streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧

 

 

۱۳

مسـاعـدت، معـاونـت، نصـیحــت -  بدون استثنا هر روشن فکر ترک دیارکرده مبتلا به آسیب دیدگی است. چه بهتر که آسیب دیده بودن خود را بپذیرد مگر بخواهد درس سخت را همان جا پشت درهای رخنه ناپذیر عزت نفس بگیرد. در محیطی به سر می برد که ناگزیر برایش  غیرقابل درک باقی خواهد ماند، گیرم توانسته باشد میان خیل اتحادیه های صنفی یا از هجوم خودروها راهی بگشاید. به هرحال مدام راه را گم خواهد کرد. میان زیستن انعکاس زندگی خویش تحت انحصار فرهنگ تولیدشده در سطح انبوه و کار فکری محض که به احسـاس تعهـد آلوده می کند اختلافی آشتی ناپذیر هست، گسستی پیوندناپذیر. از تو خلع زبان شده است و آبشخور تاریخی ات که توان شناخت خود را از آن می گرفتی دیگر در اختیارت نیست. هرچه گروه بندی و فروبستگی بر اساس جهت گیری سیاسی بیش تر شود و سوءظن نسبت به اعضای گروه و دشـمنی در قبال اعضایی که برچسب گروه های دیگر بر آن ها خورده اسـت پا بگیرد عـزلت سخت تری به بار می آید. از مازاد اجتماعی سهمی که برای خارجیان کـنار گذاشته شده هرگز آن قـدر نیست تا به همه برسد و همین به سمت رقابت بیهوده ی مضاعفی می راندشان که خـود در بطن رقـابتی عرصـه دارتر واقـع شده است. این همه اثـرات آشکارش را بر روی تمـام افـراد می گذارد. هر آن کسی که از شرم کاسته شدن به کوچک ترین مخرج مشترک {Gleichschaltung به مفهوم "همقد شدن"، ورد زبان نازی ها} رهایی می یابد این وضع استثنایی، این حیات موهوم و غیرواقعی در میانه ی فرآیند زندگی یک جامعه را به مثابه نشانه ی انحصاری خود با خویش حمل می کند. روابط میان رانده شده ها از روابط میان آن ها که اقامتی دیرینه داشته اند به مراتب مسموم تر است. ملاک ها کاذب از کار در می آیند. دید تار می بیند. امـر خصوصی خـود را به طـریقـی ناسالم و تب زده و مرداروار بر می آورد،  دقیقاً از آن رو که دیگر وجـود نـدارد و مـذبـوحانه می خواهد خـلاف این را به اثبات رساند. امر عمومی محدود است به سوگند وفاداری به زبان نیاورده ای در حـوزه ی فعالیت های مردمی. نگاه دریافته، نگاه بلعنده، نگاه در اختیار آورنده واجد خصلتی جنون زده و در عین حال سرد است. هیچ چیز وضع را بهتر نمی کند مگر پایداری راسخ در تشخیص آسیب خود و دیگران: تلاشی آگاهانه در جهت نه جاخالی دادن از فاجعه که فقط محروم کردن آن از وحشیانگی مصیبت بارش، نابینایی. در انتخاب جرگه ی محرمان باید احتیاطی مفرط به خرج داد، البته تا آن جا که انتخاب ممکن باشد. بالاتر از هر چیز باید برحذر بود از سواکردن افراد بانفوذی که می شود ازشان "انتظاری داشت". نگاه تیزبینانه داشتن برای تشخیص دادن مزیت های نهفته در افراد خصم خونی ایجاد روابطی است که حرمت انسان بودن در آن ها رعایت شده باشد. حس هم بستگی و مراعات دیگران که ممکن است از این گونه مناسبات نتیجه شود باری، هرگز نمی تواند از افکاری که حول بده بستان های عمل گرایانه می گردند نشأت گیرد. و به همین اندازه خطرناک اند قرینه های معکوس قدرت، نوکرمآب ها و چاکرصفت ها و زالوها، آن ها که خود را وسیله ی خوش خدمتی به کسانی که اوضاع بهتری دارند قرار می دهند و آن هم به طرزی بعید که فقط در شرایط اقتصادی خاص خارجی بودن یک مهاجر مجال شکوفایی دارد. حامی خود را مزیتی چند می رسانند و به محض پذیرفته شدن با خود به قعر می کشانندش: وسوسه ای مدام که بر اثر دوربودن از وطن خودبه خود دوصدچندان شده است. اگر تظاهر به کناره گیری از عوام در اروپا غالباً سرپوشی است بر حریصانه ترین جستجوی منافع شخصی، مفهوم austerité {واژه ی فرانسوی به معنای زهد} گرچه به هیچ وجه از گزند آب ها مصـون نیست هم چنان مناسب ترین قایق نجات است. البته تنها عده ی کمی به یک وسیله ی سزاوار برای سفر دست رسی دارند. بیش تر کشتی نشستگان را گرسنگی کشنده و یا جنون تهدید می کند.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧

دستش را در دست می گیرم و به سمتی که خیابان شلوغ تر می شود می رویم. نمی دانم به چهارراه که برسیم تصمیم می گیرم با او به خانه اش بروم یا نه ولی سعی می کنیم یکی دوباری با هم ویترین مغازه ای را نگاه کنیم و لبخند بزنیم. این کار را دوست دارم. نگاهش می کنم، منتطر جواب من است و بی تفاوتی مدام به چهره اش دور و نزدیک می شود. چیزی از درونم دستش را فشار می دهد، می گویم ببین من با تو می آیم. احساس می کنم تمام می شوم، او هم می فهمد، گردی از بی تفاوتی به چهره اش می پاشد و لبخند می زند که: اینجوری بهتر است. خوشحال می شوم و خیال برم می دارد که حالا این همه بیشتر به خیابان می آید تا خانه.

با اشاره ی او تاکسی می گیریم و به سمت خانه ی او می رویم. می گوید: هنوز هم دلهره داری؟ می گویم نمی دانم، شیشه را پایین می کشم و ادامه می دهم که اگر باد خنک بیاید بهتر است. سیگاری روشن می کند، من سیگار نمی خواهم ولی مطمئنم دوست دارم از سیگاری که در دست دارد برایش راحت تر باشم.

 از آینه راننده را نگاه می کنم، ترسناک نیست، خودم را به او نزدیک تر می کنم و آرام گوشه ی لبش را می بوسم. برق غریب چشمانش پیدا می شود و دستم را بیشتر فشار می دهد. هرچه هست نمی توانم بفهمم برق چشمهایش وقتی که نیست جایش را چه جور فکری می گیرد و این فکر که در لحظه پیدا می شود آنقدر انتراعی است که انگار دلهره است که جلوی چشم هایم رنگ می بازد. به فکر کردن افتاده ام و مدام نگاهش می کنم و لبخند می زنم.

واکنش هایش عوض نمی شود، حس می کنم هنوز روی آب نیامده است. چند کلمه ی کوتاه می گوید و با حرکات بدنش آماده ی رسیدن می شویم.

 

نویسنده: ما - شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:1627421319 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0mm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:Tahoma; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; color:black; mso-ansi-language:EN-GB;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

واژه جستجو برای واژه است: ویگوتسکی، مندلستام، و بازیابی انگیزه

 به قلم مارک ویلیس - برگزیده برای ترجمه از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

 بخش اول: زیر سایة استالین

اوسیپ مندلستام در پاییز 1933 شعر "براندازانه"ای سرود که فرجام کار او را رقم زد. مندلستام که به نظر بسیاری بزرگ ترین شاعر روسیه در قرن بیست ام است در به کاربردن قالب ها و صنایع شعری مهارت به سزایی داشت. بسیاری از شعرهای او به گفتن شنودنی خودمانی ماننده اند که در فراسوی زمان و مکان میان شاعر با کسانی چون هومر، اووید، دانته درگرفته باشد. از این نظر قطعه ی پاییزی او که در مسکو سروده شد یک جور خرق عادت بود: صراحتاً سیاسی، انباشته از خشمی یادآور کتاب عهـد عـتیق. مندلسـتام در سفـری به ارمنستان به سال 1932 توانسته بود عواقب ادغام و انتقال اجـباری میلیون هـا روستایی -  یعنی قـحطی و مرگ در مـیان ایشان را در ابعادی که شایسته است عنوان نسل کشی برایش به کـار رود - به چـشم ببیند. او اسـتالین را مقـصر این همه می دانست. هرچند در شعر موردنظر نامی از رهبر شوروی برده نشده است ولی ممکن نیست کسی در تشخیص هویت قهرمان شعر اشتباه کند.

هرچه می شنویم صحبت کوه نورد کرملین است

همان قاتل رعیت کش

که انگشتانی فربه چون زالو دارد

و کلمات اش قاطعانه به سان وزنه های سرب از لب ها فرو می ریزند.

مندلستام آگاه بود که این شعر در زمان حیات خودش به هیچ وجه منتشر نخواهد شد. هرگز آن را به روی کاغذ نیاورد بلکه صرفاً برای عدة انگشت شماری از دوستان نزدیک قرائت اش کرد. آن ها که شعر را می شنیدند از خطری که در آن به جان خریده شده بود وحشت زده می شدند و به مندلستام اصرار می کردند فراموش اش کند. همسر او، نادِژدا یاکوولِونا، سی سال بعد هنوز آن شعر را به خاطر داشت و از آن به این صورت یاد می کرد: "شکلکی نمادین، حرکتی که به طور منطقی از کل زندگی و حرفة مندلستام سرچشمه گرفته بود ... او نمی خـواست از دنیا برود بی آن که به زبانی خالی از ابهام افکار خود را دربارة وقایعی که در اطراف مان می گذشت بیان کرده باشد." سرجـمع فـقط یازده نفر شعر را با صدای مندلستام شنیده بودند، اما همین برای رسیدن اش به گوش کوه نورد کرملین کافی بود. گنریک یاگودا، رئیس پلیس خفیة وقت شوروی شعر کذایی را از بر داشت و هرگاه دور از شنودرس استالین و در جایی امن بود با حظی سادیستی می خواندش.

در مه 1934 پلیس خفیه مندلستام را بازداشت کرد. بازجوی او در زندان لوبیانکای مسکو نسخة تایپ شدة صحیح و کامل شعر را در برابر مندلستام گذاشت و آن را "سند بی سابقه ای در ضدانقلابی گری" خواند. از آن نقطه به بعد بازی موش و گربه ای میان استالین و مندلسـتام در گـرفـت - آن هم در دورانی که اکنون با عـنوان "دورة وحشت کبیر" از آن یاد می شود - که نمونه ای به دست می دهد از چگونه نابودشدن زندگی انسان های بی شمار در محراب کیش شخصیت آن رهبر مستبد.  مندلستام بلافاصله تیرباران نشد بلکه در نتیجة موضع ظاهراً محبانه ای که رهبرعظیم الشأن گرفته بود همراه با همسرش به تبعید درون-کشوری رفت. برای مدتی از کیفر جستند، سپس مندلستام باز دستگیر و این بار به حبس با کار اجباری محکوم شد و در روزی نامعلوم به سال 1938 در اردوگاه موقت سیبری و در گم نامی وفات یافت.

به گفتة نادِژدا یاکوولِونا در آن روزگاران مرگ بار کم و بیش تک تک شهروندان شوروی در "لایة استتاری محافظی"برساخته از سکوت و ترس پناه گرفته بودند. با این همه در پاییز 1933 هنوز ترکیب جالب توجهی از افراد مختلف را می شد یافت که از منزل آپارتمانی مندلسـتام و زن اش پا نمی کشـیدند. یکی از شخـصیت هـای سـرشـناس این گروه آنا آکماتووای شاعر بود که یک عمر دوستی اش با مندلستام و نادژدا یاکوولونا با بخش عمدة تاریخ ادبیات روسیه در سدة بیست ام مـقـارن می شـود. بوریس کـوزین زیست شناس و الکزندر مارگولیس نویسنده که دوستان نزدیک مندلستام ها بودند و سرنوشت هردوشان مرگ در اردوگاه های کار در سیبری بود اغلب در منزل ایشان میهمان می شدند. ولادیمیر یاکونتوو بازیگر نمایش و ماریا یودینای پیانیست نیز گاهی به آن جا سر می زدند. همین طور ولادیمیر نیلِندِر که به مطالعة زبان و فرهنگ یونانی و عبری اشتغال داشت، و لِو ویگوتسکی که روان شناس بود.

به تحقیق معلوم نیست که ویگوتسکی شعر "قاتل رعیت کش" را شنیده باشد، گرچه او قطعاً با دیگر سروده ها و نوشته های انتقادی مندلستام آشنا بوده است. هیچ کس اشاره ای نکرده که خبرچین جرگة مندلستام می توانسته است ویگوتسکی بوده باشد. هنگامی که نادژدا یاکوولونا به نوشتن خاطرات اش -  روایتی به یادماندنی از زندگی او با مندلستام و از لجوجانه دوام آوردن خودش تا دوران پس از استالین - پرداخت، به قرائن موجود به نفع یا علیه کسانی که می شد مندلستام را لو داده باشند با دقت بسیار نگاه کرد و شواهد را سنجید، اما سرانجام از فرد خاصی به عنوان مقصر نام نبرد. در این میان ویگوتسکی حتا در فهرست مظنونان هم جا نداشت. در واقع در خاطرات هزار صفحه ای نادژدا یاکوولونا تنها یک بار از ویگوتسکی ذکری به میان می آید: "روان شناسی به غایت باهوش که البته تا حدی در مقابل توجیه گرایی عقلانی مرسوم پا در گل مانده بود" (کتاب بیم و امید).

رسالة تفکر و زبان که کم تر از یک سال پس از این که شعر استالین مدخلی تازه به سنت شفاهی دوران وحشت افزود به قلم همین روان شناس نگارش شد اشاره ای متقابلاً گذرا به مندلستام دارد. خود کتاب پس از درگذشت ویگوتسکی منتشر شد. ویگوتسکی در 38 سالگی و درست یک ماه پس از بازداشت مندلستام به بیماری سل از دنیا رفت. فصل آخر رسالة تفکر و زبان با گزیده ای کوتاه از شعر دیگری از مندلستام آغاز می شود:

آن واژه فراموش ام شد

که چندزمانی می خواستم اش بگویم

اینک اندیشه ای که صدایی ندارد

به خانة محاق خویش باز می گردد

این سطرها متعلق اند به شعر "پرستو"، سرودة سال 1920. در آن مندلستام با تجسم بال زدن مذبوحانة پرستویی کور که بال هاش قطع شده اند تحرک و بی قراری اندیشه هایی را که در قالب واژه محقق نشده اند به کنایه مطرح می کند. ویگوتسکی نیز در تفکر و زبان سعی دارد این فرآیند را در چارچوب بحثی روان شناختی توضیح دهد.

مندلستام بارها در اشعارش به موتیف پرستو رجعت می کند. پرستو بیش از بازنمایی صِرف حرکتی سراسیمه به این سو و آن سوست. همان طور که در روسیة شمالی پرستوها با بهار باز می گردند تصویر پرستو در شعر مندلستام نشانة حیات دوباره و بازگشت به زندگی است. پرستو در ضمن یک استعارة درگیرکننده است برای حیات ذهنی خاصی که هم شاعر و هم روان شناس در عصر وحشت استالینی از سر گذرانده اند. پژواک آن حیات ذهنی هنوز در نوشتار اوسیپ مندلستام و هم لو ویگوتسکی رفت و بازگشت دارد. مقالة حاضر جستجویی است برای بازیافتن تکه های آن حیات و برای درک چگونگی گریزنده بودن این پژواک و در عین حال انعطاف و استدام اش تا امروز.

بخش دوم: کارکرد گفتار درونی

عنوان روسی کتاب ویگوتسکی Myshlenie i Rech است که ترجمة لغوی اش می شود "اندیشه و گفتار"، با این توضیح که واژة rech واجد معناهای ضمنی "زبان" و "گفتمان" نیز هست. به همین ترتیب در عنوان فصل آخر کتاب، "Myshlenie i Slovo"، "slovo" (به معنای "کلمه") آمده است که یکی از چندلایه ترین واژه های زبان روسی است، به طوری که از آن می شود به "گفتمان"، "بیان لغوی"، و "فرآیندهای ساخته شدن زبان" هم برداشت کرد. مطلب صرفاً این نیست که دشواری معنایابی برای مترجم دردسرساز می شود. به نظر الکس کوزولین روان شناس این پیچیدگی مستقیماً به کانون بحث نظری ویگوتسکی راه می برد. در بازخوانی آثار ویگوتسکی و مندلستام باید به خاطر داشت که واژه نه یک چیز حاضر بلکه فرآیندی پویاست، یا، به بیان ا.ا. لیانتی یِو، "واژه جستجو برای واژه است". یک عنوان صحیح دیگر برای کتاب ویگوتسکی می تواند "اندیشیدن و سخن گفتن" باشد.

ویگوتسکی در تفکر و زبان بر وسوسة تجزیه کردن معنای واژه به اجزای دلالتی و آوایی غلبه می کند و به تعبیرهای چـندسـویه ای چون "گـفتار معنادهـنده" و "تفکر در قـالب کلام" رو می آورد تا بتواند بر آن چه خود آن را به صورت ملغمه ای از کارکـردهای مخـتلف می بیند نام بگذارد. می گوید: "نسبت اندیشه با کلام یک چیز متعین نیست. این رابطه فرآیند رفت و بازگشتی مدام است، از فکر تا واژه، از واژه تا فکر."

ویگوتسکی در واپسین فصل کتاب خود از مجموعه ای از سطوح کارکردی که عبارت اند از:

گفتار بیرونی çلغت معنا çگفتار درونی ç فکر،

چارچوبی مفهومی بر می آورد که بر طبق آن عبور از فکر به کلام و برعکس در این سطوح اتفاق می افتد. او با دانش سروکار داشت و پس فرآیند را از لایه ای آغاز گرفت که برایش قابل مشاهده بود یعنی لایة گفتار بیرونی یا گفتار ارتباطی، و طی فرآیند تحلیل از این بیرونی ترین لایه به سوی سطوح درونی تر پیش رفت. در نهایت، اما، به این نتیجه رسید که پیش روی تفکر به جانب زبان در جهت درون تا بیرون شکل می بندد.

هنگامی که ویگوتسکی مطالعات خود را شروع کرد سویه های درونی گفتار "همان قدر نزد علم ناشناخته بود که طرف تاریک ماه". برای کاوش در فرآیندهای درونی، ویگوتسکی به یکی از رفتارهای خاص خردسالان که توسط روان شناس سوئیسی، ژان پیاژه، "گفتار خودمحور" نامیده شده بود رو کرد. آشنایی بدنة روان شناسی شوروی با تجربیات حرفه ای پیاژه به سال 1932 و از طریق مقدمه ای که ویگوتسکی بر ترجمة روسی کتاب وی با عنوان "زبان و فکر کودک" نوشت آغاز شد. پاسخ دادن به آرای پیاژه انگیزة نگارش تفکر و زبان بود.

به نظر پیاژه کودکان گفتار خودمحور را بدون این که انتظار پاسخ از دیگری داشته باشند به کار می برند. معمولاً این گفتار حین بازی بر زبان جاری می شود و شامل اظهار نظرهایی است دربارة افکار و اعمال کودک. این گفتار خاص متمایل به سادگی ساختاری است و نزد کودکان سه تا پنج سال بیش ترین تداول را دارد. پیاژه گفتار خودمحور را رفتاری وانهادنی و گذرا تلقی می کرد، صدایی روی جریان اندیشیدن خاموش که نه می توانست رفتاری اجتماعی باشد و نه در رشد آتی تفکر منطقی در کودک نقشی ایفا کند.

ویگوتسکی خلاف این فکر می کرد. گفتار خودمحور از دید او عبوری پرمحتوا بود به سمت شکل گیری گفتار واجد پختگی (یا گفتار بیرونی) که به قصد دیگری ادا می شود و گفتار برای خود (یا گفتار درونی) را به درون ذهن می راند. ویگوتسکی دسته ای آزمایش های ظریف - که از دهة 30 به این طرف مکرراً به کار رفته اند - ابداع کرد تا نشان بدهد که ارتباط گفتار خودمحور با موقعیت های واقعی حل یک مسئله به چه نحو است. در یکی از این آزمایش ها عاملی خارجی را اجازه می داد که در بازی کودک -  مثلاً در نقاشی کردن اش - اخلال به وجود بیاورد. کودک در مواجهه با چنین مانعی بیش تر از معمول به گفتار خودمحور متوسل می شد. ویگوتسکی به این نتیجه دست یافت که موانعی از این دست کودک را برمی انگیزند که "با صدای بلند فکر کند".

طبق نظریة ویگوتسکی گفتار خودمحور هم واره با برقرارساختن ارتباط اجتماعی مرتبط باقی می ماند ، چرا که کودک پیش خود فرض کرده است که دیگران حتماً او را می فهمند. ویگوتسکی رشته آزمایش های دیگری نیز ترتیب داد که در آن ها موقعیت کودک جوری بود که توهم درک شدن را از او سلب می کرد:  کودک در اتاقی بازی می کرد که سایر کودکان حاضر در آن ناشنوا بودند یا دیگران در فاصله ای بعید نسبت به او واقع می شدند. نتیجه این که اندازة گفتار خودمحور کاهش می یافت، و نتیجة نهایی از دید ویگوتسکی این که اقتضای گفتار خودمحور فرض درک شدن توسط دیگران است. پژوهش های بعدی در دهة 70 نشان داد که گـفتار خودمحور در حضور بزرگ سـالانی که به نظر کودک بیش تر مترصـد کمک رساندن به وی هـستند خـودبه خـود فـزونـی می گیرد.

توجه به این نکته بایسته است که در طرح های تجربی ویگوتسکی نقش کودکان ناشنوا به ابزار آزمایش محدود نمی شد. یکی دیگر از عـلائق پـژوهشی وی رویه های منحصربه فردی بود که کودکان ناشنوا و نابینا طـی فرآیند رشد اتخـاذ می کـردند. ویگـوتسکی در 1924 عضو بنیادگذار مؤسسة نقص شناسی مسکو شد. "نقص شناسی" واژه ای بود که در روسیة شوروی به آن چه اکنون آموزش های خاص نام گرفته است تخصیص یافته بود، و به رغم این که در قاموس انگلیسی زبانان تعبیری خلاف منش صحیح محسوب می شود   ، باید دانست که روی کرد ویگوتسکی به نقص شناسی عبارت از برجسته سازی عواقب اجتماعی معلولیت بود و نه تأکید بر جنبة آثار انفرادی اش. بلافاصله در سال 1925 ویگوتسکی چنین می نویسد: "نابینایی یا ناشنوایی در مقام یک دادة روانشناسیک اصلاً بداقبالی نیست بلکه فقط آن گاه که به صورت داده ای اجتماعی در نظر گرفته شود چنین است." بر طبق نظر آلیور سَکس عصب شناس: "آن چه ویگوتسکی در کودک معلول مورد تأکید قرار می دهد استحکام و مجموعیت است نه کم بود. او یکی از اولین روان شناسانی است که زبان های ایمائی را از جنبة زبان شناسی جامع به حساب می آورد."

به نظر ویگوتسکی گفتار خودمحور پس از هفت سالگی کم کم رو به محو می گذارد ولی به طور کامل زایل نشده در هیأت گفتار درونی یا گفتار برای خود به ساختار ذهن می پیوندد. او با مطالعة فرآیند زوال گفتار خودمحور و نیز از راه تحریک گفتار خودمحور به بروز تحت موقعیت های آزمایشی از آن دریچه ای می سازد تا به فرآیندهای ناپیدای گفتار درونی بنگرد. ویگوتسکی در کتاب تفکر و زبان بر مبنای مشاهدات خود نتیجه می گیرد که قواعد ساخت گفتار درونی را "نحو معنای لغات" راه بری می کند. گفتار درونی از نگاه او سه مشخصه دارد: اختصاری است، از نظر معنا به حد اشباع رسیده است، و گرد افعال شکل می گیرد. به ادعای ویگوتسکی در گفتار درونی نهاد حذف و گزارة جمله حفظ می شود تا گونه ای از ایجاز پدید آید. در این حال واژه های منفرد از معنا انباشته می شوند. "اگر بخواهیم گفتار درونی را از حالت فشرده اش خارج و آن را از هم باز کنیم به کلمات بسیاری نیاز خواهیم داشت." با تبدیل سادة تفکر صامت به قرائت مصوت نیست که گفتار درونی شکل گفتار بیرونی به خود می گیرد. آن چه باید دگرگون شود ساختار است، از به غایت فشرده به پراز تفصیل.

ویگوتسکی نوشتار را گونه ای از گفتار تلقی می کند، مفصل ترین گونة گفتار. در آن بیش ترین تعداد کلمات برای رساندن معنا به خوانندة غایب به کار می رود، چرا که در غیاب دست رسی به حرکات فیزیکی، لحن، و زمینه تنها محمل معنارسانی واژه است. به همین نسبت بیان مفاهیم پیچیده تر مستلزم فرآیندهای مطول تر است. تهیة پیش نویس های متعدد یکی از این فرآیندهاست. ویگوتسکی می اندیشید که کارکرد گفتار درونی را می توان به ایجاد پیش نویسی ذهنی برای متنی شفاهی یا مکتوب تشبیه کرد: "مسیر تکامل متن از پیش نویس آغازین تا نسخة نهایی خود انعکاسی است از فرآیند اندیشیدن." البته گفتار درونی نه متن متقدم گفتار بیرونی است و نه واگویة آن در حافظه. ویگوتسکی هنگام فرق نهادن میان دو گونة گفتار تأکید دارد بگوید که این دو در بده و بستان با یک دیگر است که کارکرد دارند. همان طور که گفتار بیرونی تحقق مادی فکر در قالب کلام است گفتار درونی میانجی تصعید کلمات است به اندیشه. می نویسد: "در گفتار بیرونی اندیشه در کلمه تجسد می یابد. در گفتار درونی کلمات می میرند تا اندیشه را جانشین خود کنند." تصویر پرستوی نابینای مندلستام ویگوتسکی را برمی انگیزد که گفتار درونی را "بی ثبات، متغیر، پویا، در تلاطم میان فکر و واژه" وصف کند.

اگر در سال های 1934 تا 36، سال های تبعید مندلستام به وُرونِژ، در خیابانی به او برمی خوردیم ممکن بود رفتارهایی را که ویگوتسکی در آزمایش های خود مشاهده کرده بود به چشم ببینیم. مندلستام شعر خود را در کارگاه گفتار درونی پدید می آورد. گویاترین نشانة این که دارد شعر می گوید حرکت بی صدای لبان اش بود طی یکی از قدم زنی هاش. حتا آثار منثور او ندرتاً بلاواسطه روی کاغذ آمده اند. مندلستام همانند اکثر روس های دوران استالین به متون مکتوب بی ارادت و از آن ها غافل بود. نادژدا یاکوولونا بود که محصول کلامی روزانة همسر را پس از پایان گرفتن هر شعر به نوشتار می سپرد. برای مندلستام جای نگرانی نبود: زن اش، آنا آکماتووا و پلیس خفیه رد دست نوشته ها را نگه می داشتند. نادژدا یاکوولونا آثار مندلستام را به خوبی می شناخت و کتاب خاطرات اش پر از اشاره هایی است حاکی از آمخته بودن او به فرآیند سرایش شعر نزد مندلستام. پیداست که نادژدا یاکوولونا در حوالی دهة 60 خوانندة کتاب ویگوتسکی - که عنوان اش را اشتباهاً به "زبان و اندیشه" معکوس می کند - بوده است، چرا که در تنها ذکری که از روان شناس به میان می آورد به کتاب وی نیز اشاره دارد. در بیم و امید، نادژدا یاکوولونا پس از نقل شعر "پرستو" از کتاب ویگوتسکی به وصف فرآیند شعرسرایی مندلستام می پردازد، با عباراتی از جنس کلام ویگوتسکی هنگام مفهوم پردازی گفتار درونی:

"فرآیند به نظم کشیدن ضمناً با یادآوری حرفی که هرگز پیش از این زده نشده است سروکار دارد. جستجو برای یافتن واژه های گم شده تلاشی است برای به خاطرآوردن آن چه هنوز در انتظار زایش خویش است. ("واژه ای که خواسته بودم بگویم فراموش ام شد / اینک چون پرستوی نابینایی به خانة محاق خویش باز می گردد"). لازمة این زایش تمرکز شدید است تا هر آن چه فراموش شده است ناگهان در ذهن بدرخشد. در مرحلة نخست لب ها بی آوا حرکت می کنند. پس به نجوا در می آیند. سرانجام موسیقی درونی خود را در آحاد معنا مستحیل می سازد. فرآیند به یادآوردن در او همیشه به ظهور عکس بر صفحة عکاسی شباهت داشت."

بخش سوم: متن مدفون، نوشتار نهان

ویگوتسکی پس از کاوش عمیق تر در لایه های تفکر و زبان سرانجام به انگیزه رسید: "فکر از فکر نمی زاید، از انگیزه پدید می آید، بر اثر میل، نیاز، علاقه، عاطفه. پشت هر فکر همیشه تمایلی به اثرگذاری در جهت خواسته ای نهفته است." بدین سان انگیزه در ژرف ترین و درونی ترین سطح مدل مفهومی ویگوتسکی قرار گرفت:

انگیزه ç اندیشه çگفتار درونی ç لغت معنا ç گفتار بیرونی

به تصور ویگوتسکی برای فهمیدن کلام دیگری درک اندیشة او کافی نیست، بلکه انگیزة پشت اندیشة وی نیز باید دریافته شود. "تحلیل روان شناختی یک گفته کامل نیست مگر با دست رسی به این ژرف ترین لایه."

در صفحه های واپسین تفکر و زبان ویگوتسکی بیش تر و بیش تر به نمونه هایی از ادبیات روس رو می آورد تا بر مفاهیم انتزاعی مدل نظری خود نور بتاباند. در ضمن بازپردازی گفتگویی دلبرانه میان لِوین و کیتی، شخصیت های رمان آناکارنینای تولستوی، به خواننده نشان می دهد چطور هم صحبتانی که یک دیگر را خوب می شناسند از نوعی گفتار بیرونی فشرده که از حیث اختصار به گفتار درونی بسیار نزدیک می شود بهره می گیرند. به نقل از داستایِوسکی اظهار می دارد که اندیشه چون در جریان زایش سقط شد دیگر "به واژه در نخواهد آمد"، چنان که در گلایه از دشواری تبیین اندیشه در قالب کلام معمول است بگویند. در اشاره به میان برهای تازه ای که متداوماً از اندیشه تا واژه زده می شود استعاره ای از وِلِمیر کلِبنیکوو را پیش می کشد که می گفت شعرهای تجربی اش جاده هایی کنده شده در دل کوه ها هستند تا دره های جداافتاده را به هم بپیوندند.

روز به روز استالین بر حیات روشنفکری شوروی سال های دهة 30 چیرگی بیش تری می یافت و روز به روز نقل قول ادبی جدیدی مشکوک شمرده می شد. آوردن نقل قول از داستایوسکی و تولستوی تا حدی مجاز بود چه آثار این دو نویسنده به دلیل نگاه انتقادی شان به زندگی تحت نظام جاری دوران تزاری از اقبال رسمی برخوردار بودند، اما حتا استادان داستان سدة نوزدهمی هم امکان داشت به بلای ممیزی گرفتار آیند، چنان که نسخة پژوهش شدة کلیات داستایوسکی در زمان حیات استالین امکان انتشار نیافت. نقل کردن عبارات نویسندگان معاصر که به راحتی ممکن بود معصیت کبرا باشد. کـلبنیـکـوو را به عنوان رهبر ضدمذهب جنبش شعر فوتوریست روس می شناختند و با شاعرانی چون یِزِنین و مایاکووسکی در یک جایگاه قرار می دادند. این دو نورچشمی های انقلاب در سال های اولیه بودند، سال هایی که در مجموع به دورة "تجربة بزرگ" معروف است.  با جمع شدن قدرت نزد استالین یزنین و مایاکووسکی هردو به جایی رسیدند که عاقبت دست به خودکشی زدند. کلبنیکوو چند سال اول انقلاب را دوام آورد، ولی او از نظر روانی شکننده بود و بی که متوجه باشد رفته رفته از زندگی غم زدة مردمان در روسیة شوروی به دور افتاد تا سرانجام در 1922مثل یک ولگرد از مسکو رانده شد و چندی بعد بی خانمان و گرسنه در یکی از شهرستان ها وفات یافت.

هم چنان که ویگوتسکی سعی دارد مفهوم انگیزه را بسط بدهد و جزئیاتی بر آن بیافزاید نقل قول ها و مثال هاش بیش تر و بیش تر به خط های قرمز آن زمان نزدیک می شوند. "در پس هر جمله ای که در زندگی واقعی به زبان می آوریم فکری نهفته است. هر جمله از متنی مدفون شده سر بر می آورد." سپس به کار هنری کنستانتین استانیزلاوسکی می پردازد. استانیزلاوسکی که در خانة نمایش هنری مسکو کارگردان بود برای مسئلة متون زیرینی راه حلی خاص داشت که آن را ضمن تمرین با هنرپیشه ها در میان می گذاشت. این راه حل در کتاب ویگوتسکی تشریح شده است. در آن زمان استانیزلاوسکی هنوز قابل نقل بود ولی نیکلای گومیلِو و اوسیپ مندلستام - که در همان کتاب کلماتی از هریک از آن ها آورده شده است - جزو نفرینیان بودند. ویگوتسکی از شعر "واژه" اثر گومیلو این گزیده را درج می کند: " زنبور مردة کندوی متروک را می ماند /  واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد."، و به دنبال آن این تصویر از "پرستو" می آید: "اندیشة نامتبلور / به کنام سایه ها باز گشته است".

خوانندة روسی (و هم ممیز استالین) قطعاً به کنارهم قرارگرفتن این دو شاعر در متن ویگوتسکی توجه داشته است. هم نشینی این دو تصادفی نیست. گومیلو و مندلستام همراه با آنا آکماتووا به سردمداری اَکمیزم مشهور بودند. اکمیزم جنبشی ادبی بود که زمان زیادی دوام نداشت و پس از انقلاب سرکوب شد. مندلستام اکمیزم را "نوستالژی برای فرهنگی جهانی" تعریف کرده بود. ایدئولوژی پردازان روسیة شوروی بشردوستی تلفیقی اکمیزم را بورژوا و کهنه قلمداد می کردند. گومیلو به دلیل "فعالیت های ضدانقلابی" خود در 1921 و احتمالاً به دستور لنین تیرباران شد. اعدام او طلیعة تصفیه های وحشیانة سال های بعد بود. بر آکماتووا که پیش از انقلاب یک بار به همسری گومیلو در آمده بود با عبارت مشهور "نیم راهبه، نیم معروفه" داغ ننگ زدند. تجربة بزرگ انقلاب طی سال های دهة 20 رو به فتور گذاشت و دیگر آکماتووا و مندلستام اجازه نیافتند شعر تازه ای منتشر کنند.

ویـگـوتسـکی هنگام درج سطرهایی از شاعران تحریمی به نوعی درپرده نویسی خـاص روسی متوسل می شود که آن را tainopis می گویند. نهان نوشت، نقل قول بی نام و نشان، پررنگ تر از اشاره ای بینامتنی به ادبیات نویسنده ای دیگر است، نقل قولی پوشیده اما دانسته از نویسنده ای است که به دلایل سیاسی نمی توان صراحتاً از او یاد کرد. بیوگرافی نویس آکماتووا، روبرتا ریدِر، این شگرد را عبارت از داشتن "ظرافت اجباری" می داند. مندلستام در مقالة خود به نام "هیاهوی زمانه"، آن جا که تلویحاً بحث "ترجمة بین سطری" از انقلاب 1905 را مطرح می کند، از ضرورت به کارگیری tainopis به صورت وضعیتی که در شرف پیش آمدن است خبر می دهد. آکماتووا مکرراً این شگرد را در سروده های 1925 به بعد به کار می بندد، از جمله در حماسه ی معروف "شعری بدون قهرمان". نیز در نقدی مربوط به دهة 1930 که خود مصداق نهان نویسی است ادبیات سدة نوزدهمی پوشکین را مورد بحث قرار داده نحوة استفادة شاعر را از نقل بی نام و نشان تشریح می کند. سنت نوشتن چنان که غیر نداند احتمالاً به اندازة خود زبان روسی قدمت دارد.

دقیقاً چه کسی نویسنده را وا می دارد چنین بنویسد؟ معمای بی پاسخی که همیشه در حاشیة اکثر متون عصر شوروی می پلکد همین است. مانند مورد معروف - مؤلف کتاب "مارکسیزم و فلسفة زبان" کدام است، و.ن. وِلونیزُو که نام اش در شناسنامة چاپ 1928 کتاب آمده است یا میخائیل باختین که پنجاه سال بعد در بستر مرگ هنوز حاضر نبود تألیف را به خود نسبت دهد؟ - دشوار بتوان دانست حضور غایبانة گومیلو و مندلستام در تفکر و زبان حاکی از ممیزی دولتی است یا نمودار خودممیزی. نقل اشعار این دو از ترجمة انگلیسی سال 1962 حذف شده است، هرچند که گزیدة شعر پرستو در ابتدای فصل نهایی به جای خود باقی است. ویراستاران و مترجمان نسخة 1962 ضمن اشاره ای کم رنگ اعتراف می کنند که این "تقریرات بی حواشی از متن پیچیدة ویگوتسکی را می شود تلخیص قلمداد کرد". ولی گرچه شاید مسئول حذف نقل قول های مندلستام و گومیلو همین مترجمان انگلیسی باشند به احتمال قوی تر ریشة حذف را باید در نسخة روسی 1956 جست. در آن سال نام دو شاعر هنوز جزو فهرست سیاه حکومت شوروی بود. از طرف دیگر کوزولین که برگردان را از روی نسخة اصلی 1934 انجام داده در ترجمة انگلیسی خود در سال 1986 نقل قول ها را ابقا کرده است. این که درج نام دو شاعر در نمایة این ترجمه کار خود ویگوتسکی باشد یا هنر کوزولین جزو مجهولات است.

بخش چهارم: واژة زنده

در ترجمة خلاصه شدة تفکر و زبان بخش هایی نیز که به نظر مترجمان زباده از حد فلسفی بوده با منطق استدلال های علمی کتاب سنخیت ندارند کنار گذاشته شده اند. کوزولین در ترجمة کامل خود بدون این که شرح و بسط چندانی بدهد اشاره می کند که شماری از استنتاجات ویگوتسکی تحت تأثیر مقاله ای از مندلستام با عنوان "سرشت کلمه" صورت گرفته اند. محتوای این مقاله را بوطیقای شعر مندلستام و نظریة زبان او - البته به شکلی خام و اولیه - تشکیل می دهد، و دربارة زمان تألیف آن می شود گفت در اوضاع و احوالی پدید آمده که به راحتی ممکن بوده است برای همیشه فراموش شود. دسترسی داشتن ویگوتسکی به متن مقاله این گمان را تقویت می کند که مندلستام خودش باید آن را در اختیار ویگوتسکی گذاشته باشد.

سرشت کلمه در 1921 در شهر خارکوف تألیف شده است. مندلستام در زمان آشوب های جنگ داخلی روسیه همراه همسرش به این شهر پناه می آورد و مقاله را به سفارش راکووسکایا، خواهر متولی اوکراین، می نویسد. تحت حمایت مقامی چنین بلندپایه در تشکیلات حزبی راکووسکایا بدون این که خطر کرده باشد گزیده ای از شعر گومیلو را که همان است که یک دهه بعد از کتاب ویگوتسکی هم سر در می آورد به ابتدای مقالة مندلستام ضمیمه می کند. قطعة گومیلو اندکی پیش از اعدام او در 1921 به چاپ رسیده بود و مقالة مندلستام یک سال بعد از مرگ گومیلو به صورت جزوه و در شمارگان محدود منتشر شد. در ویرایش بعدی به سال 1928 که به جهت درج در مجموعة آثار منثور مندلستام انجام گرفت گزیدة شعر گومیلو و بخش نهایی مقاله از قلم افتاد. این تلخیص شاید نتیجة خودممیزی از سوی مندلستام بوده باشد. به هنگام بازداشت مندلستام در 1934 یگانه نسخة کامل مقاله به دست پلیس خفیه ضبط و معدوم شد.

طبق گفتة نادژدا یاکوولونا، در 1922 نظر مندلستام دربارة افزودن سطرهایی از گومیلو به ابتدای مقاله اش نه منفی بوده است و نه مثبت. به همین دلیل پس از گذشت 40 سال بیوه اش می پذیرد که شعر گومیلو دوباره به مقاله منضم شود. در این چند سطر از گومیلو نه فقط درون مایة کل شعر بلکه ریشة کلمات آن را می توان تشخیص داد:

از یادمان رفت زمانی که واژه، تنها واژه

بر تارک این خاک خسته درخشش داشت.

از یادمان رفت زمانی که یوحنای قدیس

ما را آموخت: نوشته اند کلمه خداست.

پای واژه را بستیم، پروازش نیاموختیم.

گستره اش اینک محدودة تنگ دنیاست.

زنبور مردة کندوی متروک را می ماند

واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد.

مشـرب نام گرایی روسی که باور به واقـعیت زنده بـودن کلمه دارد محـور مقالـة مندلستام را بـرمی سازد. از شـعر گـومیلـو چنین بر می آید که آبشخور این باور باید متون عهد عتیق و جدید باشد حال آن که صحیح تر است اگر ریشة آن را نه متن انجیل که زبان ترجمة انجیل، یعنی زبان یونانی، بدانیم. مندلستام زبان روسی را در مفهوم کلام زندة واجد کنش و کالبد در نظر می گیرد و در این معنا آن را از دستة زبان های هلنی می شناسد. عقیده دارد که انرژی بدوی و لایتناهی زبان را به زور فرم سازی های کلیسا و دولت نمی توان در پشت دیوار محرمات اسیر کرد. "حیات زبان روسی در متن واقعیت تاریخی اش و به لطف وفور ویژگی، وفورِ بودن، بر هر واقعیتِ داده و موجود دیگر می چربد. این چنین وفور در نسبت با سایر پدیده های حیات در روسیه چونان چیزی بعید، به دور از دست رس، خارج از محدوده می نماید."

ویگوتسکی در فصل نهایی تفکر و زبان بر همین خصلت کنش گر و زندة واژه تأکید دارد: "اندیشه صرفاً در قالب کلام بیان نمی شود بلکه از خلال کلام پا به هستی می گذارد." همین باور به نامیدن است که - به اعتبار نقل اشعار مندلستام و گومیلو - در آرای ویگوتسکی نیز مجال تجلی می یابد، اگرچند چارچوب تبیین در متن ویگوتسکی دیگر ریشه های مسیحی یا هلنی نیست بلکه او برای زمینة کاوش خود به مبانی روان شناسی رو می آورد: "رابطة اندیشه با کلمه فرآیندی است پویا و زنده. فکر از خلال واژه پا به عرصة وجود می گذارد. واژة تهی شده از اندیشه جسمی بی جان بیش نیست."

مندلستام بر این باور بود که زبان روسی "نه فقط دریچه ای گشوده بر تاریخ بلکه خود تاریخ است. زبان است که تداومی را از قدیم ترین حماسه های عامیانة روسی تا تجربه های فوتوریستی شعر ولمیر کلبنیکوو حفظ می کند." به چشم مندلستام نقب زنی های کلبنیکوو در "ظلمات تبارشناسی" برای راه بردن به ریشة واژه های روسی به کلام و به زبان حیات دوباره می بخشد. مندلستام و کلبنیکوو را اغلب در حالت مقابله با یک دیگر و هرکدام از این دو شاعر را نمایندة جنبشی متنافر در شعر روسیه ترسیم کرده اند. اکمیست ها می خواستند گذشته را حفظ کنند حال آن که فوتوریست ها علاقه داشتند آن را از هم بپاشند. اشعار مربوط به هر یک از این دو مکتب از حیث قالب و فضا به شدت از هم فاصله دارند. اما کشش به سوی نام گرایی، کشش برخاسته از زنده بودن واژه، در مندلستام و کلبنیکوو به یک سان وجود داشت. کمی پس از نگارش سرشت کلمه مندلستام و نادژدا یاکوولونا چندگاه در آپارتمان محقری هم خانة کلبنیکوو بودند. اسباب دوستی شان از طریق این واقعه فراهم آمد. کلبنیکوو که در این زمان به دلقکی بی چاره و با این حال قدیس گونه می ماند مدتی بعد از مسکو اخراج شد.

بریده شـدن از زبـان زنده -  یا، به قول مندلستام، "خـلع شـدن از هـم نشینی با کـلام" -  بریده شدن از تاریخ، سـقـوط در مغاک نیست انگاری است. مندلستام بر ایدة وحدت درونی زبان - علی رغم تکامل و تطور شکل زبان - در جریان گذر آن از زمان تاریخی اصرار می ورزید و "نظریة ترقی" را که متضمن عقیدة برتری فرم های ادبی متأخر بر فرم های قدیم بود مردود می شمرد. مقالة مندلستام - دست کم در ظاهر -  ضمناً بحثی جدلی در مذمت سرکوب جنبش های ادبی بی نام و نشانی چون اکمیزم، فوتوریزم، فرمالیزم و سمبلیزم بود. ولی در دهة 1920 هنوز هم اگر غائله ای بر سر نظریة ترقی میان اعضای محافل ادبی رقیب بر پا می شد به ابراز وجودهای خرده بوروکراتیک مرسوم میان همان افراد ختم می شد. با سپری شدن دوران "تجربة بزرگ" وضع چنین نماند. در دوران وحشت استالینی مرگ یا زندگی روشن فکر شوروی دقیقاً به موضع گیری او در عرصة چنین مناقشاتی بستگی داشت. از روشن فکر انتظار داشتند خود را به تمامی در آغوش تقدیرگرایی تاریخی کلام مارکسیست لنینیستی که به اعتقاد راسخ به نظام نوین شوروی حکم می داد بیافکند. حکومت استالین هر آن چه در قدرت داشت کرد که مندلستام و دیگر خرمگسان آزادة فرهنگ جهانی را به حاشیه براند.

از دیدگاه کوزولین روی کرد ویگوتسکی به نظام ایدئولوژیکی مارکسیزم از تناقضی بارز آکنده است. ویگوتسکی نوشته های مارکس را به صورت فلسفه و روشی عملی برای تحلیل اقتصاد سیاسی سدة نوزدهم "کاملاً جدی می گرفت" و مارکس را در زمینة جامعه شناسی نظریه پردازی معتبر در حد هگل و امیل درکهایم فرانسوی می انگاشت. اما او مارکسیزم را در مقام ایدئولوژی نمی توانست هـضم کند و ماتریالیزم دیالکتیکی را مبنایی برای استخراج نظریه های روان شناسی نمی دانست. تأکید ویگوتسکی در تمام مکتوبات اش بر شرایط اجتماعی موجود و حاضر و بر تحول تاریخی است. در انتهای تفکر و زبان ادعا می کند که "فقط یک نظریة تاریخی گفتار درونی ممکن است بتواند با این مسئلة عظیم و پیچیده برآید". ادبیات او به گوش غربی هـا مارکسیستی و ایـدئولـوژی زده می آید، حال آن که کاربرد واژه های تاریخ و فرهنگ نزد ویگوتسکی با ایده های مندلستام در خصوص وفور لایتناهی مؤانست بیش تری دارد تا با آموزه های خشک و تنگ نظرانة استالین.

بعید نیست که در سال 1933 و طی دیدارهایی که روان شناس و شاعر در آپارتمان مندلستام ها داشته اند واژة "تحول" میان شان دعواهایی در انداخته باشد، چه اگر بتوان گفت ویگوتسکی ایدئولوژی تام و تمامی داشته باید این ایدئولوژی را شکل گرفته حول مفهوم تحول دانست. مندلستام، برعکس، از این واژه خوف داشت و اُپراتچیک حزب کمونیست را به شوخی و از سر مخالف خوانی  "تحول مجسم به اضافة ریش" می خواند. او در حیطة زیست شناسی و علوم طبیعی مطالعة وسیعی کرده بود و شعر و نقد او سرشار از تصاویر تخیل انگیخته ای اند که رشد و تکامل اشکال زنده را تداعی می کنند. در یکی از بخش های واپسین مقالة سرشت کلمه به مفهوم انسانی کردن روان شناسی و علوم می پردازد و از امکان نظرافکندن به فراسوی اشیاء جهان بیرونی و کاوش گسترده تر در فرآیندهای آگاهی سخن می گوید. ویگوتسکی نیز در پایان تفکر و زبان طرحی از چنین اهتمامی در زمینة فلسفه و علم به دست می دهد، بی آن که در نهایت خود بتواند طرحی چنین را به پایان ببرد. در بند آخر می نویسد:

"آگاهی انسان همان گونه در واژه باز می تابد که خورشید در قطرة آب. نسبت واژه به آگاهی مثل نسبت سلول است به کل موجود زنده، یا مثل نسبت اتم به کائنات. واژه ریزجهان آگاهی انسانی است."

به همین منوال مندلستام در انتهای سرشت کلمه از اعتقاد خود به توانایی واژة زنده برای حمل و انتقال و نوکردن آگاهی در زمان و در مکان سخن می گوید:

"زمانه از خود آگاه می شود. فرهنگ به خواب می رود. آدم ها به دنیا می آیند. آدم ها همه چیز را مصروف طبقة اجتماعی جدید کرده اند. این جریان کشتی شکنندة کلام انسانی را با خود به دریای آزاد آینده می کشاند، به جایی تهی از درک هم دلانه، به مکانی مختص گزارش نویسی ملالت بار در فقدان وزش نسیم تازة خصومت و هم دلی. آیا می شود گفت این کشتی برای سفر درازش آماده است هنگامی که نیازهای خواننده ای چنین نابلد و چنین عزیز در نظر گرفته نشده است؟ یک بار دیگر شعر را به قایق تدفین مصری تشبیه خواهم کرد. لوازم آن قایق ها لوازم زندگی بودند. حتا یک چیز فراموش نمی شد."

بخش پنجم: بازیابی انگیزه

در اوایل مطالعه ام دربارة کار لو ویگوتسکی از یک روان شناس تجربی برجسته و صاحب نظر در حـوزة تکامل طبیعی مغز پستانداران پرسیدم از ویگوتسکی چه می داند. او نسخة انگلیسی چاپ 1962 را به جهت روزآمدسازی اطـلاعـات اش در زمینه های مرتبط با تخصص خود از نظر گذرانده بود و در آن مطلبی نیافته بود که به کارش ربط داشـته باشد. ای-میل هایی که در این زمان به هم می فرستادیم کوتاه و تا حدی واجد همان خصلت اختصار گفتار درونی بودند. می گفت با این که مترجمان ویگوتسکی سعی کرده اند کتاب را در حین ترجمه از گفتار جدلی پاک سازی کرده باشند ارجاعات کمونیستی نهفته در متن کماکان او را دل زده می کنند. مشکل این بود که در اوج جنگ سرد بودیم و عدسی ایدئولوژی سیاسی را نمی شد به راحتی روی صفر تنظیم کرد. قضاوت نهایی اش مختصر و مفید دربارة لو ویگوتسکی این بود: "آدم زمانة خودش: پا در گل!"

استعاره ای که به کار برد دست از سرم برنداشت. نمی توانستم "پادرگل" را آشتی بدهم با آزادگی مؤلفی که در آغاز دورة وحشت استالینی جرأت کرده است از اوسیپ مندلستام نقل قول بیاورد. برای فهم همین تناقض بود که بیش تر و بیش تر در زندگی ویگـوتسکی و مندلستام غـرق شـدم. آن گاه در مقالة سرشت کلمه دوباره به همین تعبیر برخوردم، آن جـا که مندلستام یـادآور می شود شاعران سمبلیست برجی بلند بر پایه های گلی از کلمات توخالی برآورده اند. در نهایت معلوم شد که اصل این تعبیر به دانته برمی گردد، به مصاحب محبوب مندلستام از ورای زمان و مکان. شاعر فلورنسی آن قدر مورد علاقه اش بود که مندلستام همیشه با خود یک دانتة جیبی داشت و به هرکجا می رفت می برد تا اگر بازداشت اش کردند بدون دانته نماند.

در دهة 1920 برای سال هایی چند مندلستام نتوانست شعری بگوید و از این بابت دردمند شد. به نظر نادژدا یاکوولونا مشکل مندلستام یک بی حاصلی ادواری ساده نبود، بلکه او را تضاد عمیق انگیزه ها به سکوت کشانده بود. در آن دوره مندلستام برای روزنامه های شهرستانی خرده کاری می کرد تا نان در بیاورد و تلاش بیهوده ای پیش گرفته بود بلکه بتواند اندیشه های خود را با عقاید رایج آن زمان پیوند بزند. او حتا به ایرادگیری از آکماتووا زبان گشود و طی نقدی در یک روزنامه آن یار غار را به باد انتقاد گرفت. همین شد که الهة شعر او را وانهاد و رفت و بازنگشت تا آن زمان که مندلستام فهمید در برابر استبداد استالین سکوت نمی تواند. شعر متأخر او جنبه هایی از گفتار درونی را داراست، گفتاری که در فرآیند سرایش شعر پدیدار آمده و به همان صورت حفظ شده است. به گفتة جوزف برادسکی شاعر: "شعر او شعری شد پرسرعت و به عصب رسیده، و با جهش های بسیار از روی واضحات به کمک ساختارهای موجز، که در عین حال به دلیل همین ویژگی ها هرچه بیش تر به نغمه شبیه می شود. شعر او سرودی فاخر نیست، نغمه ای است که پرنده انگار خوانده باشد، با زیروبم ها و رفت وبازگشت های تند و غیرمنتظره، نه چندان بی شباهت به چه چه ریز یک سهرة طلایی."

پس از بازداشت نوبت اول و تبعید به شهر وُرونژ، مندلستام یک رشته شعر سرود که در آن شعرها نیاز او به بیان آزاد فکرش با نغمه خوانی آزادانة یک سهرة طلایی قیاس شده است. نیز در همان زمان شعر خارق العادة دیگری دربارة استالین به نگارش درآورد. این یکی شرح عظمت و فخر رهبر، و تلاش اول و آخر شاعر بود برای توبه، تلاشی که باعث نجات جان او نشد اگرچه شاید در نهایت برای همسرش مهلت خریده باشد. به همین سان ویگوتسکی هم قبل از مرگ در سال 1934 در چنگال انگیزه های متضاد گرفتار آمد. در شوروی روان شناسانی که فعالیت شان با پژوهش های انجام شده در غرب مرتبط بود به سرپیچی از فلسفة مارکسیست لنینیستی متهم می شدند. طبق گفتة کوزولین جز اندک مستنداتی در دست نیست تا واکنش ویگوتسکی و اعضای گروه اش در برابر فشار ایدئولوژی از روی آن ها معلوم شود. الکزندر لوریا، همکار ویگوتسکی، با انتشار برائت نامه ای علاقة خود را به کار زیگموند فروید رسماً تکفیر می کند. از مجموعة یادداشت هایی که ویگوتسکی در سال های 33 و 34 قلم زده و اول بار در دهة 80 به چاپ رسیده چنین برمی آید که او نیت نداشته است توبه کند. همکار دیگر او بلوما زیگارنیک بعدها ادعا کرد که ویگوتسکی با داشتن بیماری سل از شدت فشار روحی ناشی از ترس از بدفهمیده شدن مردن خود را شتاب بخشید. به عقیدة کوزولین در تحلیل نهایی می توان نتیجه گرفت حرمتی که ویگوتسکی برای کلام شاعر رسوایی چون مندلستام قائل می شود به مراتب ارزش مندتر از احتراماتی است که بر  مکتوبات وزین معاصران مارکسیست اش نثار می کند.

بهترین قرینة این ادعا گزیدة شعر پرستوست که روی تارک فصل نهایی تفکر و زبان نشسته است. تدوین دست نوشتة نهایی کتاب اش جزو آخرین های کارهای ویگوتسکی پیش از مرگ بود. تخطی او نمادین بود، نماد مقاومت، از همان سان که شعر رعیت کش مندلستام چنین بود.

بیش از سی سال باید می گذشت تا دوباره نقل قولی از مندلستام در شوروی به چاپ برسد. درج نقل قول از مندلستام یک واقعة اتفاقی نیست. از آن فکرهای بکر هم نیست که در لحظه های آخر به سر مؤلف خطور می کنند. آوردن آن گزیده در ابتدای جمع بندی کتاب انعکاس انگیزة ویگوتسکی است در کل مسیر تفکرش. متن مدفون فکر او را در ذهن می توان خواند: هنگامی که به ناگزیر از انگیزه باید برید کلام می میرد. واژه ها چون انگیزه باز یافته شود پرستووار بال می زنند و تازه می شوند و می توانند زندگی کنند. درست مانند فرآیند جستجوی واژه - آمدشدنی علی الدوام میان لایه های فکر و زبان، بازیابی انگیزه فرآیندی مستدام است .

همانند بسیاری یهودیان روس که زادگان سفرهای سرگردانی انتهای سدة نوزده بودند، مندلستام و ویگوتسکی امید خود را برای دیدن پایان یهودستیزی زیرپوستی جامعة روسی در انقلاب 1917 می جستند. وقتی "تجربة بزرگ" معلق زنان سر از "وحشت بزرگ" در آورد هردو شور خود را نسبت به انقلاب از دست دادند. هردو به سنت های فرهنگی ناگنجیدنی در تنگ جای ملیت و ایدئولوژی رو کردند. هردو زیر یوغ استالینیزم یا در چنبر نازیزم خطر "جهان وطن" نام مستعار یهودی   بودن را احساس می کردند اگر دهة 1930 را به طریقی پشت سر می گذاشتند. این هردو باور داشتند که کلام ایشان که پا در تاریخ دارد در فراسوی شرایط انضمامی زمانة خاصی که در آن زندگی می کنند به زیستن ادامه خواهد داد. واژه هاشان قایق های تدفین مصری را می مانند. تجزیة ناشی از ده ها سال تکفیر و سکوت را تاب آوردند و در ذهن و زبان آدمیان حیاتی نو یافتند. اوسیپ مندلستام و لو ویگوتسکی هردو آدم زمانة خود بودند. پا در گل؟ نه، پاهاشان مفرغین است.

خواسته بودم چه بگویم؟ فراموش ام شد.

پرستوی کور به بارگاه خدای مردگان باز می گردد

با بال های بریده. سر به سر می ساید

با ارواح بی سایه. در بی خبری سر می گیرند

نجواهای شبانه.

 

نغمه ای نیست اما. گل همیشه بهار ناشکوفاست.

اسب های شبانگاهی با یال های اثیری می تازند.

زورق خالی بر رود خشک می راند.

رمز سنجاقک هاست این:

 بی خبر باش!

 

به هیأت بادبانی به آرامی معبدی

خود را برمی کشد ناگاه تا به پهلو درغلتد: آنتیگونه!              

دیوانه وار تا چون پرستویی مرده به پاهام درافتد

با عطوفت یک جسد

با شاخه ای پرشکوفه.

 

آه اگر می شد که شرم انگشتان هشیار را پاسخ دهم

شادمانی شرم سوز دانستن را!

اشک های نیوبه هراس انگیزند. نیز، این مه

صدای زنگ زنگ

گودی گشوده دهان.

 

آدمیان می توانند می توانند دوست بدارند، بدانند.

صدا هم به انگشتان ایشان تسلیم می شود.

اما من فراموش ام شد چه می خواستم بگویم.

اندیشة نامتبلور

به کنام سایه ها بازگشته است.

 

و آن فکر اثیری هنوز نجوایی ناهم خوان سر می گیرد.

پرستووار این بر آن بر بال می زند: یار من آنتیگونه!

و پژواک زنگ زنگی از قلمرو مردگان

بر لبان اش می سوزد

سیاه چون یخ.