streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠


در این جنگل، خلوت تار می تند. یادی بی قرار از پس ذهن پیش می آید و به خویش می خواند. از خلوت چه برمی آید؟ با فکری قدیم ایستاده ام و می پرسم. یادی زنده است و تنی می سوزد. راه فکری زده شده است. تحریکی تنانه هست، راهی به تو اما نیست. همین. خلوت به همین کار می آید.

نور چراغی شبنم ها را دیدنی هم می کند و درختان که ذره ذره شان را به شاخه هاشان می سایند. تن را می پایی.

پا بر زمین که می گذاری خیس است، گِلی نیست و فرو می رود، سبزی این زمین ستودنی است. هوا آرام است، رد نوری در غباری سفید راهی می نمایاند. اول بار ِ اتاقک سفیدت. تن ات.

 "فرار می کنی، خودت هم می دانی" صدای روشنی است که در سرم می پیچد. به صدا نمی پیچم که همان شب همانجا پذیرفتم. روی کنده ی درختی می نشینم. پایین پایم جای آتشی بوده است. زغال هایش از سیاهی برق می زنند. حسودانه با نوک کفش لگدی به سیاه ترینشان می زنم. تنهاتر از پیش می شوم.

کمی خنکا در سبزی ِ خیس جنگل که می پیچد وسوسه می شوم خاطره را مرور کنم. آن شب یادم هست که همه ی تنم، سرم می سوخت از میل و از یاس توامان. میل با تن ات بود و یاس به حقیقتی راه می برد که پاره ای دیگر از "من ِ عزیز" را می میراند. حالت مسخره ای داشتم. حریصانه از خودم می پرسیدم همدیگر را خلوص ِ کردن کافی نیست؟ زهرخند هم روی لب ها ماسیده بود که از خانه بیرون رفتم. عمری زر زده بودم که کافی نیست. چیزی کم است. بعدتر هم یادم هست که به خودم دلداری داده بودم که مدت هاست از پس وفاداری به میل ام برنمی آیم. این هم روشی است.

طول کوچه تان را اما همیشه دوست داشتم. متناسب بود. عقلم را سرجا می آورد آن آوارگی ِ خفیف. قافیه باخته که بیرون می زدم سایه روشن امیدی می شد به اینکه دست آخر همین خطاب طاقت سوز که می میراند، زنده می سازد.  

قصه یادم نمی ماند. خاطره زیاد ندارم. سر برمی گردانم تا ببینم همسفران چه می کنند. فاصله مان بد نیست. ذوق می کنم که تاریکی جنگل را کمی کاویده ام.

زیر آلاچیق نور و دودشان بر پاست. و صدای خنده هاشان که خوش تر دارم تا به من می رسند محو شوند. محو نمی شوند. ناخواسته سبب می شوند خاطره را بیشتر بکاوم. پای اینان هم میانه ی آن میل ِ سوزان گیر است. به هم تنیدگی خوب است. قضیه این است که من با اینان همیشه جای محبوبی در کنارم خالی است و شاید دیگران هم همین حس را دارند. از هم خسته که می شویم بیشتر به نرینه می مانیم. در راستی هوا را هوس را دشنام می دهیم...

من آن شب (همان شب) گله ها کرده بودم از نرینه ها. دستم را رو کرده، صریح همه را "تعصب" نام نهاده بود. که خود حجاب خودی فالوس از میان برخیز! آن میل و یاس به همین راه می برد.

حالا دیگر این گوشه ی جنگل جداً به خانه اش می ماند و صدایی که در سرم می پیچد به اغوا و رازگویی. اروتیک اصلاً نام این حالت سبز ِ نم دار ِ جنگل است. امشب پیچیده به انحنای گلویی.

به سمت آلاچیق بر می گردم. سربالا، دون کیشوت وار جنگل را نگاه می کنم. شبنم ها را. که سبزی ِ خانه ات ستودنی است.




نویسنده: ما - دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

فرقی نمی کند، دست ام که به جایی بند نیست، این بار تاریخ و زمان از هم گسسته اند. عقل چرا ناگزیر است؟

به تاریخی که روبه عقب سمت من می آید خیره شده ام، زمان این حوالی می گذرد، زمان با تاریخی که از سر می گذرد یکی است، نیست؟ شک سرخوشانه ای است برای شبهایی که خاطره کار می کند. هر بُعدی که بشود فکری بدان گره زد را می زدایم تا ببینم با چه می روم؟ تاریخ شتر است، کاروان یا ساربان؟ زمزمه هایی در خنکای ساختگی هوا می پیچد که زمان دریافتنی است، دریابش که آبستن خوابی است رو به فردا، روزی که به تاریخ بیشتر شبیه است تا شب. شب تنهایی می آورد و عاقلانه به تاریخ شک می کند، همدل با تویی که هربار از یاد می بری چکاره ی این بساطی.

مکث است و اغواگری ِ زمان ِ محو شده در قامت واگذاری تو به خودت، میانه ی چهار دیوار بخت یارانه خنک. همه خوابیده اند، بیا برای تاریخ آرزو کنیم: امید که همه با هم خواب در خوابمان بیاید. بیداری را هرگز نبینیم. زمان را.

لبخند سخره گر ناگزیرِ تاریخی است که آمده است که تو را ببرد و هرچه که ظلم اش بی دریغ است، در لبخندش هنوز هم نام کودکانه‏ی خود را میجویم. "مرا می گویی دیگر؟"

زمان ِ دریافته تو را نمایندگی می کند، لختی رودرروی تاریخ که مذاکره می کند و با لبخندی تو را بیرون خودش می پاید.

تعلیق و ستم دیدگی با ترس یکی نیست، ترس اینجاست: رها شده برای بازی با سایه های ناپیدای شب - همه خوابیده اند- وقتی زمان و تاریخ مذاکره می کنند.

از "هول" عاجزم، روی مدار شب جای ایستادن نیست، برمی گردم پی مذاکراتی را می گیرم که بی ربط به من هم نیست و تا فردا که با تاریخ بروم با زمان می خوابم.

تجاوزی در کار نیست؛ تجاوز به وساطتِ زمان پا نمی دهد. بدا به آن حال ِ دیگر. به تاریخ ِ زمان زدوده.