streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

David R. Slavitt

 

 

فرض ما همواره بر این است که زمان یک طرفه می گذرد، حال آن که اگر شیر زد و خراب شد، رزوه شکاند، نشتی از کنده یا از حلقه داد، جریان اگر پس زد، آن گاه؟

 

 

پیش می آید.

 

 

آن گاه عشق های کهنه به هم باز که می رسند می مانند: آیا از سر بگیرند یا نه ماجراهایی از سال های دور را؟ مرده ها به هوای گپ می آیند، تو به بی دست و پایی معصوم یک لحظه ی گیج کودکی ات کاسته می شوی.

 

 

 

اما پرز، سنگ ریزه،یا هرچیزی بود که راه را بسته بود خود را می رهاند و زمان به وضع قبل جریان می یابد و به صرافت می افتیم که زندگی مان را بکنیم.

 

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧

نقل از سایت رخداد، مقاله ی راداوان کارادزیچ - شاعر و جنایتکار جنگی، از قلم نادر فتوره چی:

<رادووان کاراجیچ> سویه ای قابل ادراک از "شر اعلی" منتشر است و نه آن شر مبتذلی که آرنت درباب آیشمن ازآن سخن می گوید: سویه اهریمنی کارمندی احمق و بی مایه که از سر "ندانستن" جنایتکار علیه بشریت نام گرفته است.

در اینجا ما با اهریمنی مواجه ایم که در اولین واکنش اش به دستگیری خود، کل ساختارمدافع حقوق بشر که در دادگاه لاهه متجلی است را فاقد اعتبار می داند و به سخره می گیرد (بر خلاف آیشمن که در دادگاه اورشلیم، مدام به قوانین دادگاه نورنبرگ اشاره می کرد).

سیمای جنایتکارانه کارادزیچ به این پرسش دامن می زند که چگونه است که پس پایان نازیسم و فروپاشی شوروی که لیبرالیسم خود را تنها عامل محو آنها جا می زند، و قاعدتا بر اساس ادعای لیبرال های وطنی جهان مملو ازخوبی و خوشی شده (افزایش طول عمر، افزایش درآمد و قدرت خرید، افزایش مصرف پروتئین، امید به زندگی، آب لوله کشی و ...) که چپ ها کورند و این زیبایی ها را نمی بینند. "شر" پوستینی "غیرمبتذل" بر تن کرده است.

آیا کسی می تواند مدعی باشد که کارادزیچ، همچون آیشمن "ندانسته" جنایتکار علیه بشریت شده است؟

در جایگاه متهم بودن آیشمن را برانگیخت که سعی کند مثل همان موجود خالی از تخیل وظیفه شناسی که بود سر به زیر بیاندازد و به سطح مطلب بپردازد و راست بگوید. کاراجیچ ممکن است راست نگوید یا به مستمسک هایی غیر از تعاریف دادگاه نورنبرگ رو بیاورد، همین. واژه ی "ندانسته" ابهام آمیز است. قطعاً منظور از آن فقدان آگاهی متهم دادگاه اورشلیم به نازیزم و روش هایش نیست، چه آیشمن حتا بهتر از هیتلر می توانسته است باخبر بوده باشد - او همان مقامی است که به اقرار خودش از "تأسیسات" کمپ ها بازدید کرده و دچار حس تهوع شده بود.

در قیاس میان آیشمن و کاراجیچ "ندانستن" می تواند از کم تر در موقعیت فرماندهی بودن ناشی شود و یا ارتباطی با درجه ی باور یقینی به مبانی من درآوردی و مطلق جو یا مثلاً نداشتن کینه های شخصی و قومی-تاریخی داشته باشد و بس. وجه تمایز دو موجود مورد بحث را "ندانستن" یکی و "دانستن" دیگری قلمداد کردن یا گفتن که دیگران چنین کرده اند بی دلیل و بی حاصل است، و همین طور این گریز به صحرای معروف که رابطه ی مستقیمی میان لیبرال بودن کاراجیچ و "دانستن" او وجود دارد.

هانا آرنت برای گفتن آیشمن به تعبیر "ابتذال شر" رو می آورد برای این که با آن می تواند توضیح بدهد چرا طرف مثل یک کارمند معمولی سر کار می رفته است و تظاهرات شر گرچه با مزاج اش ناسازگار بوده اند چگونه به هرحال شدنی بوده اند و مبتنی بر براهینی مُنزل به نظر می آمده اند که گویی در نتیجه ی خلوص نژاد منحصراً بر او و بر نازی ها مکشوف شده اند. اما به هر تعبیر در این نباید جای بحث باشد که تظاهرات عمدی شر، بدترین حالت شر، شری که قلدر شده است و به دنبال حریف می گردد، شری که در پس تحرکات در حال تشدیدش در واقع کاستی و نیاز خود - نه به خیری که با او در افتد، بلکه به شری عظیم تر از خودش - را دارد اقرار می کند، در هر دو مورد تاریخی وجود داشته است. مسأله ی استالین، لنین، هیتلر، آیشمن، کاراجیچ و سایرین هرگز در وهله ی اول یافتن آن حد بهینه ی اقناع میان طیف نیازهای تن انسان - از تنفس و تغذیه گرفته تا "آب لوله کشی شده" تا خمیردندان کافئینه - که حسن یا سوء وجودش سوژه ی مناقشه ی چپ و راست را تشکیل می دهد نبوده است، و این که آیا با یافتن این بهینگی همه ی نیازها، از فقدان و فقر جدی تا آز بی تمام و محال شدن هرگونه اقناع، فروکش خواهند کرد یا خیر. می شود گفت نام بُردگان و طرح نویی که در انداختند -  تا آن جا که عملکردها نشان می دهد - هرگز به این مراحل از  هم دلی با نیاز انسان نرسیدند.

اگر در بطن واقعیت های محدودکننده ی زندگی که به همین نیازها و بیش تر به بی نیازی واپسین تن انسان باید ترجمه شوند و متأسفانه همیشه پیش نظام پول و تولید و توزیع رنگ باخته اند بتوان ضمناً آدمیان را موجوداتی تصور کرد که میان دو نیاز خیال انگیخته به رفت و "بازگشت مدام" مشغول اند، و اگر این دو نیاز تخیل شده ی ایشان عبارت از اتخاذ هرچه همگانی تر (و در نتیجه پایدارتر) قاعده ای، و ساختن فضایی، برای هم زیستی، و در عین حال نقد و نفی آن در قالب جستجوی تک روانه ی شور فردی و مجذوبیت درونی - یا غایت اراده ی معطوف به قدرت که مورد بحث نیچه است - باشد، آن گاه انتقاد مطرح در این جا، و خطر، این است: نظام ها و رویه های فکری تسطیح کننده در عمل و در چارچوب زبان به انکار و تحریف این دو نیاز می پردازند: اولی را به شناخت تئوریک و زیرکانه ی عامل غیرخودی فرو می کاهند و دومی را به معنای اقدام سلطه جویانه و سرکوب گرانه نسبت به هر کسی که فعلاً لازم باشد می گیرند.

نویسنده: ما - دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

در خانه همه چیز را فقط می نویسد. خانه خانه ی آدم هایی است که از بچگی  نمی توانند صاف بنشینند و جلوی همدیگر روی فرش دراز می کشند و تلویزیون نگاه می کنند. پدرانشان اگر حوصله داشته باشند میان تن و بدن هایی که روی فرش غلت می زنند جای خودشان را صاف نگه می دارند و اگر خراب باشند، رنگشان پریده و زودتر از همه همانجا می خوابند. مادرها مدام جا عوض می کنند تا بدن سنگینشان جای بچه ها را تنگ نکند و بچه ها در این خانه ها مدام از نگاه ها می گریزند و به بهانه های مختلف به اتاقی آشپزخانه ای جایی رفته و برمی گردند و این بار با بی میلی روی مبل می نشینند تا سریالی گریه دار را نگاه کنند.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧

روز، تلویزیون، مارش پرشور:

کرکره ها پایین کشیده می شوند. ماشین پاها و گردفروش ها تعطیل کرده اند.

در محوطه ی ورودی یک بیمارستان عده ی زیادی مرد جوان این گوشه آن گوشه ایستاده اند و گاهی به حرکت در می آیند که در نقطه ای دیگر جمع شوند و تا لحظه ای بعد دوباره متفرق شوند. در تحرک شان هیجان و در نگاه شان تصمیم هست اما کار خاصی از آن ها سر نمی زند. ابروهاشان گره خورده و همه به نظر می رسد از توی سطر  با موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر پریده اند بیرون. دوربین بی منظـور میان آن هـا می چـرخـد و جهـت عـوض می کند، انگار قرار است چیزی را خارج از کادر باقی نگذارد. مرد تنومندی که روپوش اتاق جراحی به تن و ماسک جراحی روی دهان دارد در یکی از چرخش های دوربین توی کادر می آید و در مرکز آن می ماند، در حالی که سعی می کند به روش سگ گله بقیه را به خط کند که در نتیجـــه خودش هم  ناآگاهانه جابه جاشدن های بی هدف آن ها را تقلید می کند.

آمبولانسی از راه می رسد و با ترمزی ناگهانی متوقف می شود. همه یک راست هجوم می برند به در عقب، جایی که مرد قدبلند ماسک جراحی زده مشغول بازکردن در و کمک است برای بیرون آوردن برانکار. ازدحام می شود. جراح تا کمر در آمبولانس  فـرو می رود و بقــیه روی او می افتند. ناگهان توده ی سیاه عقب آمبولانس مثل گل باز می شود، صورت های مودرهم ها به طرف دوربین برمی گردد، لبخند می زنند و به برانکار اشاره می کنند و دهان هاشان بلندبلند چیزهایی می گوید در حالی که با آستین هاشان چشم هاشان را پاک می کنند. عده ای هل داده می شوند، عده ای کنار می کشند، و برانکار روی دست حدود بیست سی نفر بیرون می آید که کنار آن می دوند، باقی با شلنگ های بزرگ از دنبال. آدم نحیفی که روی برانکار خوابیده و قیافه ی مظلوم اندیکاتورنویس دولت را دارد در کمال عافیت و با چــهره ای بشاش سینه خیز می شود و کلاه برمی دارد و با هـمه خوش و بش می کند و جواب ابراز احـساســات شان را با شرمساری و تشکر سـر و دســت و سینه می دهد. او را  به سرعــت می برند.

مارش پرشور.

کات به همان جا، همان آدم ها، همان روپوش و ماسک جراحی، آمبولانسی دیگر، همان بازی. این بار تا که درهای عقب باز می شوند نوجوانی تپلی مثل ترقه می افتد بیرون و پرخـــاش کنان جمعیت را هـل مـی دهــد و تـوی سینه و دل شــان مشــت می کوبد. وقتی برانکار را می کشند بیرون خالی است. جمعـیت تپـلی خشمگـین را دوره می کند و مـوفق می شود با تصدق و نازکشی مهارش کند و روی برانکار بخواباند. بیست سی نفر برانکار را روی دست می برند و با سرعتی که انگار زیرشان چرخ گذاشته اند از صحـنه خارج می کنند. آن ها که ایســتاده اند به طــرف دوربین برمی گردند، با دهــان های گشاد از فــریادهــا که می کشند، و نقطه ای خارج از کادر را می خواهند به دوربین نشان بدهند.

نوای نی یک مارگیر.

کات به پایین آمدن از پله ها با کمک خلبان.

خنده ی ماشین پاها و گردفروش های کنار خیابان می برد. با چشم هایی که نزدیک است از حدقه بیرون بزند به این بر و آن بر، به بالاها، به شاخه ها نگاه می کنند.

صدها آمبولانس در هم فید می شوند. برانکارها بارشان را روی هم خالی می کنند. کوهی از مرد های جوان مودرهم می سازند که مثل سنگ سرد و سفیدند.

شب، خاموشی، باد.