streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

روزی روزگاری دخترک تنهایی زندگی می کرد که مادر نداشت ولی یک نامادری داشت و همچنین یک ناپدری.

روزی از روزها نامادری به او گفت چرا از خواب بیدار نمی شی. ولی او این قدر برای آن ها کار کرده بود که از خواب بیدار نمی شد.

ناگهان فرشته ای جلو آن ها ظاهر شد و به او گفت که بگذارد که او بخوابد. اما نامادری نه تنها به حرف فرشته گوش نکرد بلکه دخترک را به روی زمین انداخت.

اما او باز هم بیدار نشد.

نویسنده: ما - یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

پتروپولیس (سنت پترزبورگ)

 

از ارتفاع هراس آور، نوری سرگردان.

می شود آیا که ستاره تاب ناک باشد از این سان؟

می شود که بگرید؟

ستاره ی بلور، نور سرگردان،

برادر تو پتروپل می میرد.

 

در ارتفاع هراس ناک رویاهای زمینی فروزان اند

و یک ستاره ی سبزست گریان.

ستاره!

ای که هم زاد روشنایی و آبی،

برادرت پتروپل می میرد.

 

سفینه ای هیولاوش، بر ارتفاع هراس ،

تک تاز، گشوده بال، در پرواز.

ای زیبا، بی نوا،

ای ستاره ی سبز،

برادر تو پتروپل می میرد.

 

بهار بلور شکست فراز آبشر سیاه رود Neva.

ذوب شد موم نامیرا .

از جنس ستاره ای اگر،

شهر توست می میرد،

پتروپل، برادرت، که می میرد.

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧

سطر و هاله ای که درید

با چشم دیده نبود.

 

بوی خوب و بی حال اش ترس نمی آورد

درگیری را به سمت تو می کشاند.

 

و رها می کرد.

 

می دانم که کوتاه ترین شده ام.

نویسنده: ما - دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧

درباره ی کافکا:

 

گاهی خیال می کردم این داستان های کوتاه کوتاه اند چون به هر دلیل بسط داده نشده اند. تصورم این بود که این ها کوتاه اند چون نتوانسته اند بلند – در یک نشست – نوشته شوند، و کافکا احتمالاً آن خلوت مطلوب یا تاب و توان جسمی و روحی را نداشته که خرد خرد درازشان کند.

 

 

اما این طور نیست. این ها تمام اند. از کجا یقین دارم که تمام اند؟

 

همان طور که گاهی یک صحنه ی تصادف از اندازه ی برخورد و مقدار آسیب تشکیل نمی شود بلکه از چیده شدن هارمونیک اجزاء حادثه ای که قرار نبوده اتفاق بیافتد، از سرشاری معنا در این جزئیات، و در آرامشی که ناشی از یکدستی و انسجام است شکل می گیرد.

 

در این جور صحنه ها همیشه چهره ها می درخشند و اندام ها انگار بار سنگین کمال رابطه با زندگی را می برند، با یک خمیدگی مختصر که از پا تا سرشان امتداد یافته است.

 

 

این داستان ها این طوری اند، کامل، به خاطر تجربه ی کاملی که از خودشان و  از "واژه" انتقال می دهند.