streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠

 

تقدیم به یسنا

 

 

تیماردار پریان آبستن است او، در شمایل نه بزرگ‌تر از سنگ عقیقی بر انگشت اشاره ی ریش‌سپیدی، و در رکاب‌اش خیل ککان، سوارند بر بینی خفتگان.

پره‌های چرخ ارابه‌اش، پاهای کشیده ی تارتنکی دراز؛ سایبان‌اش، بال سنجاقکی؛ یراق، تار کوچک‌ترین تارتنک؛ لگام، پرتو آب‌گون مهتاب؛ تازیانه ی او، استخوان زنجره، تسمه، از پوست‌اش؛ ارابه‌ران‌اش، پشه‌ در ردای خاکستر، قدش نه نیمِ قواره ی کرمکی گِرد که از سرانگشت کاهل کنیزی به تیغ برگرفته باشند؛ ارابه ی او پوسته ی خالی فندقی، ساخته ی دست سنجاب درودگر یا موریانه ی کهنه‌سال، ارابه‌سازان پریان به اعصار ازخاطرگریخته.

و در این حال شب از پی شب، به تاخت می‌گذرد در مغز عاشقان، که آن‌گاه خواب عشق می‌بینند؛ بر زانوی درباریان، که خواب کرنش‌های راست می‌بینند؛ بر انگشتان وکیلان، که راست خواب حق‌الزحمه می‌بینند؛ بر لبان بانوان که راست خواب بوسه می‌بینند، که اما مَب از سر غضب تاول‌ نصیب‌شان می‌کند، چه نفس‌هاشان به بوی قندینه‌ها که خورده‌اند آلوده است.

گاه بر بینی درباری خفته‌ای می‌تازد، و آن‌گاه او خواب می‌بیند گویا خلعتی خواهد گرفت؛ و گاه با منگوله ی یک بنچاق بینی مرد‌خدایی را می‌خارد، و آن‌گاه به خواب می‌بیند او، تبرک ملکی دیگر را؛ گاه بر گردن سپاهیی می‌راند، و آن‌گاه سپاهی خواب بریدن گلوهای بیگانه می‌بیند، خواب حصرهای شکسته، حرامی‌ها، دشنه‌‌های اسپانیا، مستی‌های ژرف؛ بعد ناگاه در گوش او طبل می‌کوبد، تا از خواب بپرد، ترسیده یک دو دعا به ناسزا بخواند، باز بخوابد.

این همان مَب است، که یال اسبان را در شب می‌بافد، و گره‌های پریانه در گندنای گیسوان فواحش می‌افکند، که چون باز شوند طلیعه ی بسا شوربختی خواهد بود؛ این همان عجوز ‌است، هنگام که دختران به پشت می‌لمند، که می‌فشاردشان تا یادشان دهد که زیر بار باشند، تا زنانی راست‌قامت از ایشان ساخته شود؛ هم اوست ...                                     

 

نویسنده: ما - جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠

بر قله ی مه پوش راه پیچانی

بر انتهای راه

از دود کومه ای و از خزه

 

بر خار آتشی که من ام

دست های تو

از رگ برگ خزانی و از خس و خاک

 

تام تام طبل نشانه فراز قاف

هنگام

که پتوی پلک می پوشد تا باز شود