streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠


قبل از آنکه سراغ بحث اصلی سمینار برویم، دوست دارم خوب به نسخه ای از نقاشی ِ سِرودین که پیش رویتان می بینید نگاه کنید. این نقاشی که در گالری ملی هنر باستان در رم نگهداری می شود، مواجهه ی پیتر و پل ِ رسول را در مسیرشان به سمت شهادت به تصویر می کشد.

Parting of Sts Peter and Paul Led to Martyrdom

هردو قدیس، بی حرکت، در حالی وسط پرده را تسخیر کرده اند که شلوغ بازی ِ بی معنای سربازان و جلادانی که این دو را به سوی مرگ می برند، آنها را احاطه کرده است.

منتقدان اغلب توجه شان را به کنتراستی بین جدیت قهرمانانه ی دو رسول و غوغای جماعت معطوف کرده اند که اینجا و آنجا با رگه هایی از نور که گویی به تصادف بر روی بازوها، صورت ها و ترومپت ها نقش بسته است، به چشم می آید.

من به سهم خودم فکر می کنم آنچه این نقاشی را بی نظیر می سازد این است که سرودین دو رسول را آنچنان نزدیک به هم تصویر کرده است -با پیشانی هایی گویی به هم چسبیده- که مطلقاً از دیدن یک دیگر ناتوانند. در راه شهادت، به یکدیگر می نگرند بی که همدیگر را بجا بیاورند. این احساس نزدیکی ِ فزاینده، بنا به این روایت، با نمایش بی سر وصدای دست دادن در پایین تصویر موکد شده است. همیشه در نظرم این نقاشی استعاره ای کامل از "دوستی" بوده است. دوستی عملاً چیست، اگر آن نزدیکی ای نیست که نه می توان برای کسی بازنمایی اش کرد و نه مفهومی از آن ارائه داد؟

شناختن کسی به عنوان یک "دوست" همان ناتوانی از شناختن او به مثابه یک "چیز" است. کسی نمی تواند بگوید "دوست" آنطور که کسی 'سفید'، 'ایتالیایی' و یا 'جذاب' را ادا می کند. دوستی ویژگی یا کیفیتی متعلق به سوژه نیست.

از مقاله جورجیو آگامبن با عنوان "دوستی"

نسخه انگلیسی و کامل مقاله آگامبن را از اینجا بخوانید.


نویسنده: ما - یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

قبل از آنکه سراغ بحث اصلی سمینار برویم، دوست دارم خوب به نسخه ای از نقاشی ِ سِرودین که پیش رویتان می بینید نگاه کنید. این نقاشی که در گالری ملی هنر باستان در رم نگهداری می شود، مواجهه ی پیتر و پل ِ رسول را در مسیرشان به سمت شهادت به تصویر می کشد. هردو قدیس، بی حرکت، در حالی وسط پرده را تسخیر کرده اند که شلوغ بازی ِ بی معنای سربازان و جلادانی که به سوی مرگ می برندشان، آن دو رو احاطه کرده است.

منتقدان اغلب توجه شان را به کنتراستی بین جدیت قهرمانانه ی دو رسول و غوغای جماعت معطوف کرده اند که اینجا و آنجا با رگه هایی از نور که گویی به تصادف بر روی بازوها، صورت ها و ترومپت ها نقش بسته است، به چشم می آید.

من به سهم خودم فکر می کنم آنچه این نقاشی را بی نظیر می سازد این است که سرودین دو رسول را آنچنان نزدیک به هم تصویر کرده است -با پیشانی هایی گویی به هم چسبیده- که مطلقاً از دیدن یک دیگر ناتوانند. در راه شهادت، به یکدیگر می نگرند بی که همدیگر را بجا بیاورند. این احساس نزدیکی ِ فزاینده، بنا به این روایت، با نمایش بی سر وصدای دست دادن در پایین تصویر موکد شده است. همیشه در نظرم این نقاشی استعاره ای کامل از "دوستی" بوده است. دوستی عملاً چیست، اگر آن نزدیکی ای نیست که نه می توان برای کسی بازنمایی اش کرد و نه مفهومی از آن ارائه داد؟

شناختن کسی به عنوان یک "دوست" همان ناتوانی از شناختن او به مثابه یک "چیز" است. کسی نمی تواند بگوید "دوست" آنطور که کسی "سفید"، "ایتالیایی" و یا "جذاب" را ادا می کند. دوستی ویژگی یا کیفیتی متعلق به سوژه نیست.

 

نویسنده: ما - سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

اشباح گرچه ناپیدایند هنوز به مکان‌هایی می‌مانند

که نگاه در می‌کوبد آن‌جا تا پژواک یابد؛ اما این جا

در این پشم سیاه پرپشت، پرتوان‌ترین نگاه خیرة تو

جذب خواهد شد و بی‌کم‌و‌کاست محو خواهد شد:

 

آن سان که دیوانه‌ای هذیان‌باف، هنگام که دیگر هیچ چیز

تسلاش نمی‌دهد هجوم بر شب تیرة خود می‌برد

نعره‌کشان و بر لحاف‌کوب‌ دیوار می‌کوبد و حس می‌کند

خشم‌اش فرو داده می‌شود و تسکین داده می‌شود.

 

این یکی گویی می‌پوشاند همة نگاه‌هایی را که زمانی افتاده‌اند

بر او، طوری که مانند تماشاگری

بتواند بر آن‌ها نظر اندازد، تهدیدگرانه و عبوس،

و با آن‌ها بر گرد خود حلقه زند و به خواب رود. ناگاه اما

 

بیدار شده باشد انگار، چهره سوی چهره‌ات می‌گرداند؛

تکان می‌خوری، می‌بینی خود را، ریز،

در کهربای طلایی کره‌های چشم او

آویخته چون مگسی ماقبل تاریخ.