streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧

زود می آید و می رود، آشتی آشتی است.

حالی دیگر پیدا می کنم و مدام با خودی که بیشتر از قبل شده است به طرفش می روم.

خوشایندی و نا خوشایندی خواهش هایم را معلق کرده ام و حالا دیگر صورتش را که هر بار همه ی خیابانها را برایم غریبه می کند پی آشنایی ِ بهت آوری طماعانه می گردم.

سرخ وسیاه ِ سرد این روزها یا دیروزهایی که سرد هم نبود به چهره اش می نشیند ولحظه ای نیست که محو نشود چنان که دیگر نه می دانی و نه خواهی گریخت.

تو اما برمی گردی و هربار به توانستن و گذری که هماره به خودش می پیچد تا میل ات را و هوس را گم نکرده، توجیه کنی و هزار خار و خمی که نمی سوزاند اما می ترسی که سرخ وسیاه ِ درخشان را یار نبوده ای و دروغی را هزاره ها با خودت نمی کشانی؟

دست آخر چشم های آشنا را نمی دانی که چیست و خدا را...

می بوسی اش.

نگاه کرد و دید.

مپرس.

من با خودم حرف خواهم زد. قول.

نویسنده: ما - پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

عینک و خیزران
مداد بچه سال ام
و این میز عزیز با شمع و شعرهاش
به سیلابی.

همه ی بادبان ها و اقیانوس
به موجی که تو را باز آورد