند و می گوید پشت همین خانه جایی خانه ی آنهاست. پسری که همان جا ایستاده است دلش برایم می سوزد، می گوید من با تو می آیم تا پیدایش کنی . با هم شروع به دویدن می کنیم دیگر مطمئن شده ام که احسان الآن به خانه شان رسیده است. می رسیم. آن پسر می گوید همین است، باید این در کرکره ای را بالا بزنی زیر همین مغازه زندگی می کنند. با ترس و لرز همین کار را می کنم، تخته ای روبرویم را دو قسمت کرده است. زیر آن یکی دو متری بیشتر ارتفاع ندارد، داخل می شوم. مادر احسان با درد و اشکی که همه ی صورتش را پوشانده است، نشسته است و پتو را روی پای لرزان احسان می کشد. احسان با بی طاقتی و ترس کنار بالش را نگاه می کند. خواهر و برادرش می ایستند تا جایی برای من باز شود. آنها ایستاده گریه می کنند. 
نویسنده: ما - جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧

* به قلم مارک ویلیس - برگزیده برای ترجمه از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

 

بخش دوم: کارکرد گفتار درونی

عنوان روسی کتاب ویگوتسکی Myshlenie i Rech است که ترجمة لغوی اش می شود "اندیشه و گفتار"، با این توضیح که واژة rech واجد معناهای ضمنی "زبان" و "گفتمان" نیز هست. به همین ترتیب در عنوان فصل آخر کتاب، "Myshlenie i Slovo"، "slovo" (به معنای "کلمه") آمده است که یکی از چندلایه ترین واژه های زبان روسی است، به طوری که از آن می شود به "گفتمان"، "بیان لغوی"، و "فرآیندهای ساخته شدن زبان" هم برداشت کرد. مطلب صرفاً این نیست که دشواری معنایابی برای مترجم دردسرساز می شود. به نظر الکس کوزولین روان شناس این پیچیدگی مستقیماً به کانون بحث نظری ویگوتسکی راه می برد. در بازخوانی آثار ویگوتسکی و مندلستام باید به خاطر داشت که واژه نه یک چیز حاضر بلکه فرآیندی پویاست، یا، به بیان ا.ا. لیانتی یِو، "واژه جستجو برای واژه است". یک عنوان صحیح دیگر برای کتاب ویگوتسکی می تواند "اندیشیدن و سخن گفتن" باشد.

ویگوتسکی در تفکر و زبان بر وسوسة تجزیه کردن معنای واژه به اجزای دلالتی و آوایی غلبه می کند و به تعبیرهای چـندسـویه ای چون "گـفتار معنادهـنده" و "تفکر در قـالب کلام" رو می آورد تا بتواند بر آن چه خود آن را به صورت ملغمه ای از کارکـردهای مخـتلف می بیند نام بگذارد. می گوید: "نسبت اندیشه با کلام یک چیز متعین نیست. این رابطه فرآیند رفت و بازگشتی مدام است، از فکر تا واژه، از واژه تا فکر."

ویگوتسکی در واپسین فصل کتاب خود از مجموعه ای از سطوح کارکردی که عبارت اند از:

گفتار بیرونی çلغت معنا çگفتار درونی ç فکر،

چارچوبی مفهومی بر می آورد که بر طبق آن عبور از فکر به کلام و برعکس در این سطوح اتفاق می افتد. او با دانش سروکار داشت و پس فرآیند را از لایه ای آغاز گرفت که برایش قابل مشاهده بود یعنی لایة گفتار بیرونی یا گفتار ارتباطی، و طی فرآیند تحلیل از این بیرونی ترین لایه به سوی سطوح درونی تر پیش رفت. در نهایت، اما، به این نتیجه رسید که پیش روی تفکر به جانب زبان در جهت درون تا بیرون شکل می بندد.

هنگامی که ویگوتسکی مطالعات خود را شروع کرد سویه های درونی گفتار "همان قدر نزد علم ناشناخته بود که طرف تاریک ماه". برای کاوش در فرآیندهای درونی، ویگوتسکی به یکی از رفتارهای خاص خردسالان که توسط روان شناس سوئیسی، ژان پیاژه، "گفتار خودمحور" نامیده شده بود رو کرد. آشنایی بدنة روان شناسی شوروی با تجربیات حرفه ای پیاژه به سال 1932 و از طریق مقدمه ای که ویگوتسکی بر ترجمة روسی کتاب وی با عنوان "زبان و فکر کودک" نوشت آغاز شد. پاسخ دادن به آرای پیاژه انگیزة نگارش تفکر و زبان بود.

به نظر پیاژه کودکان گفتار خودمحور را بدون این که انتظار پاسخ از دیگری داشته باشند به کار می برند. معمولاً این گفتار حین بازی بر زبان جاری می شود و شامل اظهار نظرهایی است دربارة افکار و اعمال کودک. این گفتار خاص متمایل به سادگی ساختاری است و نزد کودکان سه تا پنج سال بیش ترین تداول را دارد. پیاژه گفتار خودمحور را رفتاری وانهادنی و گذرا تلقی می کرد، صدایی روی جریان اندیشیدن خاموش که نه می توانست رفتاری اجتماعی باشد و نه در رشد آتی تفکر منطقی در کودک نقشی ایفا کند.

ویگوتسکی خلاف این فکر می کرد. گفتار خودمحور از دید او عبوری پرمحتوا بود به سمت شکل گیری گفتار واجد پختگی (یا گفتار بیرونی) که به قصد دیگری ادا می شود و گفتار برای خود (یا گفتار درونی) را به درون ذهن می راند. ویگوتسکی دسته ای آزمایش های ظریف - که از دهة 30 به این طرف مکرراً به کار رفته اند - ابداع کرد تا نشان بدهد که ارتباط گفتار خودمحور با موقعیت های واقعی حل یک مسئله به چه نحو است. در یکی از این آزمایش ها عاملی خارجی را اجازه می داد که در بازی کودک -  مثلاً در نقاشی کردن اش - اخلال به وجود بیاورد. کودک در مواجهه با چنین مانعی بیش تر از معمول به گفتار خودمحور متوسل می شد. ویگوتسکی به این نتیجه دست یافت که موانعی از این دست کودک را برمی انگیزند که "با صدای بلند فکر کند".

طبق نظریة ویگوتسکی گفتار خودمحور هم واره با برقرارساختن ارتباط اجتماعی مرتبط باقی می ماند ، چرا که کودک پیش خود فرض کرده است که دیگران حتماً او را می فهمند. ویگوتسکی رشته آزمایش های دیگری نیز ترتیب داد که در آن ها موقعیت کودک جوری بود که توهم درک شدن را از او سلب می کرد:  کودک در اتاقی بازی می کرد که سایر کودکان حاضر در آن ناشنوا بودند یا دیگران در فاصله ای بعید نسبت به او واقع می شدند. نتیجه این که اندازة گفتار خودمحور کاهش می یافت، و نتیجة نهایی از دید ویگوتسکی این که اقتضای گفتار خودمحور فرض درک شدن توسط دیگران است. پژوهش های بعدی در دهة 70 نشان داد که گـفتار خودمحور در حضور بزرگ سـالانی که به نظر کودک بیش تر مترصـد کمک رساندن به وی هـستند خـودبه خـود فـزونـی می گیرد.

توجه به این نکته بایسته است که در طرح های تجربی ویگوتسکی نقش کودکان ناشنوا به ابزار آزمایش محدود نمی شد. یکی دیگر از عـلائق پـژوهشی وی رویه های منحصربه فردی بود که کودکان ناشنوا و نابینا طـی فرآیند رشد اتخـاذ می کـردند. ویگـوتسکی در 1924 عضو بنیادگذار مؤسسة نقص شناسی مسکو شد. "نقص شناسی" واژه ای بود که در روسیة شوروی به آن چه اکنون آموزش های خاص نام گرفته است تخصیص یافته بود، و به رغم این که در قاموس انگلیسی زبانان تعبیری خلاف منش صحیح محسوب می شود   ، باید دانست که روی کرد ویگوتسکی به نقص شناسی عبارت از برجسته سازی عواقب اجتماعی معلولیت بود و نه تأکید بر جنبة آثار انفرادی اش. بلافاصله در سال 1925 ویگوتسکی چنین می نویسد: "نابینایی یا ناشنوایی در مقام یک دادة روانشناسیک اصلاً بداقبالی نیست بلکه فقط آن گاه که به صورت داده ای اجتماعی در نظر گرفته شود چنین است." بر طبق نظر آلیور سَکس عصب شناس: "آن چه ویگوتسکی در کودک معلول مورد تأکید قرار می دهد استحکام و مجموعیت است نه کم بود. او یکی از اولین روان شناسانی است که زبان های ایمائی را از جنبة زبان شناسی جامع به حساب می آورد."

به نظر ویگوتسکی گفتار خودمحور پس از هفت سالگی کم کم رو به محو می گذارد ولی به طور کامل زایل نشده در هیأت گفتار درونی یا گفتار برای خود به ساختار ذهن می پیوندد. او با مطالعة فرآیند زوال گفتار خودمحور و نیز از راه تحریک گفتار خودمحور به بروز تحت موقعیت های آزمایشی از آن دریچه ای می سازد تا به فرآیندهای ناپیدای گفتار درونی بنگرد. ویگوتسکی در کتاب تفکر و زبان بر مبنای مشاهدات خود نتیجه می گیرد که قواعد ساخت گفتار درونی را "نحو معنای لغات" راه بری می کند. گفتار درونی از نگاه او سه مشخصه دارد: اختصاری است، از نظر معنا به حد اشباع رسیده است، و گرد افعال شکل می گیرد. به ادعای ویگوتسکی در گفتار درونی نهاد حذف و گزارة جمله حفظ می شود تا گونه ای از ایجاز پدید آید. در این حال واژه های منفرد از معنا انباشته می شوند. "اگر بخواهیم گفتار درونی را از حالت فشرده اش خارج و آن را از هم باز کنیم به کلمات بسیاری نیاز خواهیم داشت." با تبدیل سادة تفکر صامت به قرائت مصوت نیست که گفتار درونی شکل گفتار بیرونی به خود می گیرد. آن چه باید دگرگون شود ساختار است، از به غایت فشرده به پراز تفصیل.

ویگوتسکی نوشتار را گونه ای از گفتار تلقی می کند، مفصل ترین گونة گفتار. در آن بیش ترین تعداد کلمات برای رساندن معنا به خوانندة غایب به کار می رود، چرا که در غیاب دست رسی به حرکات فیزیکی، لحن، و زمینه تنها محمل معنارسانی واژه است. به همین نسبت بیان مفاهیم پیچیده تر مستلزم فرآیندهای مطول تر است. تهیة پیش نویس های متعدد یکی از این فرآیندهاست. ویگوتسکی می اندیشید که کارکرد گفتار درونی را می توان به ایجاد پیش نویسی ذهنی برای متنی شفاهی یا مکتوب تشبیه کرد: "مسیر تکامل متن از پیش نویس آغازین تا نسخة نهایی خود انعکاسی است از فرآیند اندیشیدن." البته گفتار درونی نه متن متقدم گفتار بیرونی است و نه واگویة آن در حافظه. ویگوتسکی هنگام فرق نهادن میان دو گونة گفتار تأکید دارد بگوید که این دو در بده و بستان با یک دیگر است که کارکرد دارند. همان طور که گفتار بیرونی تحقق مادی فکر در قالب کلام است گفتار درونی میانجی تصعید کلمات است به اندیشه. می نویسد: "در گفتار بیرونی اندیشه در کلمه تجسد می یابد. در گفتار درونی کلمات می میرند تا اندیشه را جانشین خود کنند." تصویر پرستوی نابینای مندلستام ویگوتسکی را برمی انگیزد که گفتار درونی را "بی ثبات، متغیر، پویا، در تلاطم میان فکر و واژه" وصف کند.

اگر در سال های 1934 تا 36، سال های تبعید مندلستام به وُرونِژ، در خیابانی به او برمی خوردیم ممکن بود رفتارهایی را که ویگوتسکی در آزمایش های خود مشاهده کرده بود به چشم ببینیم. مندلستام شعر خود را در کارگاه گفتار درونی پدید می آورد. گویاترین نشانة این که دارد شعر می گوید حرکت بی صدای لبان اش بود طی یکی از قدم زنی هاش. حتا آثار منثور او ندرتاً بلاواسطه روی کاغذ آمده اند. مندلستام همانند اکثر روس های دوران استالین به متون مکتوب بی ارادت و از آن ها غافل بود. نادژدا یاکوولونا بود که محصول کلامی روزانة همسر را پس از پایان گرفتن هر شعر به نوشتار می سپرد. برای مندلستام جای نگرانی نبود: زن اش، آنا آکماتووا و پلیس خفیه رد دست نوشته ها را نگه می داشتند. نادژدا یاکوولونا آثار مندلستام را به خوبی می شناخت و کتاب خاطرات اش پر از اشاره هایی است حاکی از آمخته بودن او به فرآیند سرایش شعر نزد مندلستام. پیداست که نادژدا یاکوولونا در حوالی دهة 60 خوانندة کتاب ویگوتسکی - که عنوان اش را اشتباهاً به "زبان و اندیشه" معکوس می کند - بوده است، چرا که در تنها ذکری که از روان شناس به میان می آورد به کتاب وی نیز اشاره دارد. در بیم و امید، نادژدا یاکوولونا پس از نقل شعر "پرستو" از کتاب ویگوتسکی به وصف فرآیند شعرسرایی مندلستام می پردازد، با عباراتی از جنس کلام ویگوتسکی هنگام مفهوم پردازی گفتار درونی:

"فرآیند به نظم کشیدن ضمناً با یادآوری حرفی که هرگز پیش از این زده نشده است سروکار دارد. جستجو برای یافتن واژه های گم شده تلاشی است برای به خاطرآوردن آن چه هنوز در انتظار زایش خویش است. ("واژه ای که خواسته بودم بگویم فراموش ام شد / اینک چون پرستوی نابینایی به خانة محاق خویش باز می گردد"). لازمة این زایش تمرکز شدید است تا هر آن چه فراموش شده است ناگهان در ذهن بدرخشد. در مرحلة نخست لب ها بی آوا حرکت می کنند. پس به نجوا در می آیند. سرانجام موسیقی درونی خود را در آحاد معنا مستحیل می سازد. فرآیند به یادآوردن در او همیشه به ظهور عکس بر صفحة عکاسی شباهت داشت."

نویسنده: ما - دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧

دندان هایش را که خودش دور می انداخت،

سهم یک یا دو راهبه از هوس هایش تا ظهر در سرش می پیچید.

کلاه بوقیِ شاه را برداشت،

با غفلت و زیبایی عرض اندام کرد

و اطرافیانش را تا همیشه ی بی خودش نوازش کرد.

گفتند شب نمی شود،

به پهلو خوابش برد

وقت تن های به هم آلوده سر می رسید.

 

 

نویسنده: ما - یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧

* به قلم مارک ویلیس - برگزیده برای ترجمه از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

 

بخش اول: زیر سایة استالین

اوسیپ مندلستام در پاییز 1933 شعر "براندازانه"ای سرود که فرجام کار او را رقم زد. مندلستام که به نظر بسیاری بزرگ ترین شاعر روسیه در قرن بیست ام است در به کاربردن قالب ها و صنایع شعری مهارت به سزایی داشت. بسیاری از شعرهای او به گفتن شنودنی خودمانی ماننده اند که در فراسوی زمان و مکان میان شاعر با کسانی چون هومر، اووید، دانته درگرفته باشد. از این نظر قطعه ی پاییزی او که در مسکو سروده شد یک جور خرق عادت بود: صراحتاً سیاسی، انباشته از خشمی یادآور کتاب عهـد عـتیق. مندلسـتام در سفـری به ارمنستان به سال 1932 توانسته بود عواقب ادغام و انتقال اجـباری میلیون هـا روستایی -  یعنی قـحطی و مرگ در مـیان ایشان را در ابعادی که شایسته است عنوان نسل کشی برایش به کـار رود - به چـشم ببیند. او اسـتالین را مقـصر این همه می دانست. هرچند در شعر موردنظر نامی از رهبر شوروی برده نشده است ولی ممکن نیست کسی در تشخیص هویت قهرمان شعر اشتباه کند.

هرچه می شنویم صحبت کوه نورد کرملین است

همان قاتل رعیت کش

که انگشتانی فربه چون زالو دارد

و کلمات اش قاطعانه به سان وزنه های سرب از لب ها فرو می ریزند.

مندلستام آگاه بود که این شعر در زمان حیات خودش به هیچ وجه منتشر نخواهد شد. هرگز آن را به روی کاغذ نیاورد بلکه صرفاً برای عدة انگشت شماری از دوستان نزدیک قرائت اش کرد. آن ها که شعر را می شنیدند از خطری که در آن به جان خریده شده بود وحشت زده می شدند و به مندلستام اصرار می کردند فراموش اش کند. همسر او، نادِژدا یاکوولِونا، سی سال بعد هنوز آن شعر را به خاطر داشت و از آن به این صورت یاد می کرد: "شکلکی نمادین، حرکتی که به طور منطقی از کل زندگی و حرفة مندلستام سرچشمه گرفته بود ... او نمی خـواست از دنیا برود بی آن که به زبانی خالی از ابهام افکار خود را دربارة وقایعی که در اطراف مان می گذشت بیان کرده باشد." سرجـمع فـقط یازده نفر شعر را با صدای مندلستام شنیده بودند، اما همین برای رسیدن اش به گوش کوه نورد کرملین کافی بود. گنریک یاگودا، رئیس پلیس خفیة وقت شوروی شعر کذایی را از بر داشت و هرگاه دور از شنودرس استالین و در جایی امن بود با حظی سادیستی می خواندش.

در مه 1934 پلیس خفیه مندلستام را بازداشت کرد. بازجوی او در زندان لوبیانکای مسکو نسخة تایپ شدة صحیح و کامل شعر را در برابر مندلستام گذاشت و آن را "سند بی سابقه ای در ضدانقلابی گری" خواند. از آن نقطه به بعد بازی موش و گربه ای میان استالین و مندلسـتام در گـرفـت - آن هم در دورانی که اکنون با عـنوان "دورة وحشت کبیر" از آن یاد می شود - که نمونه ای به دست می دهد از چگونه نابودشدن زندگی انسان های بی شمار در محراب کیش شخصیت آن رهبر مستبد.  مندلستام بلافاصله تیرباران نشد بلکه در نتیجة موضع ظاهراً محبانه ای که رهبرعظیم الشأن گرفته بود همراه با همسرش به تبعید درون-کشوری رفت. برای مدتی از کیفر جستند، سپس مندلستام باز دستگیر و این بار به حبس با کار اجباری محکوم شد و در روزی نامعلوم به سال 1938 در اردوگاه موقت سیبری و در گم نامی وفات یافت.

به گفتة نادِژدا یاکوولِونا در آن روزگاران مرگ بار کم و بیش تک تک شهروندان شوروی در "لایة استتاری محافظی"برساخته از سکوت و ترس پناه گرفته بودند. با این همه در پاییز 1933 هنوز ترکیب جالب توجهی از افراد مختلف را می شد یافت که از منزل آپارتمانی مندلسـتام و زن اش پا نمی کشـیدند. یکی از شخـصیت هـای سـرشـناس این گروه آنا آکماتووای شاعر بود که یک عمر دوستی اش با مندلستام و نادژدا یاکوولونا با بخش عمدة تاریخ ادبیات روسیه در سدة بیست ام مـقـارن می شـود. بوریس کـوزین زیست شناس و الکزندر مارگولیس نویسنده که دوستان نزدیک مندلستام ها بودند و سرنوشت هردوشان مرگ در اردوگاه های کار در سیبری بود اغلب در منزل ایشان میهمان می شدند. ولادیمیر یاکونتوو بازیگر نمایش و ماریا یودینای پیانیست نیز گاهی به آن جا سر می زدند. همین طور ولادیمیر نیلِندِر که به مطالعة زبان و فرهنگ یونانی و عبری اشتغال داشت، و لِو ویگوتسکی که روان شناس بود.

به تحقیق معلوم نیست که ویگوتسکی شعر "قاتل رعیت کش" را شنیده باشد، گرچه او قطعاً با دیگر سروده ها و نوشته های انتقادی مندلستام آشنا بوده است. هیچ کس اشاره ای نکرده که خبرچین جرگة مندلستام می توانسته است ویگوتسکی بوده باشد. هنگامی که نادژدا یاکوولونا به نوشتن خاطرات اش -  روایتی به یادماندنی از زندگی او با مندلستام و از لجوجانه دوام آوردن خودش تا دوران پس از استالین - پرداخت، به قرائن موجود به نفع یا علیه کسانی که می شد مندلستام را لو داده باشند با دقت بسیار نگاه کرد و شواهد را سنجید، اما سرانجام از فرد خاصی به عنوان مقصر نام نبرد. در این میان ویگوتسکی حتا در فهرست مظنونان هم جا نداشت. در واقع در خاطرات هزار صفحه ای نادژدا یاکوولونا تنها یک بار از ویگوتسکی ذکری به میان می آید: "روان شناسی به غایت باهوش که البته تا حدی در مقابل توجیه گرایی عقلانی مرسوم پا در گل مانده بود" (کتاب بیم و امید).

رسالة تفکر و زبان که کم تر از یک سال پس از این که شعر استالین مدخلی تازه به سنت شفاهی دوران وحشت افزود به قلم همین روان شناس نگارش شد اشاره ای متقابلاً گذرا به مندلستام دارد. خود کتاب پس از درگذشت ویگوتسکی منتشر شد. ویگوتسکی در 38 سالگی و درست یک ماه پس از بازداشت مندلستام به بیماری سل از دنیا رفت. فصل آخر رسالة تفکر و زبان با گزیده ای کوتاه از شعر دیگری از مندلستام آغاز می شود:

آن واژه فراموش ام شد

که چندزمانی می خواستم اش بگویم

اینک اندیشه ای که صدایی ندارد

به خانة محاق خویش باز می گردد

این سطرها متعلق اند به شعر "پرستو"، سرودة سال 1920. در آن مندلستام با تجسم بال زدن مذبوحانة پرستویی کور که بال هاش قطع شده اند تحرک و بی قراری اندیشه هایی را که در قالب واژه محقق نشده اند به کنایه مطرح می کند. ویگوتسکی نیز در تفکر و زبان سعی دارد این فرآیند را در چارچوب بحثی روان شناختی توضیح دهد.

مندلستام بارها در اشعارش به موتیف پرستو رجعت می کند. پرستو بیش از بازنمایی صِرف حرکتی سراسیمه به این سو و آن سوست. همان طور که در روسیة شمالی پرستوها با بهار باز می گردند تصویر پرستو در شعر مندلستام نشانة حیات دوباره و بازگشت به زندگی است. پرستو در ضمن یک استعارة درگیرکننده است برای حیات ذهنی خاصی که هم شاعر و هم روان شناس در عصر وحشت استالینی از سر گذرانده اند. پژواک آن حیات ذهنی هنوز در نوشتار اوسیپ مندلستام و هم لو ویگوتسکی رفت و بازگشت دارد. مقالة حاضر جستجویی است برای بازیافتن تکه های آن حیات و برای درک چگونگی گریزنده بودن این پژواک و در عین حال انعطاف و استدام اش تا امروز.

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧

 Fools are my theme, let satire be my song

-  Lord G.G.N. Byron -

یک جور،‌ فقط یک جور، دوست داشتن وجود دارد و بس. همان طور که برای دوست داشتن باید فقط یک تن بود یا چنین حسی داشت.

عشق شادی می آورد، شادی تن و جان،‌ و در این شادی شاید بشود زیست، و یا ممکن است آن را سرمایه گذاری کرد (و معادلی و هم زمان شفایی برای آن جست)‌ در رابطه ی عاشقانه. از این حال بر می آید که فکرهای پشت فکر الزاماً به شادی عشق وفادار نیستند. اطوار عاشقانه،‌ تا حدی!

رابطه ی عاشقانه از حس عشق شخصی تر است. در واقع رابطه است که آن قدر شخصی است که عاشق را زیر سئوال می برد و شخصیت اش را از نو برمی آورد. راز دوگانه بودن در این است.

اما می شود غیرشخصی اش کرد. می شود رابطه را برید و معشوق را در جفای قهر به فراموشی سپرد. می شود با او قرار گذاشت که در فراسوی عاشقانگی حقیقتی وجود نداشته باشد. ساده دل ترین معشوق هم در این طور مواقع حدس می زند که نیرنگی در کار است. که هست.

و اگر عشق عشق باشد، آیا می شود یک معشوق را فراموش کرد؟ ولی آن وقت از عاشق بودن چه چیز به جا می ماند؟

مطلب این است که عاشقی است که باید فراموش شود. در نیست شدن به خصوص خودبین نباید بود. عشق باید مثل گزارشی درباره ی حقیقتی ابدی و به واسطه ی فرد ثالثی خوانده شود،‌ مثل قصه ای که هیچ کس نمی داند گوینده ی اولین اش چه کسی است.