streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

"... هنگامی که زندگی تان را به یک اثر هنری بدل می کنید کننده دیگر شما نیستید. ... در این مقطع زندگی تان و خودتان را به مثابه "اندیشیده" هایی در می یابید اما دیگر فاعل و پدیدآورنده ای در کار نیست. برآوردن زندگی از این سان با آن که فوکو به se deprendre de soi {"از دست نهادن نفس"} تعبیر می کرد مصادف شده است، و این همان اندیشه ی نیچه است در باب "اثر هنری بدون مؤلف"."

 

 

نویسنده: ما - دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

حتا شروع ارتباط هم فرا فکندن بود، ما بیرون ایستاده دیگرانی روایت می کردند؛ همه ی حرفشان بی اعتمادی بود به آنجا که ایستاده بودند، بعد ها فهمیدیم که چه تلخ می لرزیدند که از جایی که گویی ندیده اند سخن گفته اند و ترس که دامانشان را آشکارگی حقیقتی بگیرد روزی و نمی گرفت، خیالشان راحت.

 فرافکندن ِ هول بود و پیشی گرفتن از سلیقه/انتظار پدران که اینجا دیگر مال ماست، آدمی در آن خلاصه خواهد شد، آدم ندیده اید تا حالا؟

نمی دانم! هرچه از دانشگاه می دانید بگویید که لیس بزنیم، حالمان خوش نیست. هرچه سریع تر!

از آنها که قبل از ما آمده بودند ترسیدیم، کیف کردیم که حرف هایشان جالب است، مزخرف می گویند و خوشا به حالشان که تمام می کنند و مایی که می مانیم با هزار خاطره ی خنده آور و آنچنان تک افتاده که بعدتر اتفاق که افتادند هم باورشان نکردیم، که آخر اینها دیگر چیست؟!

 اینجا همان ورودی است، دهان ها گشاده، غروب ها تن ها راه می روند، دلگیرند و کسی چرا سراغ خانه اش را نمی گیرد؟ فقط می روند که از هم جدا شوند.

من یکی چندان نمی دانستم لذت چیست و حالا مانده ام چه کنم؟

دست در دست کسانی که نه شهوتی بر می انگیزند و نه هیچ به کلاس ها در آمدیم و چندین روز خبری نبود در و دیوار اما می گفتند که شما آدمید، از سر ما هم زیاده اید، راضی باشید دیگر دل همه ی ما پر است!

 کنده بودیم از خانه، بدا به حالمان.

 

ادامه دارد...