streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧


میلی است که راه به جایی نمی برد؛ پس رفتنی مدام وقتی که هر لحظه ای از فقر و غنای دیگران تو را به شدت پس زده است.

تا کجای تاریخ باید عقب نشست و جستجو کرد، تا کجا باید رفت و عقب رفت تا دستی را گرفت و با علاقه همراهی کرد...؟

ویرانه ها را باید با نومیدی گشت یا چشم سر را باید به آن دوخت و چون وصله ای هربار از میان تصاویر به یادش آورد و آنگاه هربار با غرور و کمی نکبت حاشیه هایش را در راستای چیزی پیراست؟ فشار فزاینده است و گستاخ، به نیستی فرا می خواند یا به کام یابی ... و با میل تنها می گذارد.

اما کامیابی همین است، نوشتن؟ این سیل و اشک و شور روان... . گویی کسی که می نویسد به همین راضی است ولی آنی که نمی نویسد پس کیستی اش را ردای چه چیزی می پوشاند؟ انتظار، احتضار، الحاق به پرسونایی پاره پاره و به هر حال "غیر" یا استعاره ای به کل متفاوت: هستی و تنهایی با دیگران و یکی هم که خود اوست؟!

هر لحظه ی جدایی انگار راه و رسم دیگری می طلبد و بدترین حال، حال اوست که میان همه ی امکانات رسوای فقر و تنگنا هیچ رشته ای به دست نمی گیرد و هیچ نمی کشاند.

"کاش روزگاری رسد که دل شیفته گردد."

 تازه گویی سوداست که بستر ویرانش را می گسترد و تمنایی از لابه لای دیواری انگار از تو فاصله ای برای شکاف، حتی فاصله ای برای استحکامی نومیدانه طلب می کند و حرف، حرف گشتن نیست حرف گذاری به ابتدا و انتها و سرکشی برای "جزئی از نشانه" بودن است. نشانه ای یقیناً به رهایی.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧

"یادداشت اش خاکستری است؛ تازه از خواب بلند شده و حسابی بی قید که گویی تکانه های روزهایی مدام را به همان روزها ترجمه کرده است، بی نشانی از درد و بی هیچ نشانی از آنچه در نوشتن آدمی دوست می دارد: زیستی بی تمام."

"من هم با حرف های شما موافقم، مدت هاست چیزی را نشانه نگرفته است و فکر می کنم اصلاً نشانه ها را هم نمی بیند. قیافه ی رمانتیک رنجیده به خودش می گیرد و می گوید از حرف معشوقه ی حال یا آینده اش چیزی نمی فهمد."

حرف های دوستانم را شروع که می کنند حس می کنم من می توانم تمام شان کنم ولی بیشتر وقت ها بسیاری از حرف ها را انگار که حفظ کرده باشم از جایی به یاد نمی آورم و آنجا جایی است که انگار غشایی در سرم می خواهد خود را بترکاند و فکرهای خودم را همان طور نا تمام و بهت زده به میان بیاورد، که نه خودم و نه دیگران چندان چنین چیزی را خوش نمی داریم.

مطمئن شده ام بیشتر از گذشته ای نه چندان دور خستگی هایم را بغل می کنم و دور می ریزم اما بعضی وقت ها می ترسم تخیل ناچیزم را هم با آنها دور می ریزم و از یادآوری این که چندان امیدی به تخیلی زایا و همیشگی هم ندارم حسابی کلافه می شوم.

نویسنده: ما - جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧

من می نویسم

و نوری قرمز تمام شب از پشت کاغذ پیداست

 

می گویم تا خراب تر نشده ایم چادر را جمع کنیم

یک کاری بکنیم

 

سرخ و سیاه به همه ی صفحه می پاشد:

نئون ها محو نمی شوند، با تو دوست ...

 

می نویسم: راه ما یکی نیست

چادر دیگر حفاظ هم نیست

ما این جا غریبه ایم

 

سرخ تر می شود: سیاهه ی دوستان اش

به دل می نشیند