streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

در تو شعله ای است

که من تو را نبینم

که من مرا بسوزاند


با تو مردمی است غریب

رخساره تا به خویش می خوانند

در من آفتاب ناگزیر آب می شود


در من از روز که می شود

باد می آید و می برد

هر آهی که بلند می شود

در هوای تو اما

غبار

 گردبادی است


این نفس پرانی سر به سر هم نمی شود

در من


با تو

شکوه ای در میانه نیست.

 

نویسنده: ما - پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

 

ویرجینیا وولف (1882 تا 1941)

http://www.youtube.com/watch?v=E8czs8v6PuI

(بخشی از گفتار نویسنده در رادیو بی بی سی به تاریخ ٢٩ آوریل 1937)


... واژه ها در فرهنگ های لغت زندگی نمی کنند بلکه در ذهن زندگی می کنند. و چه گونه چنین می کنند؟ متنوع و عجیب، تا اندازه ی زیادی به همان نحو که انسان ها به سر می برند، در انعطاف یافتن به این و آن سو، در عاشق شدن و آمیختن با جفت های خود. البته صحیح است گفته شود که واژه بسیار کم تر از ما مقید به تعارف و تشریفات است. واژه های شاه وار اگر عشق شان بکشد درجا با واژه های عامیانه هم بستر می شوند، انگلیسی ها اگر دل شان بخواهد می روند با فرانسویان و آلمان ها و هندیان عقد ازدواج می بندند. در واقع محض آبروی مادر دل بندمان "انگلیسی" به تر این است که هرچه کم تر گذشته اش را بکاویم، آخر او سخت ددری است، این دوشیزه ی خوب چهر ددری!

 به این ترتیب برای سرگشتگانی چنین بی برگشت از راه به در رفته بیهوده است قانون وضع کردن و بلکه بدتر از بیهوده. یکی دو چند قاعده ی ناچیز دستورزبان و هجا تمام بندی است که می شود بر پاشان نهاد.  تمام آن چه می توانیم درباره شان گفت، هم چنان که از لبه ی مغاک ژرف و تیره و هرازگاه به آذرخش افروخته ای که مکان زیست آن هاست – یعنی ذهن - سرک می کشیم،  تمام آن چه می شود گفت این است که به نظر می رسد دوست دارند آدم ها پیش از این که به کارشان ببرند بیاندیشند و پیش از آن که به کارشان ببرند حس کنند، البته نه که درباره ی آن ها بیاندیشند و آن ها را حس کنند، بلکه دیگر چیزها بیاندیشند و احساس کنند. آخر به شدت حساس هستند و به سادگی خود حجاب خود می شوند. دوست ندارند سره یا ناسره بودن شان مورد بحث قرار گیرد و چنان چه دست به تأسیس "انجمن انگلیسی سره" بزنیم تکدر خاطر خویش را با ایجاد انجمنی از انگلیسی نه چندان سره نشان خواهند داد. از همین جاست خشونت غیرطبیعی بخش عمده ای از گفتار امروزی: طغیانی علیه منزه نویسان.

 واژه ها در ضمن شدیداً دموکرات اند و بر این باور که هر واژه ای همان قدر ارزش دارد که واژه ی دیگر. واژه های بی سواد با واژه های دانش آموخته هم قدرند، واژه های فرهیخته و نافرهیخته نیز. در اجتماع واژگان رتبه و عنوان جایی ندارد. به همین نسبت دوست ندارند جداگانه بر نوک قلم بالا گرفته شوند و به صورت انفرادی مورد معاینه قرار گیرند. آن ها با هم سر می کنند، هم زمان در جمله، در یک فراز کامل، و گاه در مجموعه ای از صفحات پی در پی. مفیدبودن بی زارشان می کند، پول در آوردن بی زارشان می کند، تدریس شدن به همگان بی زارشان می کند. اجمالاً بی زارند از این که مهر یک معنای خاص بر ایشان بخورد و به یک نگاه و تنها یک نگاه نگریسته شوند چرا که ماهیت شان دگرباشانه است. شاید بارزترین ویژگی واژه همین نیازش به دگرشوندگی باشد.  نیاز واژه به دگرشدن از این باب است که حقیقتی که سعی دارد به چنگ آورد خود چندساحتی است و گاه این سان و گاه آن سان رخ می نماید. واژه به این ترتیب برای افراد مختلف معناهای متفاوت به خود می گیرد، برای نسلی ادراک ناپذیر می شود و برای نسل بعدی به زلالی آب. از سر همین پیچیدگی و این چندگانگی در معناست که می تواند بقا بیابد.

که این روزها شاعران بزرگ، رمان نویسان بزرگ و منتقدان بزرگ دیگر نیستند تا بنویسند شاید از این روست که جلو واژه را می گیریم و به معنایی منفرد، همان که مفید است و می شود با آن به موقع به قطار رسید و در امتحان قبول شد، فرومی کاهیم اش ...