streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸

عدوی تو

 نیستم من

انکار توام

-الف.بامداد-

 

عروسکی افراشته در باد برهوت سوزی سر می گیرد. هرکه می گذرد خود به خود وا می گردد. می شناسد. آوا شناسه ی اندوه می شود. ادراک به تمامی می شود.

چرا چه گونه ی این هم واره مجهول چندگانه ای است. فاصله به تمامی است. رازی کبود که روح و تنها روح بر آن چیرگی یافته است. کوتاه این که اویی که بنی بشری در حروف نسب اش نمی داند سحری با کف پای خورده ی خون مرده یا تاول ها بر انگشتان و لبان از راه می رسد. غضب فرا می گیردش. مردان حیران اند. زنان و پیران و کودکی چند - و این ها در دوردست به هم سانان می مانند - به تماشا ایستاده اند.

گواهی می دهد بر نهادن آب و توش زیر سنگ بیابان یا شکار موش بلندگوش تیزدونده با چشمان درشت نبودن جز حرام. بازی کودکان است. پرسشی است که در می افکنند به سیاق پرسش گرانه ی خود.

ندبه ی خاموش بر زیستن بی مرگ حکمتی را مکرر در مکرر آموختن است.

شب هنگام روح چشم درشت می گشاید: این مغاک که بر عوض سنگ آسیاب گردباد در آن می چرخد و گرد جهان را بر مدارات نزدیک میخ کوب می کند گود موشان است. سزاوار تلخندی بیش نه.

شبانه چلیپایی هم مرد هم زن (هم پیر و هم کودک) فراز می شود به دو چوب. چروکی شیطنت آلود به بر دارد و کدوهکی نیم سوخته آویزش کرده اند با دو لک کبود درشت. با شانه هاش یکی راست یکی فسرده لرزان در باد. پرستندگان به آوای برهوت گوش فرا می دهند پیش از این که شمیم سحر وزیدن گیرد.

گفته اند این همان شب است که در آن خدایان حرامی دست از ستارگان کشیده با کولبار خالی بر منتهای شهاب به ظلمات می گریزند.

نویسنده: ما - دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۸

W. Stevens

 

امروز در برگ ها هیاهوست، آویز شاخه های بادرُفته.

از همین است هیچ بودگی زمستان کاهیده است کمی،

هنوز هرچه آکنده باشد از سایه سار یخین و برف شکیل.

 

برگ ها گریان اند ... می مانی می شنوی، همین.

مویه ای درگیر است این یکی، با دیگری درباره ی اوست.

و هرچه هم که بگویی پیوسته ای با همه چیزها،

 

هنوز درگیری میان توست، مقاومتی هست.

پیوسته بودن تلاشی شکست خورده است تا بگویی نیستی:

او که حیات را چنین می بخشد، حیات اوست حس می کنی.

 

برگ ها می خوانند. خوانش التفات خداوندی نیست این.

دود پراکنده ی قهرمانی دودشده نیست و نه از آن انسان.

پچپچه ی برگ است، پچپچه ای نه در فراسوی برگ.

 

صداست در غیاب خیال، در غیاب معنایی نه بیش از همان

که در انتهای دریافت گوش هست، در شیئ چنان که هست،

تا سرانجام غوغایی شود با هیچ کس درگیر نه.

 

-1951-

نویسنده: ما - چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸

برای او که "یار نمی خواهد، یار می گیرد. خاطره نمی خواهد، یاد می گیرد."

سالی یکی دوبار به خانه ی پدری می آیم و به خودم می گویم همین است دیگر. دلم هم به گمانم تنگ نمی شود هیچ وقت برای هیچ کس؛ تلفن ها اما روز در میان از سمت من و آنان برقرار است و همه به آن نیاز داریم: من و پدر جدا، من و مادر جدا و من و خواهرانم هم جداگانه تماسهایی طولانی داریم، بی موضوع و بی خودند اما از طرف من هیچ گاه میلی به پایانشان نیست که نیست...

آن سال زودتر از همیشه بهار شده بود، خسته بودم از همه ی این سالها خسته تر. به عشق پرشوری که نبود فکر می کردم، راه به جایی نمی برد و خستگی بهار را پیش می کشید. به خانه رسیده بودم، مدت ها بود ندیده بودم شان. همه دلتنگ اند، همدیگر را می بوسیم، می بوییم و تمام می شود. جایی که همه را همدیگر را ببینیم می نشینم اما دیگران را شلوغی ای که این بار از آن عید است در خودشان می پراکند: مادر صدای درد را تکرار می کند، برای همیشه ای که وجودش را عجیب می سوزاند. پدر گویی وسیله ی برقی ناپیدایی را سریع به دست می گیرد و به تعمیرش مشغول می شود که این گونه همه چیز از بالای عینکش روان می گذرد و دخترها تند وتند در یکدیگر  راه می روند و صداهایی شان که از من می گذرد گوشه ی مرتفعی از فضا را بی رحمانه می شکافد و جانم را به رعشه در می آورد، رعشه ای که بعدها فهمیدم خانه را از من می ترساند و من را از خانه. خودم هم بی خودی داد می زنم و صدایم همان کار را با فضا و دیگران می کند،خودم را ملامت نمی کنم و چرایی اش را هم نمی دانم.

آب یا چایی اولین را می خورم، همه ی پوستم گویی از درون خیس می شود. پری رد می شود و از پشت انگار اکلیل یا غباری روی گردنم می تکاند و با حرکت دستم که به پشت می رود می گوید: ساکتی! یبس بازی در نیاور عید است ها!

می گویم: آره عید عجیبی است و صدای بلند فکرهایم را باز وبسته شدن درهایی که تا خود کوچه همه باز هستند محو می کند. خواهرک مشتاق هم رفته است.

مهستی می آید، حوصله اش از خانه تکانی با پری و لیلی سر رفته است، آهنگ غریب تلویزیون را قری می دهد و با خشمی عجیب آن را خاموش می کند. می نشیند روبروی من، حیرت ساختگی ام را لبخند محو و کشداری می زند و می گوید: لیلی نمی گذارد آرایشش کنم، حال به هم زن شده است. می گویم: نمی دانم. و روی حرف های لیلی هم حساب نمی کنم.

هولی حوالی خانه را در بر گرفته است اما عید همه را به خودش می گیرد و با حالت متهورانه ای سر را از خودش پر می کند. اینها را کنار پنجره از بلند شدن و تکان خوردن خودم فهمیدم. گویی نور می تاباند به اطرافت و چون نگاه نمی کردی بی آنکه غصه بخورد فرش را می تکاند و صحنه را جایی دورتر عوض می کرد.

مهستی لگد آرامی به پایم می زند و می گوید این ها را بلند بگو ما هم بشنویم دانشمند! و با پری و لیلی که حرفش را شنیده اند خنده ای بلند یا مهربانانه سر می دهند که خودم را به نفهمیدن می زنم و دم بر نمی آورم.

بدم نمی آید اما، بلندتر می گویم. عید و باران درون اش عجیب دوره ام کرده اند. انگار به بی سروپایی هم جهت داده باشند. هر چهار تا شانه بالا می اندازیم و به یکدیگر، به من می خندیم. از پدر و مادر دلگیریم مثل همیشه ای که دوستشان داریم و هر کدام از طرفی وارد جمع ما می شوند و گویی عید از سر همه می پرد.

کمی که اما می گذرد دوباره عید می شود همه جا.