streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱

 http://www.guardian.co.uk/world/joris-luyendijk-banking-blog/2012/sep/19/occupy-the-global-brand-mainstream

 ... آدم‌هایی که هنوز مشغول کار در ‘اشغال کنیم’ هستند روزنامه‌ی گاردی‌یَن نمی‌خوانند و اصولاً وقت ندارند در اینترنت بچرخند.

چرا؟ چون جنس جمعیت‌‌ از چندی پیش تغییر کرده است. افرادی که حال در این‌جا کار می‌کنند کم‌ترشان طبقه‌متوسطی‌های اهل تفننی‌اند که روی قطار به‌راه‌افتاده می‌پرند، و بیش‌ترشان کسانی هستند که سراپا متعهدند، خستگانی که چیزی یافته‌اند که امید به ایشان ببخشد، درخطرانی که به تور اقدامات مقتصدانه‌ی دولت افتاده‌اند و می‌دانند تنها راه رهایی تغییر در کل نظام است، فعالان دیرین که می‌دانند چیزی چون اشغال از این رو که جهانی است و ریشه در همه‌ی قشرها دارد و ‘طاق‌زده’ بر سر همه چیز و همه کس است تنها فرصتی است که داریم که به فروپاشی جهانی اقتصاد، استهلاک منابع، آشوب اقلیم کره‌ی زمین و ... بلاهت این نظام اقتصادیِ مبتنی بر رشد نامتناهی با سودجستن از منابع متناهی بپردازیم.

خلاصه کنم: اینان که به اشغال پیوسته‌اند راستی بسیار بسیار جدی‌اند. بخش عمده‌ای از سه ماه اخیر شاهد بوده است که لندن را اشغال کنیم (برای مثال) سر از دادگاه درآورده است، دادگاه‌هایی که فعالان در آن به جرم دست‌به‌عمل‌زدن به صورت بی‌واسطه و نافرمانی مدنی و دیگر کارها از این دست محاکمه شده‌اند. این‌ها مردمانی‌اند که از ابتدا فعال محسوب نمی‌شده‌اند: مادربزرگ‌ها، معلولان، آموزگاران سابق، کارکنان میهمان‌سراها، دانشجویان، گچ‌کارها ...، سطح مقطعی گسترده و متنوع از اجتماع. ترس در آن‌ها رنگ باخته است. پلیس دیگر قادر نیست مرعوب‌شان کند. بازداشت دیگر نمی‌هراساندشان. دیگر به بی‌اعتنایی رسانه‌ها یا بدگویی رسانه‌ها اهمیتی نمی‌دهند. به جهالت منفی‌باف‌ها و خرده‌اهانت‌های قابل‌پیش‌بینی و کودکانه‌ی عموم مردم می‌خندند.

این‌ها کسانی‌اند که زمستان را در چادر گذرانده‌اند و بازو در بازوی یک‌دیگر حلقه کرده‌اند و در آن حال پلیس روی سرشان ضربه‌ی باتون باریده (و قسر دررفته) است.

به گمان‌ام ما را نشاید نام‌گذاری کردن و برچسب رومان چسباندن. صرفاً ان‌جی‌اویی میان ان‌جی‌او‌ها بودن مرگ این جنبش خواهد بود. نام‌گذاری تلویحاً یعنی محصول، یعنی ما کالایی داریم که باید آن را به دیگر مردمان بفروشیم.

اما اشغال خود همان مردمان دیگر است. اشغال همان چیزی است که همه به‌تدریج می‌فهمند:

نظام فعلی درهم‌ شکسته است، و جهانی متفاوت ممکن است.

برای آن‌ها که کمی بیش‌تر بر این موضوع تأمل کرده‌اند یک دانسته‌ی همگانی دیگر را پیش رو بگذارم:

وقت زیادی نداریم.

اوضاع جوری است که به‌هرحال جنبشی عظیم و جهانی زاییده خواهد شد، چه طراحان نام کالاها روی قطار بپرند چه کناره بگیرند. چه خوانندگان نظرات عموم در روزنامه‌ی گاردی‌یَن چنین جنبشی را حمایت کنند چه نکنند. اصلاً شروع شده است. چه پشت‌اش باشید چه نباشید. با قید این احتمال که خواننده‌ی نوعی گاردی‌یَن فقط از رسانه‌‌های بدنه تغذیه می‌کند می‌شود حدس زد که خوانندگان این متن هیچ‌یک خبر نشده‌اند. اما غفلت ایشان جلو بر‌پاشدن جنبش را  ــ و نه فقط جنبش اشغال را، که اشغال خود مگر واکنشی کوچک به آن‌چه دارد در دنیا اتفاق می‌افتد نیست ــ  نخواهد گرفت.

اگر مشاور کسب‌وکاری باشد که با ما ‌سرکند، در خیابان به ما بپیوندد، با ما بازداشت شود و روز بعد به میان‌مان برگردد، اگر او هم‌بسته با ما دادگاهی و زندانی شود و حوصله‌ی جلسات طولانی‌مان را داشته باشد، اگر، اجمالاً، با ما زندگی و کار کند ... کاروبارش در این جمع سکه خواهد بود. اما شک دارم چنین کسی باشد.

نویسنده: ما - جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

Minima Moralia - Theodor W. Adorno

L'Inutile Beauté- زنانی با زیبایی منحصر‌به‌فرد محکومند به ناکامی. حتی آنان که بخت‌یار بوده از ثروت و استعداد بهره برده‌اند چنان‌اند که گویی میلی تسخیرشان کرده است تا در نابودی خودشان و تمامی روابط انسانی که بدان وارد می‌شوند بکوشند. یک پیشگو انتخابی از بین فاجعه ها به آنها می‌دهد.

یا زیرکانه زیبایی را با موفقیت تاخت می‌زنند. و چنین موقعیتی به بهای وا‌نهادن سعادت تمام می‌شود؛ ناتوان از عاشق‌شدن عشق دیگران به خویش را به زهر می آلایند و دست‌شان خالی می‌ماند. یا تنعم زیبایی اطمینان خاطر و شجاعتی به آنان می‌بخشد که مبادله‌نامه را رد کنند. سعادت معهود را جدی می‌گیرند و خودشان را پابند نمی‌کنند چه حالا دیگر به‌واسطه‌ی تحسین همگان خاطرجمع‌اند لازم نیست پیشاپیش ارج خویش را به اثبات رسانده باشند.  

در هنگامه‌ی جوانی آزادی انتخاب دارند. این اما آنان را موجوداتی انتخاب‌گر نمی‌سازد: هیچ چیز از تعین برخوردار نیست، هرچیزی می‌تواند هرزمان با چیزی دیگر جایگزین شود. بسیار زود و بدون ملاحظه‌ی چندانی ازدواج کرده خود را به شرایط معمول متعهد می‌کنند، با هدر‌دادن مزیت امکان مطلق، خود را نزد آدم‌ها حقیر می‌کنند. در همان حال به رویای کودکانه‌ی سروری که زندگی با همین آنان را فریفته کرده است می‌چسبند و ــ طی رفتاری غیر‌بورژوایی ــ هرآنچه را شاید فردا بتوان با چیزی بهتر جایگزین کرد دور می‌افکنند.

چنین است که اینان نمونه‌ی شخصیت ویرانگر هستند. به صرف این که یکبار hors de concours (= نخودی) بوده‌اند اکنون در رقابت وا می مانند، رقابتی که حالا دیگر شیدای آن‌اند. از مقاومت ناپذیری فقط اطوارش می‌ماند و این در حالی است که واقعیت آن هدر شده است. جادو به‌محض‌ آن‌که دیگر نماینده‌ی امید نباشد دم‌دستی می‌شود.

اما مقاومت‌ناپذیربودن نیز از او  قربانی خواهد ساخت: به درون نظمی درخواهد غلتید که زمانی از آن فراتر می‌ایستاده است. گشاده‌دستی‌اش مجازات شده است. زن لغزیده همچون زن وسواسی شهید راه سعادت است. زیباییِ گنجانیده‌در‌نظام به مرور زمان به عنصری محاسبه‌پذیر از بودن بدل شده است، که خود به جای زندگی نابوده نشسته بی که هرگز چیزی بیش از این بوده باشد. در نزد خویش و دیگران او وعده سعادت‌مندی را به‌جا نیاورده است.

با‌این‌همه زنی که بر سعادت پافشاری می‌کند هاله‌ای از فاجعه بر گرد خود می‌پیچد و خود به فاجعه دچار می آید. از این راه جهان به‌روشن‌گری‌رسیده اسطوره را تمام‌وکمال به خود می‌کشد و جذب می‌کند. رشک خدایان پس از خودشان هم‌چنان باقیست.