streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱

به مریم

آیرونی رمانتیک در بیانی کلی آیرونی را همچون وضعیت و تقدیری انسانی می نگرد. نگاهی که از اولین و شدیدترین مظاهر گرایشات ضد-انسان باوری به حساب می آید و در آن ما دقیقا بدین خاطر که انسان هستیم و توانایی صحبت کردن، آفرینش و آمیختن با دیگران را داریم، حیات بشری مان فاقد سرشتی لایتغیر است؛ هر تعریفی از این حیات  ارائه دهیم تنها انشاء دیگری خواهد بود، که هیچگاه امکان نامحدود تعاریف آتی را به ته نخواهد رساند: "اگر هر فرد لایتناهی خداست پس به تعداد ایده آل ها خدا وجود خواهد داشت". رمانتیک های آلمانی بر  Bildung (واژه ای آلمانی به معنای آموزش، تکوین و فرم دهی) به مثابه فرهنگ و آفرینش تاکید می کردند و بر دلبخواهی بودن، ساختگی بودن و انحراف هر فرایند Bildung اصرار می ورزیدند: "یک هستی بشری باید همچون اثری هنری نگریسته شود که با وجود در معرض و دسترس همگان بودن فقط آنانی قادر به ادراکش خواهند بود که احساس و دانش خود را وقف آن می کنند". هنر آنگونه که فردریش شلگل بیان می دارد نه نمایش مو به موی جهان است و نه تصویر طبیعی حیات بشری؛ هنر اساسا غیر از زندگی است: "نیاز به فراتر رفتن از انسانیت نخستین ویژگی انسانیت است"

طبیعت می تواند آفریننده باشد اما آفرینشی محدود به تمایلات درونی اش؛ آفرینش انسانی اما توانایی آیرونیک بودن دارد: نشان دادن خویش یکسره متفاوت از آنچه هست. در واقع آنچه هست جز قابلیتی برای آفریدن نیست. حیات بشری که بر bildung تواناست، ذاتا می تواند متفاوت از هر ذات ثابتی باشد. این دلیل آیرونیک بودن حیات بشری است. از طرفی تمام حیات سازنده است و باید به عنوان جزئی از فرآیند بی انتهای تولید طبیعی "بشود": "شعر نباشد، واقعیتی در کار نخواهد بود". از طرف دیگر انسان ها این توانایی را دارند که آنگونه بیافرینند که این فرایند آفرینش را ادراک می کنند: "روحی زیبا که به خودش لبخند می زند خود یک مصنوع زیباست؛ و لحظه ای که یک جانِ باعظمت، آرام و شوق مندانه به خودش می نگرد لحظه ای والا است". هنگامی که انسان ها تولید طبیعی و آفرینش را بشناسند، می توانند طبیعت دیگری بیافرینند، طبیعتی غیر-طبیعی یا فرا-طبیعی، مصنوعی از اراده و هنر به جای تولید کور و ناآگاهانه: "هر انسان نیکی هماره با شتاب در حال خدا شدن است. خدا شدن، انسان بودن، پرورش نفس همه تعابیری از یک معنایند". شعر برای مثال، رونویسی صرف از طبیعت نیست. به سان طبیعت ما نیز می آفرینیم و شعر شاهدی بر این مدعاست. شعر مایمتیک است اما فرایندی برای رونویسی چیزها نیست. می آفریند همانگونه که طبیعت در این کاراست، و در این آفرینش خویشتن ما این توانایی را داریم که جهان را در شدنش نظاره کنیم و نه فقط در بودن ساکن اش: "در همه ی توصیفاتش چنین شعری باید خود را توصیف کند، و هماره همزمان شعر باشد و شعری درباره ی شعر".

با این همه در این نحوه توصیف و ادراک فرایند آفرینش، مشکلی رخ می نماید. وقتی شعری می آفرینیم ما می مانیم و ابژه ای خلق شده، همانطور که وقتی خودمان را تعریف می کنیم یا در قالبی می گذاریم از آن پس با قالب ها و تعاریفی ایستا سر و کار خواهیم داشت. آیرونی ِ رومانتیک باید با این فرایند هبوط زندگانی خلاق به ورطه ی خنثای ابژه گانی رودررو شود؛ و این کار را با فهم این نکته عملی می کند که آفرینندگی یا سرشت انسانی باید همواره از مخلوقات، تعاریف و بروزات خویش متمایز شمرده شود. بر خلاف نگاهی که در تعابیری شبه مسیحی این هبوط را چون سقوطی خوشایند می نگرد. تنها در یکی نبودن با خویشتن، در فدا نکردن خویشتن در پای آن خاستگاه اصیل است که رومانتیک های آلمانی هبوط آیرونیک را به مثابه felix culpa (عبارتی لاتین که درسنت کاتولیکی عموما به fortunate fall ترجمه شده است) پذیرفتند، چرا که زندگانی می تواند بشود و بسازد، یا خود را به مثابه زندگی بشناسد، حتی اگر چنین شناختی همواره ناقص و آیرونیک باشد. و به همین خاطر همواره امکانی برای زندگانی (آتی) وجود دارد و امکانات زندگی به مخلوقات واقعی و فعلی اش محدود نمی شود. آفرینش، انحرافی از گذشته ای متبوع و تمام و کمال نیست، چنانکه در پلاتونیزم با مفهومی که از صور آغازین ارائه می دهد می بینیم. آفرینش گشایشی در نیروهای پویای حیات است. در واقع ما فقط درکی جزئی از امر لایتناهی یا آنچه متناهی نیست، آن هم از نظرگاه های محدود و گوناگون داریم. آیرونی ِ رومانتیک بدین طریق رابطه خاستگاه و پی آمد را واژگونه می کند، رابطه ی خاستگاه و هبوط را. قضیه این نیست که در سرمنشاء بهشتی سرشار وجود داشته است که ما از آن جدا افتاده ایم. برعکس، فقط در همین زندگانی متغیر با همه تمایزات و چندپاره گی هایش است که می توانیم به کوچکترین درکی از یک کل یا خاستگاه برسیم. منشاء و اساس خود اثری آفریده ی زندگی است، نه علت برسازنده ی آن. برخلاف ایده ای که زندگانی محدود روزمره را هبوطی از لایتناهی ِ سرشار آغازین می داند، تنها پاره پارگی، سرشت محدود و ناتمام امور است که به ما درکی از لایتناهی می دهد که در پشت هر فرم محدودی وجود دارد. اینگونه است که یک "هبوط" آیرونیک می پذیرد که قبل از حس فقدان، بهشتی در کار نبوده است. ایده ی وفور آغازین ایماژی است ساخته ی زندگی: "تمامی زندگانی در خاستگاه های نهایی اش نه امری طبیعی که امری الهی و بشری است". با این وجود ایده ی یک هبوط برای آیرونی و زندگی به مثابه آیرونی، حیاتی است. در ساختن تصاویری از یک بهشت گمشده است که ما خود را چونان هبوط کرده می آفرینیم، و بدین طریق اساسا خود را می آفرینیم. که برای بودن به مثابه خودها و اشخاص، ما باید به کلیتی والا محدود شده یا از آن برهیم.

به همین دلیل است که برای رومانتیک ها شعر تا این اندازه مهم است. شعر هبوطی از جریان خالص آفرینش به ابژه ای محدود و معین است. چنین فهمی از شعر آشکارا به مفهوم پوئسیس در یونان باستان ربط پیدا می کند که بر ابژه ای مشخص و نتیجه ی عمل خلاقه یا پراکسیس دلالت می کند. اما برخلاف سایر مصنوعات که فقط هستند و نشانی از فرایند تحقق شان با خود ندارند، شعر حقیقی خود را به همچون یک هبوط کرده، که چیزی متفاوت یا جدا شده از فرایندی است که آن را محقق کرده است به نمایش می گذارد. در تقابل با مفهوم الهیاتی هبوط از خاستگاهی الهی و جاودانی، هبوط آیرونی به جای شیون بر محدودیت، تفاوت و نا-اینهمانیِ خویش، آن را با آغوش باز می پذیرد. در ناتمامی، در پذیرش تفاوت و فاصله از بستری خالص و بی شکاف است که فرد به شخصیت و آگاهی دست می یابد. خود ضرورتا هبوط کرده است و در هبوط است که خویشتن چونان هستی ناطق و محدود آفریده شده و آن خاستگاه هبوط ناپذیر را بر می سازد.

گذشته از این، برای رومانتیک ها این هبوط از جنس لغزش های دلقک وار نیز هست. آیرونی رومانتیک آلمانی در میان منظومه ای از مفاهیم شکل گرفت که علاوه بر مسخرگی و دلقک پیشگی، شامل طنز، بذله گویی و هجو نیز می شد. جوک یا خوشمزگی زبانی خللی در سلطه سوژه است چنان که خنده و یاوه، منطق و معنا را بر هم می زنند. ربط آیرونی به دلقک پیشگی تنها به زیر سوال بردن سلطه سوژه محدود نمی شود، لغزش های دلقک وار از طنز افتادن لذت می برد، و از بالا به دلقکی که فرو می افتد می خندد و خود را در آن شریک می داند. شخص هیچگاه نمی تواند بر فرایند آیرونیک مسلط شود و بر محدودیت خویش فایق آید: "آیرونی آگاهی روشنی از یک سرزندگیِ جاودانه و یک آشوب زاینده است". لحظه ای که خودمان را همچون چیزی غیر از آنچه هبوط کرده است ببینیم، همچون کسی که میتواند از بالا نگاه کرده و هبوط را شرح دهد، بیشتر و بیشتر در کوته نظری فرو می رویم: "فرد تنها می تواند در راه فیلسوف شدن گام بردارد، نه اینکه فیلسوف باشد". آیرونی باید درک کند که ما می هیچگاه نمی توانیم بر نظرگاه های منفرد فایق آییم و به نظرگاهی خدای گونه دست یابیم؛ ما همواره سوژه یک جوک کیهانی خواهیم بود. چرا که هر ایده ای که از خود یا جهانمان داریم پاره ای از یک فرایند آفرینش و تخریب است که نه می توانیم مرزهایش را تعیین کنیم و نه کنترلش کنیم. اگر طنز اغلب بر احساسی از برتری و نگاهی از بالا به ناخوشایندی های زندگی تکیه دارد، آیرونی بدون آنکه کاملا درک کند، می پذیرد که زندگی مستلزم همه ی این آشوب است. نگرش آیرونیک نباید به حظ بردن از لغزش یک دلقک بر پوست موز و خندیدن به این سقوط از مراتب هم آهنگی انسانی به مرتبه یک حیوان یا دلقک بسنده کند. این نگاه باید بپذیرد که ما همه بخشی از این هبوط ایم؛ ما همه لعبتکان ِ زندگانی ای هستیم که قدرتی بس فراتر از کنترل و ادراک ما دارد.

- ترجمه صفحاتی از کتاب Irony نوشته کلر کالبروک، راتلج2004

- نقل قول های متن همه از شلگل است