streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

... تا آن جا که پدیدآورنده را درگیر می کند، بارش زبان در انرژی و آشوب ذهن تا به رسوب یقین در انتهای انتخابی طاقت فرسا نرسیده باشد هنوز از معنا یا متن نمی شـود حرف زد.

در سطح های مختلف متن های مختلف شکل می گیرند و بر هم منطبق می شوند و نتیجه ی این برهم نشستن لایه ها مثل آمدن و ماندن برف باورنکردنی است. انگار هرکدام خودبه خود بر کانون جاذبه ای ناخودآگاه فرود آمده اند تا در یک توپوگرافی مشترک، در ضرباهنگی رونده، در لغزیدن به گم و در حوصله ی پدیدارآمدن شعر متن را آشکار کنند، شعری که گزینه ای است که همیشه خیال می کنی بوده و هست و نیست شدن اش جز به صورت استحاله ی پیدایش در گزینه ای نو  - ساختی تازه  - اتفاق نخواهد افتاد.

(واژه ی فراموش نکردنی همیشه همین است: پیدایش. بافت های بی شعر - بی ژرفنا، بی درون -  یک سـویه اند، در تمـرکـزی جـامـد گرد ستایش آفریننده آفریده شده اند و تنها کاربردشان در حـوزه ی بسـته ی تعـلق است. طبیعی است که ساده لوحی مندرج در متنی مبتلا به منیت آن را بلافـاصـله و بی تردید از دور خارج کند، و  - از این دید -  طبیعی است که ارزش گذاری اصولاً کاری بیهوده باشد و بی ضرورت.)

پیدایش چیزها الزاماً قدمتی ندارد اما بازخوانی شور و ترس رهاشدن در پیدایی چیزها قدیمی ترین شعری است که سروده می شود هربار.

نویسنده: ما - شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧

کنار شقیقه هایش تاری سبز می رویید

که از من گذشت

و تو با چشمان خوبت خواهی دید:

که حباب می ترکید

که رنگ دانه می پاشید

که از همه چیز ِ جنگلمان 

پر از برزخی نشدیم. 

نویسنده: ما - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

سرود دیدار واپسین (1911)

 

سینه ام سرد می شد بی اختیار

اما قدم هایم سبک بار بودند

دستکشی به دست راست برکشیدم

که مال دست چپ بود.

 

پله هایی بی شمار را می ماندند

اما تنها سه پله بود

میان افراها نجوایی پاییزی

خواند: "با من بمیر!

 

تقدیری خبیث به ناکجا کشانیدم

تقدیری سیاه، تقدیری خیانت کار."

با او گفتم: "مرا نیز، عزیز من!

با تو خواهم مرد من نیز ..."

 

این سرود دیدار واپسین است

بر شبح خانه نظر انداختم

شمعی تک و تنها می سوخت

با شعله ای زرد، بی اعتنا.

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧

50

جاهای خالی. -  مطالبه کردن صداقت در کنش روشنفکرانه عمدتاً به دستکاری تفکر منتهی می شود. معنای چنین مطالبه ای حساب پس گرفتن از مؤلف، و ترسیم فاش همه ی مراحلی است که او طی کرده تا به نتیجه ای خاص رسیده است، تا از این راه برای هر خواننده ای این امکان مهیا شود که عین مسیر را بپیماید و هرگاه در محیط مناسبی - مثلاً فضای آکادمیک - قرار گرفت تألیفی موجود را عیناً پدید آورد.

این نه تنها صرفاً بر بال خیال بافی لیبرال مآبانه ای متضمن اعتقاد به قابل هم رسانی بودن هر فکر به طور کلی و برای همگان جلوبردنی است، و نه تنها مانع از تبیین متناسب با آنچه واقعاً اتفاق افتاده است می شود، بلکه ضمناً کاذب است و از اصول بازنمایی واقعیت به دور.

زیرا ارزش هر فکر را با معیار فاصله ی آن از سیر متداوم امور آشنا می سنجند. به نسبتی که این فاصله کاهش می یابد از قدر درونی آن فکر کاسته می شود. هرچه فکر به عرف معمول و مسبوق نزدیک تر شود کارکرد ضدنهادین آن محوتر به نظر می آید، حال آن که هر اندیشه ی خاص را تنها بر پایه ی همین کارکرد، یعنی نسبت قابل رویت آن با ضد خودش، مدعایی هست و بس، نه از باب هستی فروبسته ی آن اندیشه.

متن هایی که بی تابانه می کوشند مراحل پدیدارآمدن خود را تا به انتها ثبت کنند به طرز احترازناپذیری در ورطه ی ابتذال می غلتند و تباهی می گیرند و ملالت بار می شوند، ملالتی نه تنها متناسب با میزان کششی که در هنگام خواندن آن ها وجود دارد، که مرتبط با جوهر وجودی شان. برای مثال متن های زیمل سرتاسر به همین فقدان تجانس میان موضوع شاخصی برای تأمل و تشریحی رنج آور - از فرط مبسوط بودن - از رفتار متن با آن موضوع مبتلا هستند. متن هاش آن چه را شاخص است مکمل راستین میان مایگیی می شمارند که زیمل به غلط می پنداشت باید راز عظمت گوته باشد.

ولی فارغ از همه ی این ها، مطالبه ی صداقت روشنفکرانه خود تهی از صداقت است. حتا اگر زمانی از این دستورالعمل شک برانگیز پیروی شود که بازنمایی باید موبه مو بر فرآیند اندیشیدن منطبق باشد، فرآیند اندیشیدن به هر حال همان اندازه عبارت از گذاری منطقی از هر مرحله به مرحله ی بعد است که عبارت از معکوس همین، یعنی نازل شدن بصیرت به سان عطیه ای بهشتی بر طلبه ی مشتاق دانش. شناختن، بر خلاف این، با شبکه ی درهمی از تعصب ورزیدن ها، فعال شدن های شم غریزی، شکل گرفتن تداعی ها، تصحیح ها، مفروض داشتن ها، مبالغه ها، سروکار دارد، اجمالاً با تجربه ی متراکم مبتنی بر واقعیتی که به هیچ وجه در همه ی نقطه ها شفاف نیست. قاعده ی دکارتی مورد تأمل قرار دادن موضوعاتی که "به نظر می آید ذهن ما کفایت کسب دانش شفاف و یقینی درباره ی آن ها را دارد"، شامل روش و ترتیب اعمال شده بر این موضوعات، تصویری همان قدر مغالطه آمیز به دست می دهد که عقیده به ادراک غریزی، که در عین حال درهم تنیدگی ناگشودنیی با عقیده ی مبتنی بر قاعده ی دکارتی دارد. در جایی که یکی به انکار آن چـه از نظـر منطق درست است، آن چه به رغم همه چیز در تک تک اندیشه ها مصداق دارد، می پردازد، دیگری آن چه را بلافاصله از لحاظ منطقی درست است می پذیرد، و در نسبت با تک تک کنش های روشنفکرانه، و نه با واسطه ی جریان کامل آگاهی فرد شناسنده از زندگی.

اما در همین جاست که در عین حال اقرار به اساسی ترین نارسایی نهفته است. چه اگر اندیشه ی صداقت ورز ناگزیر به تکرار صرف دانسته ها یا استنتاج ها محدود باشد اندیشه ای که شفافیت ناشی از زایش منطقی خود را در ازای رابطه اش با موضوع از خود سلب می کند همیشه یک جور احساس گناه به جا می گذارد. چنین اندیشه ای همان وعده ای را زیر پا می نهد که در استنتاج خودش مفروض بوده است. این نارسایی شباهتی با نارسایی یک طناب نجات دارد که بر طبق پیش فرض ها کج و منحرف و غیرقابل اعتماد می نماید ولی تنها به این ترتیب، و از این رو که همواره کم تر از آن است که باید باشد، می تواند در شرایط هستی خاص خود نشان دهنده ی مسیری انعطاف پذیر باشد.

اگر زندگی درجا مقدرات خود را تحقق می بخشید مسیر انعطاف پذیر خود را وا می نهاد. هرکسی که در سن کهولت از دنیا برود و وجدان او در کام یابی هاش عاری از حس گناه باشد در نهان دانش آموزی نمونه است که هر سال تحصیلی را با کوله باری نامرئی، بدون جایی خالی، پشت سر می گذارد. و البته هر تفکری که بیهوده نباشد به دست نیاوردن مشروعیت کامل اش را همیشه همراه خود دارد، از این رو که - هم چنان که در رویاهامان دیده ایم - ساعت های درس ریاضیاتی وجود دارند که به خاطر صبح هایی آکنده از سعادت کامل در بستر از دست شان داده ایم و هرگز جبران نخواهند شد.

اندیشه در انتظار روزی می ماند که با خاطره ی آن چه حذف شده است بیدار شود و به آموزه ای استحاله بیابد.

 

نویسنده: ما - چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧

"هرچه بیش تر دور برمی دارد بیش تر حال ام را جا می آورد.

من یکی نه خواهان فلسفه ام نه جزوه نه جزم.

نه این مسلک و آن کلاه شرعی را لازم دارم نه فلان حقیقت و بهمان پاسخ را. و اهل چک و چانه و نان به نرخ روز خوردن هم نیستم.

این آدم باشهامت ترین و بی مهاباترین نویسنده ای است که فعلاً هست، و عجب که هرچه پوزه ام را بیش تر توی خاک می مالد بیش تر خودم را مدیون او حس می کنم.

این یکی مرا سر کار نگذاشته است، در باغ سبز نشان ام نمی دهد، از پشت و پسل ها چشمک حواله ام نمی کند، برایم شفای معجز و طریق حق و مکاشفه و خلاصه خرده نانی از این سفره نمی طلبد، خیال ندارد چیزی را که نمی خواسته ام بخرم به من قالب کند، اصلاً به ... اش هم نیست که بخرم یا نخرم، ادعای صداقت و شرافت هم ندارد.

خوب، می خرم، یک جا و بی کم و کاست، برای این که تا ته همه چیز رفته و همه ی کرمک ها را از زیر همه ی سنگ پاره ها بیرون کشیده است تا پیکره ای زیبا عرضه کند."

نویسنده: ما - پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧

Reincarceration rate 20% lower in Iran,

... attributing the fall to the concerted efforts of the centers taking care of released prisoners,

etc.

(News article in the 29th May 2008 issue of the Tehran Times International Daily)

اصل خبر هم بسته ی خبری کاملی نبود. (درباره ی تفسیرهای ممکن از آمار ارائه شده یا انواع زندانی و آمار جنایت به تفکیک و عاقبت های واقعی) غیرشفاف بود. کفایت اش در این حد بود که به نقل از مقام مسئول این نکته را برساند که پس از زندان پیش رفت در زندگی ممکن است اگر زندگی خودش سر نیاید. حال احتمال می رود آورنده ی خبر علیه خبررسانی شوریده باشد. از باب ابهام و امکان و آشوبی که در ذهن پخش می کند فرخنده خبری است. متنی ضد ژورنالیستی.

نویسنده: ما - پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧

می گفت: کوه و دشت که آدم می رود مثل اغلب جاها چندان هم خوش نمی گذرد ولی تا همیشه خاطره ی خوبی از آن دارد، من از آدم های بچگی هایم حتا آنها که دوستشان داشته ام تصویری که شخصی باشد و ذوق زده ام کند ندارم - راستش گمان می کنم آن وقت ها آنجا سر همه شلوغ تر از این حرف ها بود!- ولی چند باری که به کوه و دشت رفته ام را انگار که آنجا از شرم و ذوق سرخ شده باشم خوب یادم می آید، گرچه واقعاً نمی دانم خوش هم می گذشت یا نه!

می گوید: ببین از وقتی که تو هستی صبح ها کمتر ترس برم می دارد. می خندد و می گوید با هم به یکی از کوه های بچگی های من برویم؟

خوشم می آید، چندباری سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان می دهم ولی انگار دارم پشت چشم هایم را نگاه می کنم، آنجا هم آرامش که برقرار می شود می گویم: برویم!

آمده ایم، خلوت است و کوه ها محجوبانه و مستقیم نگاهت می کنند، احساس غرور به آدم دست می دهد. او مثل دختر بچه ها می دود، پیراهنش را می کشم، نفس نفس می زند، رو به کوه ها می گوید یکی از این درخت ها را بچه که بودم یواشکی ناز کردم و بوسیدم، حالا می خواهم پیدایش کنم، گرچه پیدا نشود گمانم بد هم نمی شود.

برمی گردد، سرش را با دلبری خم می کند و مرا نگاه می کند. با نگاهم کوه های پشت سرش را حسابی دور می کنم، خواستنی تر که می شود می گویم: این روزها چیزیش هم شبیه آن وقت ها هست؟ می گوید: آره، اتفاقاً تازه این روزهاست که دارم دوباره به نام خواسته می شوم! لبخند و خنده اش قاطی می شود. قدمی به طرف من برمی دارد و می گوید: اون روز وقتی همه ی ماشینها داشتند راه می افتادند من هنوز سوار نشده بودم و با اینکه تنها بودم انگار همان نزدیکی کسی مرا لمس می کرد و من هم با علاقه لمسش می کردم. دلیلی برای اینکه با دیگران نروم وجود نداشت، خواستم چیزی بگویم ولی همو با خوشحالی حالیم کرد که من هم با شما می آیم، صدایش را درنیاوری بیشتر خوش می گذرد.

کمی فاصله می گیرد، برمی گردد و با شیطنت می گوید: مه اینجا هنوز دارد دود می کند، یعنی ممکن است اینجا باشد؟!

گوشه  ی لب پایینم را می گزم و می گویم آنها هم اغوا می شوند، خوب کاری هم می کنند!