streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
  • اغوا نمی کند،‌ یادآور می شود.
  • پاپیروس اختراع آدمیانی است که لفاف ساده ی کم رنگ را فرستاده اند. سطح صاف آن تماماً‌ پیچیدگی است.
  • نه چین ریزی،‌ یادگاری از فشاری خرد یا کششی اضافی،‌ نه کم ترین قرینه ی بی اعتنایی و  دغدغه ی باطلی، نه شرح ناگفته ی یک شور زودگذر، نه اثری از مکثی بی گاه.
  • روش؟ حتماً‌ هست،‌ روشی که کاغذ می تواند از خلال آن به چیزی استحاله بیابد که لیاقت طراحی روشی برای دست گرفتن کاغذ را داشته است.
  • خط آرمانی تا منتهای بی انتها درازی دارد و همین. خط آرمانی راستایی است که این کاغذ بر آن تا خورده است. هندسه خود ممکن است در عین تداعی شدن فراموش شود‌ وقتی نگاه بر بعد یگانه خیره می ماند. خط آرمانی توهم رسیده بودن به دوردست هاست، توهم فاصله داشتن از انحراف و از زمختی - دو کاهنده.
  • برای گشودن چنین لفافی - یا هر لفافی - باید سرانجام ظرافت را کنار گذاشت و پذیرفت که دریده رفتار کرد و هرگز خود را نبخشید. وسوسه یا اجباری وجود ندارد. در عوض - انسان امیدوار است - آرزوی پاسخ دادن به  شرم دستان هشیار.
نویسنده: ما - جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧

بخش پنجم: بازیابی انگیزه

در اوایل مطالعه ام دربارة کار لو ویگوتسکی از یک روان شناس تجربی برجسته و صاحب نظر در حـوزة تکامل طبیعی مغز پستانداران پرسیدم از ویگوتسکی چه می داند. او نسخة انگلیسی چاپ 1962 را به جهت روزآمدسازی اطـلاعـات اش در زمینه های مرتبط با تخصص خود از نظر گذرانده بود و در آن مطلبی نیافته بود که به کارش ربط داشـته باشد. ای-میل هایی که در این زمان به هم می فرستادیم کوتاه و تا حدی واجد همان خصلت اختصار گفتار درونی بودند. می گفت با این که مترجمان ویگوتسکی سعی کرده اند کتاب را در حین ترجمه از گفتار جدلی پاک سازی کرده باشند ارجاعات کمونیستی نهفته در متن کماکان او را دل زده می کنند. مشکل این بود که در اوج جنگ سرد بودیم و عدسی ایدئولوژی سیاسی را نمی شد به راحتی روی صفر تنظیم کرد. قضاوت نهایی اش مختصر و مفید دربارة لو ویگوتسکی این بود: "آدم زمانة خودش: پا در گل!"

استعاره ای که به کار برد دست از سرم برنداشت. نمی توانستم "پادرگل" را آشتی بدهم با آزادگی مؤلفی که در آغاز دورة وحشت استالینی جرأت کرده است از اوسیپ مندلستام نقل قول بیاورد. برای فهم همین تناقض بود که بیش تر و بیش تر در زندگی ویگـوتسکی و مندلستام غـرق شـدم. آن گاه در مقالة سرشت کلمه دوباره به همین تعبیر برخوردم، آن جـا که مندلستام یـادآور می شود شاعران سمبلیست برجی بلند بر پایه های گلی از کلمات توخالی برآورده اند. در نهایت معلوم شد که اصل این تعبیر به دانته برمی گردد، به مصاحب محبوب مندلستام از ورای زمان و مکان. شاعر فلورنسی آن قدر مورد علاقه اش بود که مندلستام همیشه با خود یک دانتة جیبی داشت و به هرکجا می رفت می برد تا اگر بازداشت اش کردند بدون دانته نماند.

در دهة 1920 برای سال هایی چند مندلستام نتوانست شعری بگوید و از این بابت دردمند شد. به نظر نادژدا یاکوولونا مشکل مندلستام یک بی حاصلی ادواری ساده نبود، بلکه او را تضاد عمیق انگیزه ها به سکوت کشانده بود. در آن دوره مندلستام برای روزنامه های شهرستانی خرده کاری می کرد تا نان در بیاورد و تلاش بیهوده ای پیش گرفته بود بلکه بتواند اندیشه های خود را با عقاید رایج آن زمان پیوند بزند. او حتا به ایرادگیری از آکماتووا زبان گشود و طی نقدی در یک روزنامه آن یار غار را به باد انتقاد گرفت. همین شد که الهة شعر او را وانهاد و رفت و بازنگشت تا آن زمان که مندلستام فهمید در برابر استبداد استالین سکوت نمی تواند. شعر متأخر او جنبه هایی از گفتار درونی را داراست، گفتاری که در فرآیند سرایش شعر پدیدار آمده و به همان صورت حفظ شده است. به گفتة جوزف برادسکی شاعر: "شعر او شعری شد پرسرعت و به عصب رسیده، و با جهش های بسیار از روی واضحات به کمک ساختارهای موجز، که در عین حال به دلیل همین ویژگی ها هرچه بیش تر به نغمه شبیه می شود. شعر او سرودی فاخر نیست، نغمه ای است که پرنده انگار خوانده باشد، با زیروبم ها و رفت وبازگشت های تند و غیرمنتظره، نه چندان بی شباهت به چه چه ریز یک سهرة طلایی."

پس از بازداشت نوبت اول و تبعید به شهر وُرونژ، مندلستام یک رشته شعر سرود که در آن شعرها نیاز او به بیان آزاد فکرش با نغمه خوانی آزادانة یک سهرة طلایی قیاس شده است. نیز در همان زمان شعر خارق العادة دیگری دربارة استالین به نگارش درآورد. این یکی شرح عظمت و فخر رهبر، و تلاش اول و آخر شاعر بود برای توبه، تلاشی که باعث نجات جان او نشد اگرچه شاید در نهایت برای همسرش مهلت خریده باشد. به همین سان ویگوتسکی هم قبل از مرگ در سال 1934 در چنگال انگیزه های متضاد گرفتار آمد. در شوروی روان شناسانی که فعالیت شان با پژوهش های انجام شده در غرب مرتبط بود به سرپیچی از فلسفة مارکسیست لنینیستی متهم می شدند. طبق گفتة کوزولین جز اندک مستنداتی در دست نیست تا واکنش ویگوتسکی و اعضای گروه اش در برابر فشار ایدئولوژی از روی آن ها معلوم شود. الکزندر لوریا، همکار ویگوتسکی، با انتشار برائت نامه ای علاقة خود را به کار زیگموند فروید رسماً تکفیر می کند. از مجموعة یادداشت هایی که ویگوتسکی در سال های 33 و 34 قلم زده و اول بار در دهة 80 به چاپ رسیده چنین برمی آید که او نیت نداشته است توبه کند. همکار دیگر او بلوما زیگارنیک بعدها ادعا کرد که ویگوتسکی با داشتن بیماری سل از شدت فشار روحی ناشی از ترس از بدفهمیده شدن مردن خود را شتاب بخشید. به عقیدة کوزولین در تحلیل نهایی می توان نتیجه گرفت حرمتی که ویگوتسکی برای کلام شاعر رسوایی چون مندلستام قائل می شود به مراتب ارزش مندتر از احتراماتی است که بر  مکتوبات وزین معاصران مارکسیست اش نثار می کند.

بهترین قرینة این ادعا گزیدة شعر پرستوست که روی تارک فصل نهایی تفکر و زبان نشسته است. تدوین دست نوشتة نهایی کتاب اش جزو آخرین های کارهای ویگوتسکی پیش از مرگ بود. تخطی او نمادین بود، نماد مقاومت، از همان سان که شعر رعیت کش مندلستام چنین بود.

بیش از سی سال باید می گذشت تا دوباره نقل قولی از مندلستام در شوروی به چاپ برسد. درج نقل قول از مندلستام یک واقعة اتفاقی نیست. از آن فکرهای بکر هم نیست که در لحظه های آخر به سر مؤلف خطور می کنند. آوردن آن گزیده در ابتدای جمع بندی کتاب انعکاس انگیزة ویگوتسکی است در کل مسیر تفکرش. متن مدفون فکر او را در ذهن می توان خواند: هنگامی که به ناگزیر از انگیزه باید برید کلام می میرد. واژه ها چون انگیزه باز یافته شود پرستووار بال می زنند و تازه می شوند و می توانند زندگی کنند. درست مانند فرآیند جستجوی واژه - آمدشدنی علی الدوام میان لایه های فکر و زبان، بازیابی انگیزه فرآیندی مستدام است .

همانند بسیاری یهودیان روس که زادگان سفرهای سرگردانی انتهای سدة نوزده بودند، مندلستام و ویگوتسکی امید خود را برای دیدن پایان یهودستیزی زیرپوستی جامعة روسی در انقلاب 1917 می جستند. وقتی "تجربة بزرگ" معلق زنان سر از "وحشت بزرگ" در آورد هردو شور خود را نسبت به انقلاب از دست دادند. هردو به سنت های فرهنگی ناگنجیدنی در تنگ جای ملیت و ایدئولوژی رو کردند. هردو زیر یوغ استالینیزم یا در چنبر نازیزم خطر "جهان وطن" نام مستعار یهودی   بودن را احساس می کردند اگر دهة 1930 را به طریقی پشت سر می گذاشتند. این هردو باور داشتند که کلام ایشان که پا در تاریخ دارد در فراسوی شرایط انضمامی زمانة خاصی که در آن زندگی می کنند به زیستن ادامه خواهد داد. واژه هاشان قایق های تدفین مصری را می مانند. تجزیة ناشی از ده ها سال تکفیر و سکوت را تاب آوردند و در ذهن و زبان آدمیان حیاتی نو یافتند. اوسیپ مندلستام و لو ویگوتسکی هردو آدم زمانة خود بودند. پا در گل؟ نه، پاهاشان مفرغین است.

خواسته بودم چه بگویم؟ فراموش ام شد.

پرستوی کور به بارگاه خدای مردگان باز می گردد

با بال های بریده. سر به سر می ساید

با ارواح بی سایه. در بی خبری سر می گیرند

نجواهای شبانه.

 

نغمه ای نیست اما. گل همیشه بهار ناشکوفاست.

اسب های شبانگاهی با یال های اثیری می تازند.

زورق خالی بر رود خشک می راند.

رمز سنجاقک هاست این:

 بی خبر باش!

 

به هیأت بادبانی به آرامی معبدی

خود را برمی کشد ناگاه تا به پهلو درغلتد: آنتیگونه!              

دیوانه وار تا چون پرستویی مرده به پاهام درافتد

با عطوفت یک جسد

با شاخه ای پرشکوفه.

 

آه اگر می شد که شرم انگشتان هشیار را پاسخ دهم

شادمانی شرم سوز دانستن را!

اشک های نیوبه هراس انگیزند. نیز، این مه

صدای زنگ زنگ

گودی گشوده دهان.

 

آدمیان می توانند می توانند دوست بدارند، بدانند.

صدا هم به انگشتان ایشان تسلیم می شود.

اما من فراموش ام شد چه می خواستم بگویم.

اندیشة نامتبلور

به کنام سایه ها بازگشته است.

 

و آن فکر اثیری هنوز نجوایی ناهم خوان سر می گیرد.

پرستووار این بر آن بر بال می زند: یار من آنتیگونه!

و پژواک زنگ زنگی از قلمرو مردگان

بر لبان اش می سوزد

سیاه چون یخ.

نویسنده: ما - چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

بخش چهارم: واژة زنده

در ترجمة خلاصه شدة تفکر و زبان بخش هایی نیز که به نظر مترجمان زباده از حد فلسفی بوده با منطق استدلال های علمی کتاب سنخیت ندارند کنار گذاشته شده اند. کوزولین در ترجمة کامل خود بدون این که شرح و بسط چندانی بدهد اشاره می کند که شماری از استنتاجات ویگوتسکی تحت تأثیر مقاله ای از مندلستام با عنوان "سرشت کلمه" صورت گرفته اند. محتوای این مقاله را بوطیقای شعر مندلستام و نظریة زبان او - البته به شکلی خام و اولیه - تشکیل می دهد، و دربارة زمان تألیف آن می شود گفت در اوضاع و احوالی پدید آمده که به راحتی ممکن بوده است برای همیشه فراموش شود. دسترسی داشتن ویگوتسکی به متن مقاله این گمان را تقویت می کند که مندلستام خودش باید آن را در اختیار ویگوتسکی گذاشته باشد.

سرشت کلمه در 1921 در شهر خارکوف تألیف شده است. مندلستام در زمان آشوب های جنگ داخلی روسیه همراه همسرش به این شهر پناه می آورد و مقاله را به سفارش راکووسکایا، خواهر متولی اوکراین، می نویسد. تحت حمایت مقامی چنین بلندپایه در تشکیلات حزبی راکووسکایا بدون این که خطر کرده باشد گزیده ای از شعر گومیلو را که همان است که یک دهه بعد از کتاب ویگوتسکی هم سر در می آورد به ابتدای مقالة مندلستام ضمیمه می کند. قطعة گومیلو اندکی پیش از اعدام او در 1921 به چاپ رسیده بود و مقالة مندلستام یک سال بعد از مرگ گومیلو به صورت جزوه و در شمارگان محدود منتشر شد. در ویرایش بعدی به سال 1928 که به جهت درج در مجموعة آثار منثور مندلستام انجام گرفت گزیدة شعر گومیلو و بخش نهایی مقاله از قلم افتاد. این تلخیص شاید نتیجة خودممیزی از سوی مندلستام بوده باشد. به هنگام بازداشت مندلستام در 1934 یگانه نسخة کامل مقاله به دست پلیس خفیه ضبط و معدوم شد.

طبق گفتة نادژدا یاکوولونا، در 1922 نظر مندلستام دربارة افزودن سطرهایی از گومیلو به ابتدای مقاله اش نه منفی بوده است و نه مثبت. به همین دلیل پس از گذشت 40 سال بیوه اش می پذیرد که شعر گومیلو دوباره به مقاله منضم شود. در این چند سطر از گومیلو نه فقط درون مایة کل شعر بلکه ریشة کلمات آن را می توان تشخیص داد:

از یادمان رفت زمانی که واژه، تنها واژه

بر تارک این خاک خسته درخشش داشت.

از یادمان رفت زمانی که یوحنای قدیس

ما را آموخت: نوشته اند کلمه خداست.

پای واژه را بستیم، پروازش نیاموختیم.

گستره اش اینک محدودة تنگ دنیاست.

زنبور مردة کندوی متروک را می ماند

واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد.

مشـرب نام گرایی روسی که باور به واقـعیت زنده بـودن کلمه دارد محـور مقالـة مندلستام را بـرمی سازد. از شـعر گـومیلـو چنین بر می آید که آبشخور این باور باید متون عهد عتیق و جدید باشد حال آن که صحیح تر است اگر ریشة آن را نه متن انجیل که زبان ترجمة انجیل، یعنی زبان یونانی، بدانیم. مندلستام زبان روسی را در مفهوم کلام زندة واجد کنش و کالبد در نظر می گیرد و در این معنا آن را از دستة زبان های هلنی می شناسد. عقیده دارد که انرژی بدوی و لایتناهی زبان را به زور فرم سازی های کلیسا و دولت نمی توان در پشت دیوار محرمات اسیر کرد. "حیات زبان روسی در متن واقعیت تاریخی اش و به لطف وفور ویژگی، وفورِ بودن، بر هر واقعیتِ داده و موجود دیگر می چربد. این چنین وفور در نسبت با سایر پدیده های حیات در روسیه چونان چیزی بعید، به دور از دست رس، خارج از محدوده می نماید."

ویگوتسکی در فصل نهایی تفکر و زبان بر همین خصلت کنش گر و زندة واژه تأکید دارد: "اندیشه صرفاً در قالب کلام بیان نمی شود بلکه از خلال کلام پا به هستی می گذارد." همین باور به نامیدن است که - به اعتبار نقل اشعار مندلستام و گومیلو - در آرای ویگوتسکی نیز مجال تجلی می یابد، اگرچند چارچوب تبیین در متن ویگوتسکی دیگر ریشه های مسیحی یا هلنی نیست بلکه او برای زمینة کاوش خود به مبانی روان شناسی رو می آورد: "رابطة اندیشه با کلمه فرآیندی است پویا و زنده. فکر از خلال واژه پا به عرصة وجود می گذارد. واژة تهی شده از اندیشه جسمی بی جان بیش نیست."

مندلستام بر این باور بود که زبان روسی "نه فقط دریچه ای گشوده بر تاریخ بلکه خود تاریخ است. زبان است که تداومی را از قدیم ترین حماسه های عامیانة روسی تا تجربه های فوتوریستی شعر ولمیر کلبنیکوو حفظ می کند." به چشم مندلستام نقب زنی های کلبنیکوو در "ظلمات تبارشناسی" برای راه بردن به ریشة واژه های روسی به کلام و به زبان حیات دوباره می بخشد. مندلستام و کلبنیکوو را اغلب در حالت مقابله با یک دیگر و هرکدام از این دو شاعر را نمایندة جنبشی متنافر در شعر روسیه ترسیم کرده اند. اکمیست ها می خواستند گذشته را حفظ کنند حال آن که فوتوریست ها علاقه داشتند آن را از هم بپاشند. اشعار مربوط به هر یک از این دو مکتب از حیث قالب و فضا به شدت از هم فاصله دارند. اما کشش به سوی نام گرایی، کشش برخاسته از زنده بودن واژه، در مندلستام و کلبنیکوو به یک سان وجود داشت. کمی پس از نگارش سرشت کلمه مندلستام و نادژدا یاکوولونا چندگاه در آپارتمان محقری هم خانة کلبنیکوو بودند. اسباب دوستی شان از طریق این واقعه فراهم آمد. کلبنیکوو که در این زمان به دلقکی بی چاره و با این حال قدیس گونه می ماند مدتی بعد از مسکو اخراج شد.

بریده شـدن از زبـان زنده -  یا، به قول مندلستام، "خـلع شـدن از هـم نشینی با کـلام" -  بریده شدن از تاریخ، سـقـوط در مغاک نیست انگاری است. مندلستام بر ایدة وحدت درونی زبان - علی رغم تکامل و تطور شکل زبان - در جریان گذر آن از زمان تاریخی اصرار می ورزید و "نظریة ترقی" را که متضمن عقیدة برتری فرم های ادبی متأخر بر فرم های قدیم بود مردود می شمرد. مقالة مندلستام - دست کم در ظاهر -  ضمناً بحثی جدلی در مذمت سرکوب جنبش های ادبی بی نام و نشانی چون اکمیزم، فوتوریزم، فرمالیزم و سمبلیزم بود. ولی در دهة 1920 هنوز هم اگر غائله ای بر سر نظریة ترقی میان اعضای محافل ادبی رقیب بر پا می شد به ابراز وجودهای خرده بوروکراتیک مرسوم میان همان افراد ختم می شد. با سپری شدن دوران "تجربة بزرگ" وضع چنین نماند. در دوران وحشت استالینی مرگ یا زندگی روشن فکر شوروی دقیقاً به موضع گیری او در عرصة چنین مناقشاتی بستگی داشت. از روشن فکر انتظار داشتند خود را به تمامی در آغوش تقدیرگرایی تاریخی کلام مارکسیست لنینیستی که به اعتقاد راسخ به نظام نوین شوروی حکم می داد بیافکند. حکومت استالین هر آن چه در قدرت داشت کرد که مندلستام و دیگر خرمگسان آزادة فرهنگ جهانی را به حاشیه براند.

از دیدگاه کوزولین روی کرد ویگوتسکی به نظام ایدئولوژیکی مارکسیزم از تناقضی بارز آکنده است. ویگوتسکی نوشته های مارکس را به صورت فلسفه و روشی عملی برای تحلیل اقتصاد سیاسی سدة نوزدهم "کاملاً جدی می گرفت" و مارکس را در زمینة جامعه شناسی نظریه پردازی معتبر در حد هگل و امیل درکهایم فرانسوی می انگاشت. اما او مارکسیزم را در مقام ایدئولوژی نمی توانست هـضم کند و ماتریالیزم دیالکتیکی را مبنایی برای استخراج نظریه های روان شناسی نمی دانست. تأکید ویگوتسکی در تمام مکتوبات اش بر شرایط اجتماعی موجود و حاضر و بر تحول تاریخی است. در انتهای تفکر و زبان ادعا می کند که "فقط یک نظریة تاریخی گفتار درونی ممکن است بتواند با این مسئلة عظیم و پیچیده برآید". ادبیات او به گوش غربی هـا مارکسیستی و ایـدئولـوژی زده می آید، حال آن که کاربرد واژه های تاریخ و فرهنگ نزد ویگوتسکی با ایده های مندلستام در خصوص وفور لایتناهی مؤانست بیش تری دارد تا با آموزه های خشک و تنگ نظرانة استالین.

بعید نیست که در سال 1933 و طی دیدارهایی که روان شناس و شاعر در آپارتمان مندلستام ها داشته اند واژة "تحول" میان شان دعواهایی در انداخته باشد، چه اگر بتوان گفت ویگوتسکی ایدئولوژی تام و تمامی داشته باید این ایدئولوژی را شکل گرفته حول مفهوم تحول دانست. مندلستام، برعکس، از این واژه خوف داشت و اُپراتچیک حزب کمونیست را به شوخی و از سر مخالف خوانی  "تحول مجسم به اضافة ریش" می خواند. او در حیطة زیست شناسی و علوم طبیعی مطالعة وسیعی کرده بود و شعر و نقد او سرشار از تصاویر تخیل انگیخته ای اند که رشد و تکامل اشکال زنده را تداعی می کنند. در یکی از بخش های واپسین مقالة سرشت کلمه به مفهوم انسانی کردن روان شناسی و علوم می پردازد و از امکان نظرافکندن به فراسوی اشیاء جهان بیرونی و کاوش گسترده تر در فرآیندهای آگاهی سخن می گوید. ویگوتسکی نیز در پایان تفکر و زبان طرحی از چنین اهتمامی در زمینة فلسفه و علم به دست می دهد، بی آن که در نهایت خود بتواند طرحی چنین را به پایان ببرد. در بند آخر می نویسد:

"آگاهی انسان همان گونه در واژه باز می تابد که خورشید در قطرة آب. نسبت واژه به آگاهی مثل نسبت سلول است به کل موجود زنده، یا مثل نسبت اتم به کائنات. واژه ریزجهان آگاهی انسانی است."

به همین منوال مندلستام در انتهای سرشت کلمه از اعتقاد خود به توانایی واژة زنده برای حمل و انتقال و نوکردن آگاهی در زمان و در مکان سخن می گوید:

"زمانه از خود آگاه می شود. فرهنگ به خواب می رود. آدم ها به دنیا می آیند. آدم ها همه چیز را مصروف طبقة اجتماعی جدید کرده اند. این جریان کشتی شکنندة کلام انسانی را با خود به دریای آزاد آینده می کشاند، به جایی تهی از درک هم دلانه، به مکانی مختص گزارش نویسی ملالت بار در فقدان وزش نسیم تازة خصومت و هم دلی. آیا می شود گفت این کشتی برای سفر درازش آماده است هنگامی که نیازهای خواننده ای چنین نابلد و چنین عزیز در نظر گرفته نشده است؟ یک بار دیگر شعر را به قایق تدفین مصری تشبیه خواهم کرد. لوازم آن قایق ها لوازم زندگی بودند. حتا یک چیز فراموش نمی شد."

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧

به قلم مارک ویلیس

برگزیده از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

بخش سوم: متن مدفون، نوشتار نهان

ویگوتسکی پس از کاوش عمیق تر در لایه های تفکر و زبان سرانجام به انگیزه رسید: "فکر از فکر نمی زاید، از انگیزه پدید می آید، بر اثر میل، نیاز، علاقه، عاطفه. پشت هر فکر همیشه تمایلی به اثرگذاری در جهت خواسته ای نهفته است." بدین سان انگیزه در ژرف ترین و درونی ترین سطح مدل مفهومی ویگوتسکی قرار گرفت:

انگیزه ç اندیشه çگفتار درونی ç لغت معنا ç گفتار بیرونی

به تصور ویگوتسکی برای فهمیدن کلام دیگری درک اندیشة او کافی نیست، بلکه انگیزة پشت اندیشة وی نیز باید دریافته شود. "تحلیل روان شناختی یک گفته کامل نیست مگر با دست رسی به این ژرف ترین لایه."

در صفحه های واپسین تفکر و زبان ویگوتسکی بیش تر و بیش تر به نمونه هایی از ادبیات روس رو می آورد تا بر مفاهیم انتزاعی مدل نظری خود نور بتاباند. در ضمن بازپردازی گفتگویی دلبرانه میان لِوین و کیتی، شخصیت های رمان آناکارنینای تولستوی، به خواننده نشان می دهد چطور هم صحبتانی که یک دیگر را خوب می شناسند از نوعی گفتار بیرونی فشرده که از حیث اختصار به گفتار درونی بسیار نزدیک می شود بهره می گیرند. به نقل از داستایِوسکی اظهار می دارد که اندیشه چون در جریان زایش سقط شد دیگر "به واژه در نخواهد آمد"، چنان که در گلایه از دشواری تبیین اندیشه در قالب کلام معمول است بگویند. در اشاره به میان برهای تازه ای که متداوماً از اندیشه تا واژه زده می شود استعاره ای از وِلِمیر کلِبنیکوو را پیش می کشد که می گفت شعرهای تجربی اش جاده هایی کنده شده در دل کوه ها هستند تا دره های جداافتاده را به هم بپیوندند.

روز به روز استالین بر حیات روشنفکری شوروی سال های دهة 30 چیرگی بیش تری می یافت و روز به روز نقل قول ادبی جدیدی مشکوک شمرده می شد. آوردن نقل قول از داستایوسکی و تولستوی تا حدی مجاز بود چه آثار این دو نویسنده به دلیل نگاه انتقادی شان به زندگی تحت نظام جاری دوران تزاری از اقبال رسمی برخوردار بودند، اما حتا استادان داستان سدة نوزدهمی هم امکان داشت به بلای ممیزی گرفتار آیند، چنان که نسخة پژوهش شدة کلیات داستایوسکی در زمان حیات استالین امکان انتشار نیافت. نقل کردن عبارات نویسندگان معاصر که به راحتی ممکن بود معصیت کبرا باشد. کـلبنیـکـوو را به عنوان رهبر ضدمذهب جنبش شعر فوتوریست روس می شناختند و با شاعرانی چون یِزِنین و مایاکووسکی در یک جایگاه قرار می دادند. این دو نورچشمی های انقلاب در سال های اولیه بودند، سال هایی که در مجموع به دورة "تجربة بزرگ" معروف است.  با جمع شدن قدرت نزد استالین یزنین و مایاکووسکی هردو به جایی رسیدند که عاقبت دست به خودکشی زدند. کلبنیکوو چند سال اول انقلاب را دوام آورد، ولی او از نظر روانی شکننده بود و بی که متوجه باشد رفته رفته از زندگی غم زدة مردمان در روسیة شوروی به دور افتاد تا سرانجام در 1922مثل یک ولگرد از مسکو رانده شد و چندی بعد بی خانمان و گرسنه در یکی از شهرستان ها وفات یافت.

هم چنان که ویگوتسکی سعی دارد مفهوم انگیزه را بسط بدهد و جزئیاتی بر آن بیافزاید نقل قول ها و مثال هاش بیش تر و بیش تر به خط های قرمز آن زمان نزدیک می شوند. "در پس هر جمله ای که در زندگی واقعی به زبان می آوریم فکری نهفته است. هر جمله از متنی مدفون شده سر بر می آورد." سپس به کار هنری کنستانتین استانیزلاوسکی می پردازد. استانیزلاوسکی که در خانة نمایش هنری مسکو کارگردان بود برای مسئلة متون زیرینی راه حلی خاص داشت که آن را ضمن تمرین با هنرپیشه ها در میان می گذاشت. این راه حل در کتاب ویگوتسکی تشریح شده است. در آن زمان استانیزلاوسکی هنوز قابل نقل بود ولی نیکلای گومیلِو و اوسیپ مندلستام - که در همان کتاب کلماتی از هریک از آن ها آورده شده است - جزو نفرینیان بودند. ویگوتسکی از شعر "واژه" اثر گومیلو این گزیده را درج می کند: " زنبور مردة کندوی متروک را می ماند /  واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد."، و به دنبال آن این تصویر از "پرستو" می آید: "اندیشة نامتبلور / به کنام سایه ها باز گشته است".

خوانندة روسی (و هم ممیز استالین) قطعاً به کنارهم قرارگرفتن این دو شاعر در متن ویگوتسکی توجه داشته است. هم نشینی این دو تصادفی نیست. گومیلو و مندلستام همراه با آنا آکماتووا به سردمداری اَکمیزم مشهور بودند. اکمیزم جنبشی ادبی بود که زمان زیادی دوام نداشت و پس از انقلاب سرکوب شد. مندلستام اکمیزم را "نوستالژی برای فرهنگی جهانی" تعریف کرده بود. ایدئولوژی پردازان روسیة شوروی بشردوستی تلفیقی اکمیزم را بورژوا و کهنه قلمداد می کردند. گومیلو به دلیل "فعالیت های ضدانقلابی" خود در 1921 و احتمالاً به دستور لنین تیرباران شد. اعدام او طلیعة تصفیه های وحشیانة سال های بعد بود. بر آکماتووا که پیش از انقلاب یک بار به همسری گومیلو در آمده بود با عبارت مشهور "نیم راهبه، نیم معروفه" داغ ننگ زدند. تجربة بزرگ انقلاب طی سال های دهة 20 رو به فتور گذاشت و دیگر آکماتووا و مندلستام اجازه نیافتند شعر تازه ای منتشر کنند.

ویـگـوتسـکی هنگام درج سطرهایی از شاعران تحریمی به نوعی درپرده نویسی خـاص روسی متوسل می شود که آن را tainopis می گویند. نهان نوشت، نقل قول بی نام و نشان، پررنگ تر از اشاره ای بینامتنی به ادبیات نویسنده ای دیگر است، نقل قولی پوشیده اما دانسته از نویسنده ای است که به دلایل سیاسی نمی توان صراحتاً از او یاد کرد. بیوگرافی نویس آکماتووا، روبرتا ریدِر، این شگرد را عبارت از داشتن "ظرافت اجباری" می داند. مندلستام در مقالة خود به نام "هیاهوی زمانه"، آن جا که تلویحاً بحث "ترجمة بین سطری" از انقلاب 1905 را مطرح می کند، از ضرورت به کارگیری tainopis به صورت وضعیتی که در شرف پیش آمدن است خبر می دهد. آکماتووا مکرراً این شگرد را در سروده های 1925 به بعد به کار می بندد، از جمله در حماسه ی معروف "شعری بدون قهرمان". نیز در نقدی مربوط به دهة 1930 که خود مصداق نهان نویسی است ادبیات سدة نوزدهمی پوشکین را مورد بحث قرار داده نحوة استفادة شاعر را از نقل بی نام و نشان تشریح می کند. سنت نوشتن چنان که غیر نداند احتمالاً به اندازة خود زبان روسی قدمت دارد.

دقیقاً چه کسی نویسنده را وا می دارد چنین بنویسد؟ معمای بی پاسخی که همیشه در حاشیة اکثر متون عصر شوروی می پلکد همین است. مانند مورد معروف - مؤلف کتاب "مارکسیزم و فلسفة زبان" کدام است، و.ن. وِلونیزُو که نام اش در شناسنامة چاپ 1928 کتاب آمده است یا میخائیل باختین که پنجاه سال بعد در بستر مرگ هنوز حاضر نبود تألیف را به خود نسبت دهد؟ - دشوار بتوان دانست حضور غایبانة گومیلو و مندلستام در تفکر و زبان حاکی از ممیزی دولتی است یا نمودار خودممیزی. نقل اشعار این دو از ترجمة انگلیسی سال 1962 حذف شده است، هرچند که گزیدة شعر پرستو در ابتدای فصل نهایی به جای خود باقی است. ویراستاران و مترجمان نسخة 1962 ضمن اشاره ای کم رنگ اعتراف می کنند که این "تقریرات بی حواشی از متن پیچیدة ویگوتسکی را می شود تلخیص قلمداد کرد". ولی گرچه شاید مسئول حذف نقل قول های مندلستام و گومیلو همین مترجمان انگلیسی باشند به احتمال قوی تر ریشة حذف را باید در نسخة روسی 1956 جست. در آن سال نام دو شاعر هنوز جزو فهرست سیاه حکومت شوروی بود. از طرف دیگر کوزولین که برگردان را از روی نسخة اصلی 1934 انجام داده در ترجمة انگلیسی خود در سال 1986 نقل قول ها را ابقا کرده است. این که درج نام دو شاعر در نمایة این ترجمه کار خود ویگوتسکی باشد یا هنر کوزولین جزو مجهولات است.

نویسنده: ما - یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

دیدن ندارد

نشسته حرف می زند

حقیقت اطرافم ضرب می گیرد، من نمی دانم؟

مست می کند

دیده می شود تا بگرید

من پای خدا را وسط نکشیده ام، من نیستم!

سرش را در دست می گیرد

زمین می خورد

خانه خراب می شوند...

من در شهر جا نمی شوم، شهر در من جا نمی شود...؟

سیاه می نوشد.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

صدای ذوق کرده ی ملیت طلب، صدای پرخراش و خروش:

کومه ی من در انتهای جهان است

در مفصل خاک و پوک

از بولوار با شما حرف می زنم

از بولوار همیشه کشاورز

تا افق دوردست قلمروی که برج هاش همه عمادند

نویسنده: ما - یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

 

خوابی پرورده ی جانش

تَرَک هایی روی زبانش

که دوست داشت نشان به نشانشان کند.

جای انگشتان برگی را روی لبانش بویید

سودایش را گرو گذاشت.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧

قطار که می گذرد ناظران مبهوت می مانند. کافکا

این یک لحظه ی واقعی است، زبان و عاطفه ی جمله چونان دو کمک نامرئی دست ایستایی و بهت لحظه را گرفته اند و راه برده اند. تهدیدشان در عرف سکوت این گونه به بیان در می آید که ما دیده نمی شویم، چرا که اگر دست لحظه به تن ما بخورد دیگر نه لحظه ناب خواهد بود و نه ما کمک مان بی غل و غش خواهد ماند... . و بعد میانه ی صداهای عمداً و عمدتاً چندسویه شان می روند و جایشان ترس می ماند و لرز از هبوطی دوباره و این باره!. همین هم هست. لحظه، زبانِ تجربه و عاطفه ی بیان آن به هم می پیچند در یک یک کلماتی که دیده می شوند و می گریزند در همان و دیگر کلمات.

از اول هم تجربه ی سکون و لکنت است که دست های کمکی و نظرگیر می خواهد؛ اما سکون و لکنت هم کلمات شان به خودشان آگاه خواهند بود و از آن خواهند گریخت. غیر از این اگر بود، بازگشت جاودانه ی مرگ در نوشته ای که مدام هم آن را برمی گرداند شاید باید به مرگ اثر منجر می شد و از آنجا خیال نویسنده اش را هم از نفس کشیدن راحت می کرد. اما گریزندگی بیشتر از آنکه حسرتی باشد بر جای رفتگان و به بیان نامدگان، تاکیدی است بر خودش و بودن و هستی مداوم اش. چیزی جادویی ِ راه بردن سکون و لختی نیست، هرچه هست تضاد آنهاست و غروری که از ناسازگاریشان به تن زبان و از آنجا به سرشت احساس  دمیده می شود.

تردیدی اگر هست در پذیرش ردیه ای که بر انحلال در کلمات وارد شده است، خود تاکیدی است بر این که متن اصولاً هم یگانگی اش را از راه و درکی ثابت از تخاصمات و گریزهای زبان بشری نمی گیرد و به سادگی اگر این گونه می بود که متن یگانه، یک دانه هم بیشتر نمی بود. ولی اینها همه هست و بار دیگر چیزی را می نماید که در قبول هر دیگری باید نهفته باشد و آن هم اینکه با وسواس و شدت راه اینهمانی را با متن و دیگری و متن دیگری - متن پرسونای مولف!- دنبال کردن، بیمارگونگی را حتماً به شک های بی پایان انسانی ضمیمه خواهد کرد و سنگینی ای که از پی خواهد آورد همه ی امید آدمی به رقص و سبک بالی جانش را به یأسی دیرینه بدل خواهد کرد.

  

نویسنده: ما - دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧

How far your eyes may pierce I cannot tell:

Striving to better, oft we mar what’s well.

-King Lear, Act I, Scene IV-

  

"از هیچ تنها هیچ می زاید."

با باورآوردن به این کلام به صورت یک اصل در روابط آدمی با جهان غریزه ی تناسب مضمحل می شود، چرا که "هیچ" برای ادراک انسان همان قدر یک ظرفیت ناممکن است که "بی نهایت". این هردو ترفندی ریاضی اند برای نشانه گذاری راز.

به خودی خود تراژیک هست که شخص (با بی رحمی از سوی فرزند) رانده شود ولی تراژدی شاه لیر اتفاقاً بر این چرخش مواضع استوار نیست. نیز جنون شاه - که در آن جای تردید هست - مسأله ی این نمایش نامه نیست. به گمان نزدیکان شاه لیر او در از دست نهادن اقتدار و اختیار و واگذاری امور مهم به کسانی که لیاقت و کفایت گرداندن کارها را نداشته اند احمقانه یا جنون زده رفتار کرده است. با تغییردادن فرضی تراژدی مبالغه آمیز و تا حدی کمیک شاه لیر به صورتی که ماجرا با مرگ شاه آغاز شود می توان به این نتیجه رسید که باقی داستان ممکن بوده کم یا بیش به روالی که پیش رفته است ادامه یابد و هنوز انسجام اثر دست نخورده باقی بماند. به هرحال بی لیاقتی و بی کفایتی غالباً خود را شریرانه به امور مهم تحمیل می کنند، ضمن این که به خوبی پیداست فرزندان ارشد شاه لیر از خطای دید پدر به شدت سهم برده اند. بنابراین حکم قراردادن خصلت هایی که می توانند به ضعفی طبیعی و یا غیرارادی در شاه تعبیر شوند در مرکز ثقل طرح ماجرا مشکوک به نظر می رسد. شاید بتوان ادعا کرد رفتار خرابکارانه ی شاه طبیعتاً باید به سرایت شرارتی از قبل موجود منتهی شود. به این نکته هم خوب است اشاره رود که بدواً نزدیکان شاه اند که از زوال طبیعی یارایی های او سخن به میان می آورند. در وجود فیزیکی این شخصیت نشانه ای از "به پیری رسیدن نابه وقت کسی که به فرزانگی نرسیده" است دیده نمی شود و از آن چه خود شاه لیر مورد اشاره قرار می دهد می توان تفسیر دیگری کرد.

تصویر جاری وجود شاه لیر چنین چیزی است: روند اضمحلالی به نهایت خود نزدیک می شود و مقاومتی که در برابرش شکل می گیرد سرانجام در مرز ناکافی بودن بازی را متوقف می کند. دردناکی وضعیت شاه در این جاست که برای او مقدر شده است کار دیدن به تفکیک را از راهی سخت بیاموزد. واگویه ی پایان ناپذیر او از رنج هاش بازنمود پایان ناپذیری تلاشی انسانی برای دست رسی به عینیت چیزها و تاریخچه ی روابط آن هاست. در مسیر ماجراها شاه لیر نسبتاً زود شرارت موجود در تیزبینی حراف را از نیکی نهفته در بصیرت خاموش تشخیص می دهد. البته شکسپیر ادعا نمی کند تیزبینی به خودی خود عین شر و خاموشی فضیلت است بلکه او روی تناسب میان کلام و حقیقت تأکید می گذارد. برای رسیدن به چنین تناسبی خطاکنندگان درباره ی عهدهای سست و سخنان سخت باید به زوال تدریجی - و نه مرگ یکباره - تن دهند. وضعیت زوال همواره با دو احساس سستی و دوری آمیخته است، دو حسی که هردو با شکست تن در برابر مکان و زمان (یا مکان از خلال حافظه) گره می خورند، و البته شکست اساساً نمودی بیرونی و جسمانی دارد. این جا علی رغم شکست تن انگار شاه لیر دیگری هم وجود دارد که نمی خواهد مجبور باشد به اضمحلال خویش گواهی دهد، آدمی که ذهن او می خواهد تا آخر آمادگی برهم زدن بازی را داشته باشد.

برکشیدن خویش از ورطه ی حس گناه و مرگ ظاهراً تا جایی میسر است که این دیگریِ بیرون ایستاده از تن شکست نخورد. البته شاه لیر قـبلاً شکستی کامل را به تراژدی شکسپیر وعده داده است چرا که ذهن اش گویا یارایی ندارد هر چیز یا هرکس را در استقلال بنگرد. در شروع داستان در نظر او هر چیز همه چیز است یا دست کم خیلی چیزها باهم است. در نتیجه برای او و برای منظور قضاوت هاش درباره ی دیگران عمدتاً فقط "همه چیز" یا "هیچ" وجود دارد. از این راه او خود را از توان هـای غریزه ی تناسب محروم می کند و ذهنی که این محرومیت در آن سیستماتیـزه شود قـادر نیست در میانه ی به هم ریختگی درونی و از هم گسیختگی جهان خارج به قـضاوت متناسب - یعنی بازشناخت چیزها در یگانگی! - دست رسی پیدا کند. به راحتی ممکن است در محدوده ای با ابعاد انسانی دانای کل بود و حتا تأثیری توان مندانه داشت،‌ ولی شبکه ی روابط فرد با موضوع های نامحدود فکر او چنان پیچیده و نامحدود است که هر موجود حقیقت جو را وامی دارد از تأسیس نظامی فراگیر، خالص، و واجد نگرش عادلانه - از آن دست که خداوند به آن دانا و تواناست - درگذرد و فروتنانه بکوشد در زمینه ی شناخت به طرز متناسبی جزءگرا،‌ واقع نگر، و منصف باشد.

ضعف بصیرت عینی البته آن اندازه متداول و انسانی هست که چندان تراژیک پنداشته نشود ولی شـکسپیر نکتـه ی خاص و یگانه ای در کار شاه لیر وارد می کند: او مدام در تردید به سر می برد. حتا هنگامی که در آغاز ماجرا دختران اش را مورد قضاوت قرار می دهد پیداست که به آزمونی رو نهاده است تا تردید را از خود بزداید. حقیقت این که خواننده یا تماشاگر هرگز کاملاً باور نمی کند که علت وجودی سلطنت - یعنی قلمروی برای سلطنت - به آسانی قابل تکه تکه کردن و دور انداختن باشد. شاید قرار است سویه ی طنز را تشخیص بدهیم و این تقسیم اراضی شاهانه را به صورت نماد میل یا نیاز شاه به اداکردن حق چیزها به تفکیک ظرفیت هرچیز ببینیم. شاه لیر به طرزی ناآگاهانه واقف است که همه چیز همان نیست که به نظر می رسد، فقط بی خبر است از این که در واقع "همه چیز" همان چیزی است که باید امید داشت هرگز در نظر کسی به یک چیز یکپارچه ی واحد فرو کاسته نشود. غالباً تبانی های نامردمانه از همین نقطه است که پیدایی می گیرند، ولی تراژیک شاید این جاست که او شخصیتی ضدتبانی و کاونده از خود نشان می دهد. تردید را در لفاف یقین و یقین را لابه لای تردید ابراز می کند. حرکت او مدام به سمت درک چیزی است که ورای نشانه ها قرار دارد. شاه لیر شفافیت احساس را می خواهد بتواند با شفافیت نگاه بسنجد. در آخر کارش مکرراً درباره ی "دیدن" هذیان می گوید، و در آخرین دم تنها به یک چیز می نگرد: "می بینی اش؟ نگاه اش کن! نگاه کن لب های او را!"