streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱

خورشید به زیر افق مکیده می‌شود. غبار غلیظی روی شهر بالا می‌آید. به در نرده‌ای تکیه داده‌ام، محو سرخی آسمان. نه بابا هنوز خانه است نه مادر. با حوصله شب نیلی را انتظار می‌کشم.

دوردست در میدان‌گاه حصاربسته‌ی میان بیابان یک بازی در جریان است. صدای سم‌ضرب‌ها که درهم می‌دوند مرا به یاد اسب سفیدی می‌اندازد که کنار خندق دیدیم. بابا بی صدا زد سر شانه‌ام. میان نیزار ایستاده بود، با فاصله‌ای از خندق، سرش بلند و نگاه‌اش به سمت پل. آب بالا آمده بود و موج‌موج بر کناره‌ی بلند می‌کوبید و قورباغه‌ها خاموش بودند. اسب آزاد و آرام و برّاق تک ایستاده بود، بی‌حرکت، بدن‌اش آشنا. می‌دید، حس می‌کرد، فرو می‌داد انگار.

خیره‌اش ماندیم، انگار فقط یکی دو دقیقه. انگار می‌فهمید دیده‌ایم‌اش اما تکان نمی‌خورد. همیشه فکر کرده‌ام مرا یاد گرفت، مرا آرام صدا کرد. آن‌وقت سرش را پایین آورد و با حرکت پاش دوباره زمین و زمان را به راه انداخت. چنین کاری کرد اسب آن روز.

بابام از راه می‌رسد، با دهان نیمه‌باز و لبخند کژروییده‌ی همیشه‌اش، با دو چشم‌ گود و سری روبه‌پایین، با نزاکت مرسوم‌ بابا. در را براش نگه می‌دارم و او کم‌وبیش تعظیم‌ام می‌کند.

ـ بابا، رفتم دنبال مادر.

ـ باباجان، کار تو نیست، خودم رفتم.

ـ چرا، بابا؟

ـ امشب دیرکاری هست. یادت رفته، بابا؟ بیا تو. خودم رفتم. تو باش.

ـ نه، من رفتم. رفتم، خوب؟ رفتم ها! بابا!

ـ برو، بابا، برو.

می‌رود توی خانه. آرام نخواهد نشست تا مادر بیاید. همیشه از کارهای سخت و ساعت‌های دراز استقبال کرده است و من همیشه فکری‌ام: اگر ادامه بدهد کارها‌را‌کردن کِی، از کدام راه، نسل بعدی او خواهم شد، یا نشدن‌ام به چه ترتیب است. آیا ممکن است شکاف، ازجادررفتگی، یا سوءتفاهمی در میان باشد و من به آن پی نبرم، یا فقط پی ببرم به همان یک چیز، و هیچ چیز دیگر یاد نگیرم؟

در خیابان راه می‌افتم. هنوز سروکله‌ی سوسک‌های بال‌دار که تا دیروقت دنبال نور می‌گردند و در نور شکار خزنده‌ها می‌شوند پیدا نیست. در این ساعت خیابان قرق است، در این ساعت که شب تازه از راه می‌رسد اما سرخی آسمان هنوز رنگ نگردانده. بیابان مرکزی جزیره مثل خود آرامش گسترده است، مثل خزنده‌ای بزرگ‌تر از خیال، و برجستگی‌‌ها و گودی‌ها و رنگ‌هاش را درخود نگه داشته بازتاب می‌دهد، گویی نفسی آرام رها می‌شود. بیابان همیشه در انتظار است و به بزرگ‌شدن خود می‌اندیشد. میدان چوگان میان بیابان پیداست، اما صدا دیگر فقط ضربانی است که در قلب تکرار می‌شود. چوگان‌باز‌ها رفته‌اند و سردرخت‌های انبوهِ دور میدان رطوبت‌شان را به نسیم کوتاه می‌سپرند.

تا مرکز شهر راه کمی نیست. زیاد هم نیست. با وجود رمه‌های مسافرانی که چندروزی است در شهر پخش شده‌اند کار زن‌ها دیرتر تمام می‌شود و تنهابرگشتن‌شان به خانه ممکن است دردسری به بار بیاورد. مسافرها هرسال همین وقت از راه بیابان می‌آیند و اغلب پشت درخت‌ها هستند. می‌آیند و زود می‌روند. هیچ توی چشم‌هاشان نگاه کرده‌ای، به صورت‌هاشان، یا مثلاً چه‌قدر دور خودشان می‌چرخند که همه‌چیز را دیده باشند و همه‌ی سوغاتی‌ها را خریده باشند، حتا عروسک‌های پلاستیکی را؟ می‌دانم، دیده‌ام من هم. می‌دانی؟ می‌دانم، دیده‌ام، برویم سر حرف‌های خودمان.

گفت‌و‌گو مشغله‌ای است برای گاه‌های تنها‌در‌خیابان‌بودن. مطلب این است: پدران: پدران همیشه از کار سخت و ساعت‌های دراز ـــ این را گفته بودم، می‌دانی. من: من به روزهای بارانی چشم می‌دوزم و رگبارها حباب‌ بر زمین می‌بارند تا بشمرم زمان را، کهنه‌سربازهای محکوم به فنایی را که با سرعتی برابر با آن‌چه سر باز می‌کنند و ناپدید می‌شوند جای خود را به دیگران می‌دهند.

مادر؟ تصویر مادر از زنی است که انگار همیشه بر پل‌های چوبی قدم زده است و وقت خواب به قصه‌ای قدیمی میهمان می‌کند و از خندق می‌گوید و سبدهای پرنده، از کفش‌های آهنی و نخود آش، طلسم‌های جادوان و شاه‌زاده‌خانم‌ها با اطلس‌های هوش‌ربا به بر. عشق آن چیزی است که با همه چیز فرق دارد و نگفته پرآب‌وتاب است. شجاعت به نثر است و عزا به شعر. حکایت خارکن گناه‌کار و تزکیه‌اش روی پشت لاک‌پشت با هذیان و رویا آمیخته است. 

یک آمیختگی با هذیان است، نیست؟ یک میل که همه حس می‌کنند اما کسی به نام نمی‌شناسد. شهر ما را باید گشت و تماشا کرد و باور آورد. جز این چه‌چیز هست که می‌کشاندشان میان ما، به شهر، جز خود شهر؟ می‌دانم چی می‌خواهی بگویی! کبریت‌ها. پاسخ‌ات پیش خودم است. این‌ها را عوض سهم هرکس به او می‌دهند. همه ما را سعادت‌مند می‌دانند چون در بند قید‌ها نیستیم و مثل این است که باور آورده‌ایم. می‌بینی چه‌طوری نگاه می‌کنیم به همه‌چیز؟

گفت‌وگو شباهتی با بزرگ‌شدن دارد.

به پیچ تند یک فرعی می‌پیچم و آن‌قدر می‌روم تا به دهانه‌ی عریضی برسم که بی‌مقدمه بر تالاری درندشت می‌گشاید: آشپزخانه‌ی عمومی. بوی زغال و خیال زبانه‌های سرخ توی صورت‌ام می‌کوبد و به یادم می‌آورد: مسافرها را اگر می‌‌خواهی ببینی، هم خودشان را هم چیزی شبیه به فطرت‌شان را، البته اگر بشود گفت اساساً صاحب فطرت‌اند، باید بروی سر چال. چال؟ چال.

چال را بابا یک‌بار با مهارتی تحسین‌برانگیز در یک عبارت گفته است: قدیم‌ترین تنور جهان.

باید نتیجه گرفت هزاره‌ها پیش ته چالی گود و دهان‌گشوده تنوری برآورده‌اند و هنوز سالی یک‌بار در آن نان می‌پزند. البته قبلاً چالی وجود نداشته است، بلکه با مرور زمان لایه‌های شهرهای قدیمی بر هم قرار گرفته‌اند و به‌صورت پلکانی بالا آمده‌اند به‌طوری‌که فقط همین تنور می‌تواند شهادت دهد شهر اولیه بر کدام سطح زمین واقع بوده. مسافران گرداگرد دهانه‌ی چال ازدحام می‌کنند، همان‌طور که مردم ما هم به هوای آن‌ها گرداگرد این مخروط وارویی که نگاه‌کردن به نو‌ک‌اش سرگیجه می‌آورد حلقه می‌بندند، و از بالا به دو آدم به قواره‌ی عروسک زل می‌زنند، مفتخر و درعین‌حال ملول. تنور را آتش می‌کنند، خمیر را ورز می‌‌آورند، قپه‌قپه می‌کنند، به تنور می‌زنند، خمیر بعدی را به تنور می‌زنند، و بعدی را، و هرچند دقیقه یک نان‌ داغ شاید قدیمی بیرون می‌کشند. یک‌بار از مادر خواستم قصه‌ی تنور را بگوید.

ـ تنور؟ تنور ته چال؟ قصه نیست، واقعاً هست.

ـ هست، قبول. همان‌جا که مرا بردید. اما تو قصه‌اش را بگو.

ـ نرفته‌ایم. هیچ‌وقت. شاید هم رفته باشیم.

ـ کسی آن را ساخته؟

ـ خدا داناست.

ـ ما چی، من و تو و بابا و همه؟ ما از کجا آمده‌ایم؟

با لحن کسی که مقید است راز را حفظ کند قول می‌دهد اگر خوب درس بخوانم به پاسخ برسم. مادر دانشی که به‌سهولت گفتنی باشد ندارد، بابا به گفتن عقیده‌ای ندارد. با هم که قیاس‌شان می‌کنم به‌نظرم می‌آید بابا در نشان‌دادن احساس‌اش ساده‌تر است و در سکوت‌پیشه‌کردن مصمم‌تر.

مادر و زن همسایه با عرقی درخشنده روی پوست‌شان از دور پیدا می‌شوند. دیگ بزرگی را جابه‌جا می‌کنند و به نزدیک دهانه‌ی ورودی می‌آورند و روی زمین می‌گذارند. تا طرف مادر می‌روم باعجله کنار می‌ایستد‌ تا پشت سری‌هاش بتوانند دیگ دیگری را کنار اولی بچینند. زن‌ها گپ‌زنان پشت به من می‌کنند و سرخوش می‌روند. مادر سر برمی‌گرداند و چشم به من با دست‌ هوا را پس می‌زند که یعنی نایست، برو. به‌راه می‌افتم. اقتدار اوست مرا اطمینان می‌بخشد که اوضاع همه‌ی ما خوب است.

آسمان هرچه تاریک‌تر است سرخ‌تر است امشب، و شب کش‌آمده و سنگین و بی‌حال است و آرام نمی‌گیرد. کاش سر راه می‌رفتم میدان چوگان. می‌رفتم گرچه خالی است. می‌رفتم که اسب سفید را پیدا کنم. سر اصطبل می‌رفتم و او آن‌جا بود، خسته و عرق‌کرده و خوش‌حال از این‌که قشو شود و سبک سر در گردن‌ام فرو ببرد. کاش سر چال می‌رفتم شاید عروسکی روی زمین پیدا می‌کردم و اگر لباس به‌بر نداشت زیر خاک دفن‌اش می‌کردم. ولی راه زیادی باید بروم. بچه‌های پدرومادر‌های دیگر کارهای مشخصی می‌کنند، من نه. کاش تا آن‌سوی شهر می‌رفتم، توی شب پرآذین کنار پل قدیمی می‌ایستادم و به قصه‌های آن‌سوی آب فکر می‌کردم.

به سوی خانه روانه شده‌ام. بابا گاهی از کار که می‌ایستد هدیه‌ای که انتظار نداشته‌ام رو می‌کند و می‌دهد به من و لبخند می‌زند.

ـ بچه‌جان، ببخشید ...

سرم را راست می‌گیرم و دور می‌شوم، بعد بال در‌می‌آورم و به تاخت دور می‌شوم و به اولین فرعی می‌پیچم. کمی دیگر می‌دوم و کم‌کم آهسته می‌کنم تا به ضرب‌آهنگی که شبیه قدم‌روست می‌رسم. مسافر بودند. یک خانم و یک آقا. یا شاید هردو آقا. یا یکی‌شان پیر و چروکیده بود شاید. نگاه نکردم. کمک لازم داشتند. کار بدی کردم. واقعاً بچه‌ام. مثل پدر و مادر که با زبان خاصی گفت‌وگو می‌کنند غریبه‌ها هم زبان خاص دارند. می‌مانم. راه آمده را برمی‌گردم. می‌بینم‌شان ایستاده‌اند و گپ می‌زنند. مرا نمی‌بینند. از چشم‌هاشان پیداست مهربان‌اند. جلو می‌روم.

ـ این نشانی کجاست؟ بلدید؟

توی کتاب‌چه‌‌اش اسم بابا و نشانی خانه‌ی ما را نوشته‌اند. وقتی می‌فهمند خانه‌ی خودمان است با ملایمت می‌خندند و باهم می‌رویم طرف خیابان‌مان. زن عطرزده است، مرد پیپ می‌کشد. به در نرده‌ای می‌رسیم و شب‌بوها به استقبال‌ می‌آیند و زن که یک ستاره است خواهش می‌کند باباجان‌ بیایند دم در نرده‌ای باغ. بابا می‌آید. زن مشت‌اش را باز می‌کند و با احترام سهم کبریت پدر را به او عرضه می‌کند: یک، روشن‌اش می‌کند، فوت‌اش می‌کند، خاموش دست بابا می‌دهد که چشم‌هاش خیره و پرتمنا و غیرقابل‌نفوذند. روشن، فوت، بفرمایید، دو. سومی، روشن‌، فوت، می‌سپارد دست بابام. ادامه می‌دهد به این کار و من مسخ زیبایی چشم‌های پربرق‌اش شده‌ام.

موقع رفتن هنوز دارند لبخند می‌زنند. بابا تشکر می‌کند و با بادبزنی از کبریت‌های سوخته میان انگشت اشاره و شست سرش را زیر می‌اندازد برود. حرفی نمی‌زند و می‌فهمم که در بهت و شرم غرق است و حس می‌کنم نفرین سنگینی در گلوش شکل می‌گیرد، اما صورت‌اش هنوز خندان به‌نظر می‌رسد.

به‌زور گلوی خشک‌ام را پر از هوا می‌کنم و حرف‌ها با لرزش غریبی بیرون می‌ریزند. می‌گویم‌اش چرا کبریت سوخته به او داده‌اند، چرا می‌پذیرد. پاسخی نمی‌رسد. می‌گویم قرار نبود سوخته باشند، حالا به درد نمی‌خورند. ‌می‌گویم حق نیست، برای ما چی مانده، به ما چی می‌دهند، فریب‌، فقط فریب، و این‌ها از کجا آمده‌اند، و از سنت‌ و شهر ما ... نمی‌توانم ادامه بدهم. فریب انگار دهن‌کجی نثارم می‌کند.

انگار هیچ‌کدام از این حرف‌ها را به بابا نزده‌ام. انگار نفرینی در نقطه‌ی تلاقی نگاه‌ام با نگاه او دلمه بسته است. خیال می‌کنم شب در گردباد می‌گردد و آسمان زبانه‌ای از آتش شده و  هر صدای کوچک فریاد ممتدی است. خیال می‌کنم رسالت‌ام شکستن سکوت است، اما شاید خواب می‌بینم. سر چال ایستاده‌ام، با صدها مردمی که برای دیدن نشانه‌ی کهن تمدن دیدنی شهر آمده‌اند. کسی که شباهت دوری با من دارد با سختی از پلکان ناهموار چال پایین می‌رود. از دنبال او می‌دوم و درحالی که سرم گیج می‌رود به نیمه‌راه سرازیری نزول می‌کنم. کسی که نمی‌خواهم بلایی سرش بیاید به هیأت آدمک ریزی درآمده و از دست رفته است. با فریادها که هرلحظه بیش‌تر می‌ترساندم می‌‌خواهم به جماعت بگویم فریب پرقدمت شهر را به فراموشی باید سپرد. نمی‌توانم. دایره زده‌اند بالای چال و با نگاه‌های زل و انتظار حریص درون چال را تماشا می‌کنند. هیچ چیز ندیده‌اند.

خواب می‌بینی، شب است، کنار ورودی آشپزخانه‌ی عمومی ایستاده‌ای. مادر می‌بیند و با وحشتی که سراغ نداشته‌ای می‌راندت. همه‌ی زن‌ها باهم تو را می‌رانند. آسمان داغ است و تو را می‌رانند که دردسری نباشی و بگذاری کارشان را بکنند. فریب؟ سوسک‌های بالدار سیاه دنبال‌ات گذاشته‌اند، هیچ‌کس پاسخی ندارد، نفرین در این میان خود تویی.

شب است و خواب می‌بینم. مرد دست‌فروشی گاری دستی‌اش را آرام میان جمعیت می‌گرداند. عروسک ببر، عروسک. چه گاری مرتبی! اول فقط پا می‌بینم. کپه شده‌اند در گوشه‌ای. تنه‌ها کپه‌ی دیگری‌اند در گوشه‌ی دیگر. بازوهای کنده باهم‌اند، سرها باهم. نگاه‌ام بر این منظره می‌گردد. دوره گرد با نگاه شوخ فرجام را مجسم می کند.

شهر پناه‌گاهی نیست و هرچه بیش‌تر گردت را می گیرد پس‌تر می‌راندت. تنها راهی که به بیرون می‌رساندم از پل کهنه می‌گذرد. با شرم و هراسی که مثل دانستن همیشگی است می‌دوی، دور می‌شوی، قد آدمکی می‌شوی، قورباغه‌ها خاموش تماشا می‌کنند. قصه‌ات ساده بود و خوب تمام شد. کنار پل رسیدی و ماندی: پل را بسته بودند. لاک‌پشتی تمام‌قد از آب بیرون آمد و شناور بر سایه‌ی خود به دختر گفت بیا روی پشت‌ام سوار شو برسانم‌ات آن برِ خندق. دختر سوار شد و لاک‌پشت بر آب راه افتاد و رفت و رفت، که یکهو دختر دید ‌ای وای، کم‌کمک تو آب فرو می‌رود! اول پای دختر رفت زیر آب، بعد تن‌اش، بعد شانه‌ها و گردن‌اش. دختر گفت ای داد! یک آن نفس اسب صداش کرد. پوزه‌ی اسب را کنارش دید. دور می‌شد. پرید توی هوا به خیال نشستن بر اسب. آب بالا‌آمد. شب نیلی فرو افتاد.