streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧

وداد و رودن روی صندلی های غیرشخصی نشستند، بستنی هفت رنگ شان به دست. باید وقت آب می شد.

دقیق شدن به تکرارها، درک شباهت های تصادفی چیزی با چیز دیگر، نقاط تقاطع گپ بچه گانه را با حس شگفتی از کوچکی رودن، کوچک بودن تمام اجزاش، جدی ترین مکان هندسی جهان فرض آوردن و روی آن نقطه ها با آهستگی گام برداشتن، قاب گرفتن فکرهای بی تمام در حس های ساده ی ملول و اجازه دادن که بوی ناکی شان همه جا باشد، و با زرنگی یک آدم کاهل از خلال هرچه هست بوکشیدن و زیستن، در بی تمامی یک فرودگاه.

همین نه بس که از سر هوس آمده بود، یک ساعت و نیمی زودتر از موعد، تا انتظار بکشد و عشق را معنا کند! از خودش بیش تر از همین نمی توانست بخواهد. یا کم تر.

رودن با شوق پوست کاغذی را می کند و به باد می داد. هوس بازانه می کرد این کار را. انگار کاغذ پرده ای بود برای برانداختن از روی جرمی هم چنان یخی، در انتظار که به شکل رازانگیز خود درآید.

شروع می کرد با دقت ذره بینانه ی حکاکی که تندیسی هم تراز خود خواهد ساخت با ناخن کثیف اش رویه ی رنگ رنگ بستنی و تکه های آجیلی اش را ذره ذره و دانه دانه به دهان گذاشتن. درست بود، بستنی مقدر بود رودن بشود. ولی رودن نمی دانست این تقدیر از کجا سرچشمه گرفته است، که خود را هنوز نمی توانست ببیند. درست نه.

همه چیزی که غریزی است سرچشمه اش را در کام می بایست بیابد. کامی. همه چیزی که غریزی بود می توانست بیرونی شود، شکل بگیرد و کسی دیگر شود. رودن. کام دادن به کام دهنده، دهنت را پاک کنم، بخور، پاک باختن یک لحظه بود که با کسی تقسیم اش نمی کردی، متلاشی و از سیاهی خدایان پر، از تو می رهید، کنار آن بزرگ می شدی، می رفت و می مرد.

بیش تر. بیش تر. بلند شد از جا و دور شد. رودن حواس اش از او پرت بود. پشت به او رفت و حس کرد بیش تر می بیندش. هرچه دورتر می شد لحظه ای را مجسم تر می کرد که آمده است پرواز کند و برود. هیچ راهی وجود نداشت که بتوان مطمئن بود، توی یک فرودگاه، انتظار در کدام جهت کشیده می شود. تابلو می گفت بیش از ساعتی مانده است. زمین خود ممکن بود، هست، که فرار را بر قرار، کامی هم.

مادرها نمی توانند. منجمد می مانند. دست هاشان همیشه بر گردای چیزی به هم حلقه می شوند. طبعاً. این قدر که بستنی شان آب می شود که قطره های رنگیش به دست می چسبد. رودن آمد و در سکوت تابلو را نگاه کرد. مامان هواپیمای باباکامی نشسته؟ مامان، باباکامی از دلفینا فیلم گرفته، می خواد برام فیلم شو نشون بده. خودش بهم گفت. برا تو هم نشون می ده. تداعی های رودن هندسه ی ذهن او را باز می گفتند: باباکامی- رودن- مامان، دلفین های بازی گوش- باباکامی- رودن، رودن- مامان- دلفین های بزرگ وار، مامان بازی گوش-رودن- باباکامی. بزرگ وار با کلی سوغاتی. برا تو هم میاره. خودش بهم گفت.

برای رودن توضیح داد که هواپیما باید تازه بالای سر آب ها باشد. سایه اش مثل یک دلفین پیش رونده بر سطح آب می لغزد می آید به طرف این جا. این جا کجا بود؟ چه قدر دور بود؟ رودن ترجیح داد خلبان بشود. پس از ترجمان هنرمندانه ی حس شگفتی از پیکره ای که تنها تو ریزگی هاش را می بینی، اینک شناگری تن لغزان سپرده به مرجان های نوازش گر مجمع الجزایر مغروق آسمان را به شما تقدیم می کنم، برو، تو، خلبان؟ بعله. فاصله ای بی نهایت میان شان افتاد. بعله؟ می شه؟ برو بچه برو، رو، رودن. خلبان مگه خوبه باشی؟ نومتم گمون ام عوض کنیم بذاریم، می ذاری چی؟ رودن نمی دانست. ترجیح داد همان خلبان باشد. همان پرنده. بازوهاش را گشود و کژومژ دوید و رفت. چند دور که زد خلبان کوچولوهای دیگری هم پیدا شدند و بازی قانون مند شد.

وداد هم باید قانون بازی خودش را تعیین می کرد. احساس کرد به او فرصتی داده شده است. چشم اش روی ساعت گرد ماند. ته انتهایی ترین پستوی وجودش درد می کرد، ولی تکان نخورد. روی نقطه ی خود ماند و فکر کرد، از این جا رودن را می دید، گذشته و حال و آینده دست به هم می دادند و دیده می شدند از این جا.

نیا فرودگاه. بذار فرصتی داشته باشیم بفهمیم بالاخره باید چه کنیم. نه با هم ایم ما، نه  دست برمی داریم از هم. معلوم نیست دیگر عاشق ات باشم. کس دیگری هم هست حالا. ولی معلوم نیست فراموش ات بتوانم کنم. تو بهترین بودی، تبصره: برای من.  من عاشق اش نیستم، او عاشق ام است، درگیرش شده ام، تبصره: از وقتی احساس کرده ام شاید عاشق ام نیستی دیگر. عقربه ها سرگیجه ی خودشان را دارند. باید منجمد شد.

رودن، نه وداد، خواسته بود بیایند. طبعاً اجابت کرده بود. بیش تر، بیش تر. خواسته بود تلاش آخرین را کرده باشد. نه که این تلاش آخر باشد، یا تلاشی باشد اصلاً. خواسته بود اولین تلاش را کرده باشد به سوی تقدیری آخرین.

خلبان با وقار و سرفرازی کسی که باباش از سفر برگشته است به او نزدیک شد، مسافران پشت سرش آمدند، مات. آه اگر می شد خصوصی باشد فرودگاه، وقتی که آمده ایم فقط خودمان باشیم.

با مرجان خوش و بش کرد. آیا از ژرفای سعادت مندی می شود سرسری گذشت؟ کامی را نبوسید. دست هاشان از سوغاتی ها پر بود. کامی کیف ها و بسته ها را گذاشت پایین و ایستاد. نگاه اش تلاقی خاصی با نگاه وداد کرد، انگار بخواهد تحسین اش کند و تحسین کفایت نکند. پس اش گرفت برای خود. بسته ی کاغذپیچ شده برای تو، می دانم ریزگی هاش را تنها تو می بینی و نه هیچ کس دیگر، گرچه بمانی که چی هست، شگفت زده بمانی زیرا که خودت را نمی بینی.

باز کرد، با هوس بازی موقرانه ای. توده ای سیاه و صیقلی و منجمد شده در لحظه ی تلاشی تن. اندامی زنانه، کشیده، سری افتاده بر سینه قابل تشخیص بود، ولی انگار تجسم تخریب و مکاشفه ی هم زمان. نامت را چه بگذاریم؟ آفرودیت سیاه، پیشنهاد از سوی مرجان. این یک مرجان مرده است؟ پیشنهادی سرسری از سوی وداد.

خیارماهی! وقتی کارشو تموم می بینه خودشو می ترکونه، آب سیا می شه، توی سیاهی دوباره جمع می شه. این یکی به دلیل نامعلومی فرصت نکرده  بوده جمع بشه. توی همون حالت منجمد شده، شده زن. نتونستم ازش بگذرم. فکر کردم باید تقدیم کنمش به تو. آفرودیت سیاه اسمشه. من الهه ی عشق جزیره را برات سوغات آورده ام و شده ای رنگ یخ تو؟

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧

بخش مهمی از روزش را با فکرهایی بریده بریده می گذراند، فکرهایی که در حرکت شان پس از مدت کوتاهی گویی به آستانه ی تنشی یا معبری تنگ که می رسیدند برای خوشامد ذهنی که محملشان بود و برای اینکه به هر حال کماکان به زندگی نیم بندشان ادامه دهند تابلویی به دست می گرفتند و خودشان را پشت آن پنهان می کردند که مضمونش این بود: "تو خسته تر از آنی که بتوانی به عمق ما پی ببری. بگذار وقتش برسد و آن وقت می توان عمیق تر هم بود."

پس به انتظار می گذراند. و قضیه برایش حکم بازی شیرین و بی رمقی را داشت که عصرها یکی دو ساعتی به خواب می بردش، به بهانه ی خستگی!

بعدتر، شب که فرو می افتاد، می گفت: "با این همه یک فکر قوی تر از اینها هم وجود دارد. حضورش انکارناکردنی است. توجیه حضورش ساده است. تابلو هم به دست نمی گیرد: عشق بازی با زن و شراب." و ادامه می داد که: "درباره ی این دو اما آنچنان تازه کارم که نمی توانم چندان عمیق شوم."

نویسنده: ما - چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧

و اگر تمام درختان قلم بودند
نام ها به پایان نمی رسید
همه ی نشانه ها.

لمس کردن آسمان
دست بردن در جدی
در پی ریشه های ارغوانی
تیرهای شهاب.

نورانی ها
که اشاره می کنند
و به خود می خوانند:
تجلی تبار.

(محوشدن نام شاعر - احتمالاً هوشنگ آزادی ور - عمدی نبوده است.)

And if all the trees were pens,

Names would still be ceaseless,

And so would all the signs.

 

As when one feels the heavens,

When one reaches out for the Northern Star,

Seeking out the purple roots

Of all the shooting stars,

 

So the Shining make out the signs,

Evocatively made in a beckoning,

Shining all into the self,

In a gleaning of the roots of all.

نویسنده: ما - دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧

 

خطاب انسانی است، زیاده انسانی.

از خودت بر می کشد که خالی شده ای تنهای تن ها. این حقیقت آدمی است که رانده شده اما کنار نکشیده است، خود ولی حقیقتی است تنها، کناره گرفته و مهم تر از آن برای کسانی به بیان در می آید که این بیان را از دل وضعیتی تراژیک نمی خوانند. یکتایی و لجاجت حالا از آن اوست که سخن می گوید بی نیاز به هم دردی با دیگرانی؛ که دردی دیگر نیست.

این اش می سوزاند، اغوا می کند: درد یا بیان درد نیست، شکوه یا آواز تنهایی هم نیست، نور بُرنده ای است، بقایای آدمی را برمی کشد.    

 

نویسنده: ما - دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧

To do the ultimate evil is to make another isolated due to the reason of this other's being not one of the race.

One cannot imagine not being human in the sense of being stripped of the membership. The choice does not seem ordinarily to exist. Hence the wordless despair, the cold, inhuman state of severance when such an extraordinary excommunication is decided and carried through.

However shattering the experience of the victim, though, it always leaves with the clarity of a solid mass in an x-ray the certainty in the mind that the perpetrator of the evil act was and will continue to remain human, all too human.