streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸

ساعت تن ام!

فصل ها چه گونه می گذرند؟

تابستان  بی نوش بی نسیم

به سود سوز زمستان سنگ دل

بهار به رویای آشیان خوابی و 

پاییز در خزان.

 

قطره ی شوق!

دم کجا غنیمت از کی چیست؟

در بازی باد زردی مغرب با نیم سوز ماه

از سودنی کبود روی سرخ شط صبر لبالب

بر زهرخند بلم ران مرگ.

 

تاک پیر! بامداد شد آفتاب زد

پس آوازهات کی می رسند؟

تا نم نمی که بگشاید

در گلویی که تلخ تلخ بخواند.

 

پروازی دل داشته ام! بی انتهای افق کام ات

کمان هفت گام کلید وترانات

سال سال تو!

 (مگر نه بی فاصله برگذشته

بی خویشتن بایسته می بارد

این باران مدام؟)

کوچ کوک بی شکیب ات باد!

نویسنده: ما - شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

 

بدون شرح!

این آدم ها خانه را که می تکانند انتظار زندگی سالم تر یا دوستی محکم تری از اطرافیان شان دارند. هر کس با خود می گوید حتماً گامی در آن  راستا بر خواهم داشت و البته الآن گام خاصی به ذهنم نمی رسد.

بار آخر خانه را که تمیز کرده بودند گوشه ای کنار پنجره همه در هم خزیده بودند و محکم دود سیگارشان را، هر یکی به سمتی، فوت می کردند.

جوری که از سر بیکاری به نظر بیاید یکی شان می گوید یک سال در این خانه بودیم و هیچ گهی نخوردیم.

یکی دو نفر گه خوردن و نخوردن انگار برایشان فرقی نمی کند کمی می خندند، کمی به فکر می روند. یکی دیگر توگویی بوی توطئه شنیده است رد نگاه متکلم را می پاید که به سمت پنجره ی خانه ی روبرو کشیده می شود و در می آید که چی؟ چه گهی باید می خوردید که نخورده اید؟ و از اینکه خود را مجزا کرده است لبخندی شریرانه روی لبش می ماسد.

مخاطب سؤال فوراً تصریح می کند که "نخوردیم" و نه "نخوردید"! و عضلات صورتش را تو می کشد. کمی با خود ور می رود که با ادامه ی حرف خود را سبک نکند ولی قاطعانه برمی گردد و سریع سر اصل ماجرا می رود: این لباس های زیر که همیشه پشت پنجره ی این دخترها دارد خشک می شود علامت پا دادنشان است و جدی فکر کنید: ما یک سال هیچ غلطی نکردیم.

یکی لودگی می کند و دختری را که یکبار در پله ها دیده است با شبحی که از پشت پنجره می گوید سوتین اوست یکی می کند و شرط دوستی را با شرح بزرگی پستان ها که آن یکی سخت دوست می دارد بجا می آورد.

یکی می گوید آخر چرا تا که ازقضا تعدادشان با ما جور است - یکی یکدانه به هرکدام مان می رسد - بایستی از همسایه به همبستر تبدیل شوند. ندیده اید هرشب طفلی ها در نرده ای آپارتمانشان را قفل هم می کنند که از حملات احتمالی در امان بمانند؟ می خندد. و مگر مثلاً هر کدامتان دوست دختر ندارید؟!

لطف اش این جاست که حرفی نیست در این خانه که کهنه نیست، و بی که کسی چیزی بگوید همه به حساب ریاکاری ضروری برای زندگی می گذارندش.

دیگری ول کن نیست و می گوید از این حرف ها که بگذریم همین یکی دوهفته هم که مانده است می شود کاری کرد. یک میهمانی درست و حسابی می دهیم و دعوت شان می کنیم و اگر آمدند که رقصی و نوشیدنی و سر صحبت که باز می شود.

به نظر می آید این حرف را از موضع یک نجیب زاده می زند ولی یکی دیگر تکه می پراند که تا اینجا که تو رفتی گمانم باز شدن ته صحبت هم همان شب اول دیگر سخت نیست، و خنده ای را که از اول بحث دنبالش بوده اند همه با هم سر می دهند. نجیب زاده ی جمع اما چیزی از جدیت در پیشنهادش لحاظ کرده بود و همان هم گوشه ی چشمش به انتظار می نشیند و گویی کیف می آورد.

یکی بلند می شود و سمت آشپز خانه می رود، می گوید دقت کرده اید که یکی از بحث هایمان هم برای رضای خدا به نتیجه ای نمی رسد؟ پشت سرش به سرعت یکی دو تن می خندند و آنقدر می مانند تا او که این حرف را زده هم برگردد و خنده را ببیند، آنگاه محو می شوند.