streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

"The nudity of the human body is its image; that is, the trembling that makes this body knowable, though it remains, in itself, ungraspable. Hence the unique fascination that images exercise over the human mind. Precisely because the image is not the thing, but the thing’s knowability (its nudity), it neither expresses nor signifies the thing. Nevertheless, inasmuch as it is nothing other than the giving of the thing over to knowledge, nothing other than the stripping off of the clothes that cover it, nudity is not separate from the thing: it is the thing itself."

برهنگی تن آدمی، همان تصویر آن است؛ لرزشی است که این تن را شناخت پذیر می سازد، گرچه که در خودش دسترسی ناپذیر می ماند. این همانا یگانه افسونی است که تصاویر بر ذهن انسان اعمال می کنند. آشکارا بدین خاطر که تصویر چیزی نیست مگر قابلیت آن چیز در به ادراک درآمدن (عریانی اش). تصویر نه چیزی را بیان و نه آن را دلالت می کند، با این حال عطف به اینکه تصویر هیچ چیز به جزعرضه ی یک چیز به ادراک و/یا کندن لباسهایی که آن را می پوشانند نیست، عریانی جزئی جدا از چیز نیست: خود ِ آن چیز است.

قطعه ای از کتاب "برهنگی ها" از جورجیو آگامبن، در دست چاپ توسط انتشارات دانشگاه استنفورد.

نویسنده: ما - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

در رمان "چرخ دنده ها" اثر امیر احمدی آریان لحظه ای کلیدی وجود دارد، لحظه ای که آقای صاد آقای سین را باز می شناسد و تکان می خورد چه می داند پیش تر با هم در یک تاکسی سوار شده و گفت و گویی داشته اند.

دلیلی چرخ دنده ای - علت و معلولی- برای دیدار دوباره میان این دو تقریر نشده است، اما همان طور که تصادف فیزیکی آن ها همه چیز هست به جز تصادف، دیدارشان هم یک موعود است. معمولاً به دو عقربه ی ساعت به صورت مکمل و ملزوم یک دیگر باور داریم و وجود چنین رابطه ای را به راحتی نشان می دهیم. عینیت نظام چرخ دنده ای پشت صفحه ی ساعت و فانتزی ریاضیات که به صورت درجه بندی روی صفحه قرار دارد کافی است که رابطه ی خاص میان دو عقربه ی ساعت و دقیقه شمار معین شود. اما اگر از درون جهان ساعت نگاه می کنیم این دو عقربه لاجرم یکی اند. زمان در هر لحظه تنها مکان موجود را برمی سازد.

توان تحلیل رونده ی نظام چرخ دنده ای ساعت چه گونه به آن بازمی گردد؟ به صورت عاملی که باید بر آن نظام غالب آید و موقتاً از کار بیاندازدش. عقربه ها اگر واجد ذهنیت باشند در چنین لحظات ناکارآیی است که به یکی بودن خود پی می برند.

به همین ترتیب در خیال صاد و سین میل به محبوبیت نه خودستایانه که ناظر بر نیاز است به هم بستگی، زمینه ی همگانی، چارچوب. گرایش به اجتماع از میل به پذیرش قراردادهای اجتماع جدا نیست. هر رابطه هرچه هم آزاد باشد به قراردادی دست کم تک ماده ای قائل است، همان طور که قراردادها وجود روابطی را که به آن ها ضرورت ببخشد فرض گرفته اند، فارغ از این که اهداف مناسبات انسانی عملاً موجب اولویت یافتن یکی بر دیگری می شود.

جهان داستانی "چرخ دنده ها" گستره ی امکانات و عواقب میلی است که بی واسطه و بی تناسب به تحقق خود وادار می شود. او که با میل خود یکی شده باشد شاید امیدوار بماند و قانونی و حتا مقرراتی رفتار کند، یا ممکن است ناامیدانه در طلب چارچوب ها شیوه ی قانون شکنانه و ضداجتماعی پیش گیرد.

غایت چنین شیوه ی تمایل البته نیستی کامل است، چرا که نیستی خود حکم آن تک ماده را دارد که پیش بینی می کند ارضای کامل میل با زوال آن همراه است، درست به همان نسبت که دست کشیدن کامل از میل امر ناموجود را از راه یک انحراف محقق نشان می دهد.

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸

 

از عاشورای تهران "چیزی" نمی گذرد.

مفهوم گذرگاه یا حتا نقطه ی عطف به کرات دارد در مورد آن به کار می رود.

بحث در باب خشونت بالا گرفته است و بعد از شنیدن ناله ها، این ها را هم باید خواند.

 

 (AOL 9.5 را دانلود کنید، account بسازید و تا همیشه شر فیل.ترینگ را بکنید.

http://daol.aol.com/software/ )


http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_180.html

http://eslah.malakutonline.org/2009/12/post_181.html

http://masoudbehnoud.com/2009/12/blog-post_27.html

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/12/091227_m_ashoura_dabbashi.shtml

نویسنده: ما - شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

 

سر از آشتی در نیاوردن آیا

کار و بار بی گناهان جنگ ها نیست؟

آیا،

بر تار تب سرشته ی روشن و خاموش،

هذیان آویختن از دریچه ی ماه،

تقدیر نارفتگان فراموش؟

 

از میان،

تا اوج،

 از غنچه های دو کاس مسین، لرزان،

میانِ شکفته گرد بازوانِ پر از موج،

راستایی باش از انحنای دو پا بر هم،

تا ران،

تا میان!

 

سکوت نیست بدرقه می شود؟

گناهان مردها، زنان، ماندگان برجا؟

این نجوا،

صفیر گرمای بودن است آیا، غریو بی پروا؟

بر آسمان سودن دست ها،

میل میل نیست، هوای هوس، خواب رویاها؟

 

سترگ باش، خوش بسوز،

در آورد شب،

با چرده ی قیرین روز! لک یک بوسه باش،

بر دیوار بی ندبه! رقصان و چیترایی،

تب دار، کافر، بارور جلوه کن!

مرگ باش، خود

غنیمت عشق!

 

نویسنده: ما - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

 

شعار گویایی است: " آزادی ات مبارک".

این شعار صرفاً تداعی جانی نیست که از بند تن آزاد شده باشد، یا عزیزی که از زندان این قوم ظالمین. بیشتر از آن ها گویی آشکارگی تام وتمام حقیقتی را نشان می دهد، پس از درد جان فرسای بیان اش در سالیانی دراز که نامانوس می نمود. گرد و غبار میراث خواران قعر ِ قرون اگر بگذارد عمده ی آیین های ماندگار انسانی را می توان دید که از پی یک تراژدی و وفاداری خلاقانه ی قهرمانی پا گرفته اند. هنگامه ای که شکست فرجامین یا پایی که در نیستی نهاده می شود محمل آشکارگی امیدی می شود که پی گرفتن آن همه ی محتوای خطاب طاقت سوز قهرمان تراژدی به آیندگان است و این خود سنتی می شود، سبکی می شود برای زندگی.

از جایی که ما ایستاده ایم از رستگاری تن یا از دنیایی دیگر چندان سخنی نمی توان گفت -آنی هم که قضاوت را به سرای دیگر حوالت می دهد ناامیدانه از دیدن آن چه که بر جای مانده است و چونان شعله ای به رفتار مسئولانه می خواند هراس دارد و گرنه این کوری خودخواسته ... - اما حالا هیچ کس شرمی ندارد که از "آیت الله" زنده به مثابه ی استعاره ای برای حقیقت سخن بگوید که خطاب اش همواره با آدمیزاد بود در عام ترین معنایی که می شناخت. اقبال این چند ماهه ی اخیر، خود هم برای ما و هم برای آیت الله در روزهایی چنان دردآلوده و خونین اتفاق افتاد که نمی توان ساده دلانه گفت چیزی را رستگار کرد، "امیدهای گذشتگان" که آیت الله روشن ترین محمل شان شده بود هنوز بر زمین مانده و جانانه رستگاریشان را طلب می کنند وگرنه اقبال مردمی که در نزد او ارزانی دیگران بود. خود این اقبال اما اگر شروعی باشد بر تاملی در تاریخ، هنوز هم همه را به خود می خواند.

تنها تفاوت شاید این است که تنی - جانی- که تمام می شود برای لحظه ای منطق "بعد از این چه خواهد شد؟" را معلق می کند و فاصله ی گشوده را پر می کند از آنچه شاملو "دشواری وظیفه" می خواند. از آنچه که تل تن های پشت سر و پیش رو از آن حکایت می کنند: امیدی محقق ناشده.  منطقی که در تنهایی آیت الله در این سالها بی تاثیر نبود و در این روزهای پر از بیم و امید هم گاهی شکل به ظاهر طبیعی اش اراده ها را سست می کند. به همین دلیل است که این تعلیق به یکباره "حال" را دگرگون می کند و اصل مسئولیت پذیری را بر سینه ها می نشاند.  و این تذکاری است که در مورد خود آیت الله به رساترین شکلی جان اش همواره پروای آن را داشت، دیگران لابد منطقی تر - کاسب تر- بودند که همه تنهایش گذاشته بودند.

جماعتی که آیت الله را در قم نشییع کردند بیش از هرچیز به واسطه ی تن بی جان او جلوه ی آذرخش حقیقتی شدند در پیکره ی بدترکیب و بی ریخت ام القرای جهان اسلام. حکایت امید های گذشتگان حالا که باید با نگاهی خیره به مغاک پشت سر جا انداخت که "شیخ حسینعلی منتظری" بیش از هرکس دیگری معیاری برای سبز بودن است می توان گفت حکایت همه ی امیدهای ما هم هست.