streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧

از انسان کاستن تا بدایت

 

این خانه را گر خدایی مقرر می کنی لفاظ و پرسه زن

در اتاق ها، بر پلکان من، مقرر کن گام هاش

چون آفتاب بر زمین ام بگذرند. بگذار مهتاب را ماند در عبور.

شبح افلاتون را، در سکوت.

 

استخوان ارسطو را بگذار ماند. بی شروشور باید بیاویزد

نشان افتخار خود را بر دیوار و سر به زیر خانه کند.

ناتوان دارش از سخن راندن. باید سربسته باشد به سان این همه،

به سان نور به رغم جنبش هاش.

 

به سان رنگ، نزدیک ترین حتا. به سان شکل،

گرچه خود طلیعه ی انسان است. بیگانه هم انسان است، هم او

که خویش خود را در ماه نمی یابد، هم او که می طلبد گفتار خویش را

از ددان و از اجرام بیان ناپذیر.

 

بر این خانه مقرر می کنی گر خدایی چنان اش برآر

که سخن چو گویم ناشنیده بگذارد. خنکایی باشد،

هیچی از شنگرف، بیش و کمی زان همان که درش

نشانه ای بس دور از من هست.

 

 

-١٩۴۴-