streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نویسنده: ما - جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤

"رومئو و ژولیت" از قلم ویلیام شکسپیر

خلاصه ی داستان

خادمان دو خانواده ی متمکن شهر ورونا، یکی با نام مانته  گی  یو، دیگری کَپی  یو لِت، در پی دشمنی دیرین میان دو خاندان دعوایی در میدان شهر می  آغازند که به کشمکش و رساندن گزند به گذرندگان و کاسبان می   انجامد. این زیاده  روی ناخرسندی عمومی را برمی  انگیزد و شاهزاده اعلام می کند درصورت بروز آشوبی دیگر حکم به اعدام طرفین خواهد داد.

رومئوی عاشق پیشه، فرزند جوان مانته گی یو، که در فراق روزالایند، باکره ی سوگندخورده، می سوزد خود را از مجادلات دور نگاه می دارد و به غم خویش مشغول است. دوستان اش، در میان آن ها بِن وُلیو و مِرکوشیو، در غروب روز دعوا او را به رغم حس بدی که درباره ی پبش آمدی در آینده دارد با لباس مبدل به میهمانی منزل کپی یولت می برند. رومئو و ژولیت کپی یولت در اولین دیدار از گذشته ی کودکانه ی خود رها شده عاشق می شوند و پیمان زناشویی می بندند. روز بعد با کمک دایه ی ژولیت نزد برادر لارنس راهب می روند و او در برابر محراب مسیح آن دو را نهانی به همسری یک دیگر درمی آورد.

روز دیگر رومئو در حالی به میدان شهر در می آید که به وصل بانوی خویش رسیده است بی آن که کسی از این ماجرا آگاه باشد. او تی بالت، خاله زاده ی کین توز و ستیزه جوی ژولیت، و مرکوشیو را در میدان گاه سرگرم شمشیربازی و رجزخوانی می یابد، و چون از پیش نیت داشته است مقدمات آشتی را فراهم آورد میان دو جوان قرار می گیرد تا جلو کار را بگیرد، که همین حرکت رومئو سبب می شود مرکوشیو ضربه ی مهلکی از شمشیر تی بالت دریافت کند و نفرین کنان به دو خاندان چشم بر جهان فرو بندد. رومئو با خشم از پی تی بالت می رود و به مبارزه می خواندش و او را با شمشیر از پا در می آورد. بن ولیو رومئو را فراری  می دهد.

مرگ تی بالت کپی یولت ها را سوگ وار می کند و مایه ی دادخواهی کپی یولت و همسرش نزد شاهزاده می شود. شاهزاده با دانستن ماجرای کشته شدن مرکوشیو در مجازات اعدام رومئو تخفیف قائل شده فرمان می دهد که رومئو هرگز نباید به ورونا بازگردد.

ژولیت از شنیدن خبر کشته شدن تی بالت به دست رومئو عزادار و آشفته حال به خود می پیچد و پدرش صلاح می بیند او را هرچه زودتر به عقد خواستگار وی، پاریس، درآورند تا حال اش بهبود یابد. برادر لارنس به ژولیت اطلاع می دهد که رومئو عجالتاً در شهر مانتوا پناه گرفته است تا اوضاع آرام شود. او که از خواص گیاهان باخبر است دارویی به ژولیت می دهد تا با خوردن اش زن جوان به خوابی مرگ آسا فرو رود و از ازدواج با پاریس معاف شود.

بدن ژولیت را با تصور این که جسدی بی روح است در سردابی قرار می دهند، در  همان حال که برادر لارنس پیکی روانه ی مانتوا می کند تا حقیقت امر را به رومئو اطلاع دهد. فرض بر این است که رومئو برای نجات  ژولیت از سرداب تدبیری خواهد اندیشید. اما پیک برادر لارنس بسیار دیر به مانتوا می رسد. گویا نفرین مرکوشیو اثربخش بوده سبب ایجاد طاعون در اطراف شهر شده است، که موجب می شود شهر در قرنطینه قرار گیرد و سربازان سر راه پیک را ببندند.

در این حال پیک دیگری که زودتر از سوی بن ولیو روانه شده است خبر نادرست مرگ ژولیت را به رومئو می رساند. رومئو زهر می خرد و شبانه خود را به ورونا می رساند و سر از سرداب در می آورد، در لحظه ای که پاریس نیز وارد سرداب شده است تا در کنار کالبد ژولیت عزاداری کند. پاریس و رومئو به رغم کوشش رومئو در بیرون راندن پاریس می جنگند و رومئو با خنجری پاریس را می کشد، سپس زهر را سرمی کشد و از دنیا می رود.

خادم رومئو که از سرداب گریخته است برادر لارنس و اهالی شهر را خبر می کند و همه به سوی سرداب می شتابند اما دیر به آن جا می رسند. ژولیت پیش تر از خواب بیدار شده و از دیدن جسد رومئو خود را با خنجر کشته است.

پدران دو نوجوان در سرداب به هم می رسند و با دیدن منظره ی فجیع اجساد و شنیدن بخش پنهان ماجرا از زبان برادر لارنس نفرت و دشمنی را کنار نهاده آشتی می کنند. شاهزاده از همه می خواهد که این داستان غم بار را مایه ی عبرت قرار دهند.

***

سطرهای انتهایی تراژدی ‌‌"رومئو و ژولیت" شامل واگویی ماجرایی‌اند که بر دو عاشق گذشته است از زبان شاهدان و مخبران صادق. حاضران مغموم و آرام‌اند. پس از این که معمای خودکشی حل می‌شود پدر ژولیت پدر رومئو را خطاب قرار داده دست دوستی او را می‌جوید و می‌گوید این تنها مهریه‌ای است که می‌تواند برای دخترش طلب کند؛ پدر رومئو در مقابل از نیت‌اش به برافراشتن پیکره ی زرین ژولیت در مقام نماد یگانه ی شهر می‌گوید و پاسخ می‌گیرد که تندیس طلای رومئو کنارش قرار خواهد گرفت و این یادمان حکم ایثار از سوی دو پدر را خواهد داشت، به نشانه ی این که دو فرزند تن‌های خود را در محراب خصومت‌ها ایثار کرده‌اند. چند جمله ی کوتاه و مؤثر، جمع‌بندی مختصر حاکم شهر، طنینی از ندامت و عبرت می‌افکند و صحنه خاموش می‌شود.

شفافیت و شمردگی و سلامت پایان نمایش‌نامه با موقعیت پرگیرودار و از حیث عاطفی متنوع رومئو و ژولیت، و با دیدگاه‌های متعددی که در جریان نمایش عشق را به چندین زبان وصف می‌کنند تضاد دارد. با چنین پایانی ضد اوج را در غایت‌اش می‌شود احساس کرد. خواننده ی متن یقین می‌کند امر بی‌ثبات و عبث را لمس کرده است، که شاید خود عشق باشد؛ یا ممکن است گفت که پوچ تمامی تلاش‌هایی است که در غیاب ‌عشق از آدمی سر می‌زند. پوچ شاید بن‌بست نفرت دیرپای دو پدر است که گزینه ی صلح‌جویانه را هم‌واره در خود حمل می‌کرده و سرانجام مسیر عوض می‌کند: مانته‌گی یو و کپی یولت با اعلام صریح پایان مخاصمه به این فرض دامن می‌زنند که دشمنی ایشان صرفاً روگردانی ـ رقابتی بوده است از آن دست که میان دو شبیه، دو هم‌سنگ، ممکن است دربگیرد. هرکدام قاعدتاً می‌فهمد آن‌چه در دیگری منفور و خوار می‌داشته بیش از هر سابقه ی دیگر هم‌سانی او با خود بوده است؛ پس اگر هر دو طرف دعوا از طریق به‌کشتن‌دادن چشم‌وچراغ‌شان مشترکاً تا مرز انقطاع نسل خطر کرده باشند منطقاً موعد آن می‌رسد که مهر که دم دست و نه چندان غریب است چهره نشان دهد. رومئو در یکی از صحنه های نخستین نمایش با دیدن آثار خون‌بار کشمکش‌ خیابانی میان اعضای دو خاندان می‌گوید: "غائله ی نفرت است این، ولی بیش‌تر غائله ی عشق."

فارغ از بخش پایانی، متن فاقد نتیجه‌گیری صریح اخلاقی یا تجلیل بی‌کم‌وکاست از عشق است. گرچه شرح نفسانیات دو جوان از زبان ایشان و تقریر خطاب‌های عاشقانه‌شان را در  بر  دارد درمجموع بیش‌ از آن که حاصل اش روایت رمانتیک عشق‌ورزی یا نمایاندن کژرفتاری اجتماعی باشد توفیق می‌یابد که در خود تنش گرد آورد، تنش برخاسته از رقابت، ولی نیز از  ضدیت. مسیر ماجرا شکل گردبادی با نیروی جذب و پرتاب را دارد که در کانون آن نمی‌توان کشیده شد مگر تضاد به درون رخنه کرده باشد. و سرانجام گویا تعریف شکسپیِر از عشق همین باشد، تعریفی که هرگز به کلام بیان نمی‌شود اما 'تراژدی تضاد' او را پیش می‌برد و بیانی منسجم را ممکن می سازد.

به این ترتیب اصرار متن "رومئو و ژولیت" بر این است که اجازه دهد در وصف عشق خلوص آن نادیده گرفته شود و درعوض به شبهه و خودفریبی و هوس اشاره رود: عشق از تضاد برمی خیزد پس به ناچار یا غیرممکن است یا همین ماهیتی را دارد که دیگران می گویند، که یعنی به اعتبار رویاگونگی‌‌ و فراروی‌اش از حساسیت‌های معمولی و از ملاحظات حساب‌گرانه مظنون به غیرواقعی ـ غیراخلاقی ـ غیرمفید‌بودن و اجمالاً سست و میراست، دست‌مایه‌ای آسان برای تخطئه. همه ی این تعبیرهای بیرونی و مداخله‌های تقدیرساز ممکن و احتمالاً صحیح‌اند. انگار شکسپیر می گوید مجموعه ی پرتضادی برآمده از فقدان یک‌پارچگی درونی را می‌شود یک‌سر موجه یا ناموجه، تأملی یا غریزی، صادقانه یا نیرنگ‌بازانه، محملی برای تمرین صِرف وفاداری یا حاصل میان‌برزدنی ناشیانه برای زودبه‌مقصودرسیدن دانست.

مرکوشیو به رومئو نهیب می‌زند که "اگر عشق با تو خشونت ورزد، با عشق خشن باش؛ زخم‌اش بزن برای زخم‌ها که می‌زند، و پشت عشق را به خاک برسان." برای مرکوشیو کنش تند و گذرا تنها شکل عشق است، رفتار شوخ و مرگ‌بار تنها روش برآمدن با آن؛ عاشقانگی به انگیزه‌های نه چندان خالص برمی‌گردد؛ نقابی است بر منفعت‌جویی انسان‌ها، رویایی که فارغ از واقعیات در خیال می‌پرورند حال آن که مرکوشیو واقف است که "رویابینان اغلب لاف می‌زنند". رومئو حاضرجواب است؛ بازی با کلمات جزو مهارت‌های اوست؛ پاسخ می‌دهد: "آری، چون در لفاف خـواب‌ می‌پیـچـند، تا حـقیقـت را به رویا ببینند." مرکوشیو از این گفته حکم می‌کند شه‌بانو مَـب، اسطوره ی روسپیان، به خواب رومئو آمده است و "شب از پی شب به تاخت می‌گذرد در مغز عاشقان، که آن‌گاه خواب عشق می‌بینند؛ بر زانوی درباریان، که خواب کرنش‌های راست می‌بینند؛ بر انگشتان وکیلان، که راست خواب حق‌الزحمه می‌بینند؛ بر لبان بانوان، که راست خواب بوسه می‌بینند، که اما مَب از سر غضب تاول‌ نصیب‌شان می‌کند چه نفس‌هاشان به بوی قندینه‌ها که خورده‌اند آلوده است. گاه بر بینی درباری خفته‌ای می‌تازد و آن‌گاه او خواب می‌بیند گویا خلعتی خواهد گرفت؛ و گاه با منگوله ی یک بنچاق بینی مرد‌خدایی را می‌خارد و آن‌گاه به خواب می‌بیند او، تبرک ملکی دیگر را. گاه بر گردن سپاهیی می‌راند و آن‌گاه سپاهی خواب بریدن گلوهای بیگانه می‌بیند، خواب حصرهای شکسته، حرامی‌ها، دشنه‌‌های اسپانیا، مستی‌های ژرف...".

برادر لارنس راهب به دانش‌های زمان آراسته و از رازهای طبیعت باخبر است، و روی کردش به راز عشق رومئو و ژولیت از روش او در شناخت عینی طبیعت متمایز نیست. گویا مشاهده اساس این صورت بندی باشد: "عشق جوانان به راستی نه در قلب‌هاشان که در دیدگان‌شان است". درنهایت نیات خیر و امدادهای عمل گرایانه ی برادر لارنس نه تنها اثربخش نیستند بلکه در کشاندن کار به فاجعه مؤثرند.

در چشم دایه ازدواج با مردان مایه ی تکامل زنان است، اگرچه هم‌بستری جز تحمیلی گران بر زن نیست، عشق خود مگر آرایه‌ای تجملی و نام غامضی برای وصل. اندرز دایه از ته قلب و از ژرفای روح‌اش ــ روحی که باید یگانه امید آمرزش او باشد ــ ازدواج مضاعف ژولیت است و نویدش هم این که "گمان کنم با هم‌سر دوم‌ خوش‌بخت شوی، چه از اولی سر است؛ یا اگر نه، اولی مرده است؛ یا اگر نه، چه مرده چه این‌جا، برای تو بی‌ثمر است."

خانواده ی ژولیت برای عشق تعریفی که میان روزمرگی و تکاپوی مطامع خوب جا بیافتد ندارند. توطئه و خیانت و اجبار به ازدواج مصلحتی میان‌شان پذیرفته است. شرافت به سادگی همان نام خانوادگی است که والدین در بقا و ارتقای آن می‌کوشند و نجابت برای فرزندان گذرنامه ی وصلت‌شان ‌با درباری‌هاست و باقی همه کلام پوک است.

بِن وُلیو، رفیق و عموزاده ی رومئو، او را ترغیب می‌کند که تنوع‌طلبانه نگاه خود را میان زیبارویان بدواند و پاسخ می‌گیرد که زیبارو هم‌ آن است که عشق اول تصمیم می‌گیرد کدام باشد. پاریس، خواست‌گار ژولیت، شیفته ی اوست و چشم‌هاش گویا از تصور وصلت با ژولیت برق می‌زنند، اما به نظر می‌آید نقش دل‌سوخته برای خویش را بهتر بازی می‌کند. کین‌توزی ترحم‌انگیز و شرافت‌اندوزی پوچ تی‌بالت، دایی زاده ی ژولیت، لک ننگی است حتا بر نام کپی یولت. اسیر جوشش‌های خودبینانه و تنگ‌نظرانه‌، تی‌بالت گرفتار ملالی مزمن و هوادار راه‌حل‌ قطعی برای کسالت است، چنان که در پربصیرت ترین لحظه ی بیان احساس این را دارد بگوید: "صبر تحمیل شده با خشم خیره   نمی خواند/ کژتابی این دیدار لرزه بر تن ام می اندازد". او میل حریف به بازی را با میل خود به شرارت و انهدام یکی می پندارد، و البته درطول نمایش درباره ی عشق نظر خاصی نمی دهد؛ لابد برای عاشق بودن یا به آن اندیشیدن باید اندکی تخیل داشت.

خواننده ناگزیر متن را ــ انگار حسب تمایل پدیدآورنده ــ منظومه‌ای با دو تأثیر متناقض می‌یابد و ضمن این که آن را جوری می‌بلعد که گویی به مطالعه ی وقت‌کشانه ی قصه‌ای آسان‌پسند با درون‌مایه ی عشق ناکام مشغول است، عمیقاً می‌داند چنین نیست. واکنش موجه خواننده ــ در میانه ی شگفت زدگی از زیبایی واژه ــ ادراک و ساده شمردن است: در زندگی می‌توان بر 'عشق' بسیار نام‌های معقول دیگر نهاد و درباره ی ادبیات باید به یاد داشت که حکایت رشد عاطفی دو نوپا، یکی از آن‌ها تحسین بی‌حدوحصر ژولیت را جانشین عاشق‌پیشگی و غم‌زدگی مزمن کرده دیگری ناهشیاری و بی‌خبری از وسوسه ی عشق را واگذاشته تا اعتماد و تسلیم مطلق به رومئو را بیازماید، خبر تازه‌ای نیست؛ بسیارند قصه های 'عشقی' مشهور و نه چندان مشهوری که از همین ملاط 'به هم گراییدن دو ناهم سان' نضج می گیرند.

اما درک یا تجربه ی پیشین هنوز مواجهه با صورت بندی تازه  را توضیح نمی‌دهد. چه  گونه پدیده‌ای آشنا سر از انتزاع نفی در می‌آورد و نیرویی نفی‌ناپذیر دارد؟ در این صورت بندی تازه تنها موقعیت ناهم سان نیست، که نیز تضاد موجود در بافت عشق است، که قصه را می سازد. ایجاد ساختار واقعیت، کنارهم چیدن جزئیاتی که با حساسیتی هنرمندانه برگزیده شده اند و هریک واجد لمحه ای از حقیقت اند، در "رومئو و ژولیت" به طرزی خودبه خودی امکانات و تثبیت شدگی ها و تعاریف رسمی یا مرسوم را هم پذیرفتنی می سازد و هم نفی کردنی. البته مرگ دو جوان اسف‌بار و حتا از جای گاه حتمیت قابل بحث است؛ تقدیری که چنین نیرنگ بازانه و از راهی پرپیچ‌وخم شبیه به راه‌های معجز‌آسا ــ اعجاز معکوس ــ شئامت خود را نمایان می‌کند شاید می‌شده است که کنار زده شود. آیا شکسپیر به عمد کار را به جاهای باریکی می کشاند تا قصه هیجان انگیزتر یا عبرت آموزتر شود؟ بهتر از این: عشقی که او نقش اش را ترسیم می کند با انجامیدن به مرگ هرچند از یک سو ما را کنار دوستان و خویشان دو عاشق قرار می دهد و حسرت و عبرت مان می آموزد، از سوی دیگر می گذارد بتوانیم عشق را به مثابه اراده به عشق و چون شرح نامکرر امکان عشق لمس کنیم. از این منظر مرگ به جای کارما یقین است، به عوض شکلی منتهایی و تراژیک امتداد تکان دهنده ی هم گرایی است فارغ از عاشقانگی و وصلت. تکان‌دهندگی‌ چنین پایان زاده ی شکل عشقی است که به هیأت خودش بیان می شود، نه ناشی از سربسته ماندن و ناگهانی بودن پایان: در طول نمایش معلوم است که عشق ژولیت و رومئو به مرگ خواهد انجامید؛ فرجام محتوم در پیش‌درآمد نمایش از سوی هم سرایان اعلام می‌شود و مدام در قالب اظهار‌نگرانی‌ها درباره ی طلیعه ی نامبارک و بصیرت حزن‌آور و رویابینی شوم قوت می‌گیرد.

برای مشاهده ی صف‌بندی نیروهای مخالف می توان به رومئو و ژولیت و منظر جداگانه‌ای که هریک از آن به نقش خود می‌نگرد نگاه کرد. البته دو عاشق هردو حسن یار و مرتبه ی عشق را در نظر دارند و در حفظ حرمت معشوق کوشا هستند؛ هر دو پیش‌تر عشق را نمی‌شناخته‌اند و از مقام امن به آن نگاه می‌کرده‌اند؛ هردو در سراشیب به تعجیل می‌روند و به عشق تسلیم می‌شوند. میان رومئو و ژولیت صرف اقرار موجب هم‌گرایی شده است: "او که اینک به او عاشق‌ام در برابر برکت برکت می‌نهد و به پای عشق عشق بر پا می‌دارد."

اما رومئو و ژولیت در بازیی که به راه می‌اندازند هم‌باز نیستند. رومئو، مردد میان دو وجهه ی متضاد از وجودش، در لحظه‌ای سرنوشت‌ساز اذعان می‌دارد عشق ژولیت از او یک "زن‌کردار" ساخته است؛ اطوار عاشقانه در شخصیت رومئو رسوخ کرده آن را از نو برآورده است و او سنگرهای دشوار‌به‌دست‌آورده ی خود و معشوق ـ هم‌سرش را قربانی می‌کند تا 'مرد' بوده باشد. مرکوشیو، کسی که رومئو به انتقام خون او به مبارزه با خویش نزدیک ژولیت برمی‌خیزد نه فقط دوست رومئو که در ضمن سویه ی معطوف ‌به  تراژدی رومئو و نماینده ی وجه ماخولیایی سلوک اوست. مرکوشیو برخلاف تی‌بالت خودبین نیست؛ او شکل یقینی ولی اقرارنشده ی عشق را مجسم می‌کند. اگرچه رومئوست که پیش از آشنایی با ژولیت سایه ی بروز حادثه ی شومی را که انگار "در ستارگان آویخته است" سنگین می‌یابد و می‌کوشد کناره بگیرد، مرکوشیوی بی‌دل هم اوست که این بصیرت را بازتاب می‌دهد و در عین حال به رفتن به سوی آینده ی مرگ‌بار تشویق می‌کند. رومئو دانای گزیده‌گوست و مرکوشیو هجوکننده ی بی‌پروا؛ رومئو به فرزانگی حقیقت اختلافات میان پدرش و پدر ژولیت را می‌بیند و نام 'عشق' نهفته بر آن می‌گذارد، مرکوشیو نفرین خفته در نفرت را باز می‌شناسد و آن را یک‌جا نثار هر دو خاندان می‌کند. رومئو در لحظه ی دل‌سپاری به زندگی و زایش ــ تصور زنانه از معنای عشق ــ قدم پیش می‌نهد تا شمشیرکشانی را که تی‌بالت به راه انداخته است و مرکوشیو بازی‌گوشانه و بی‌پروا به آن دامن می‌زند متوقف کند، و همین گسست فرصتی برای تی‌بالت فراهم می‌آورد که ضربه ی کاری را به مرکوشیو بزند. مرکوشیو، آگاه که تا چند لحظه ی دیگر خواهد مرد به رومئو که نظر می‌دهد زخم او خراشی بیش نیست و درد نمی‌تواند چندان زیاد باشد می‌گوید جراحت‌اش "نه چون ‌چاه عمیق است، نه چون آستان کلیسا باز. اما کافیست؛ کار را تمام خواهد کرد. فردا سراغ‌ام را بگیر و مرا در غور خواهی یافت. شک نیست از این جهان غربال شده‌ام؛ نفرین طاعون بر دودمان‌هاتان باد! بارالها شکر، که خراشی از هر سگ و موش و جونده و گربه‌سان برای ستاندن جان مرد کفایت‌ات می‌کند! گزاف‌گو، حیله‌زن، جانی، که با مشق حساب در میدان جنگ آمده‌ای! ابلیس، بین‌ ما چرا قدم برداشتی؟ از زیر بازوی تو بود که ضربه را خوردم."

اگر رومئو به سویه ی مرگ‌بار شخصیت خود که عین مردکرداربودن است تسلیم می‌شود تا زیستن‌اش اصولاً معنایی بدهد، ژولیت، در تضاد با او، به خدعه ی زنانه متوسل می‌شود تا جان‌‌اش را نجات داده باشد، بگذریم که در لحظه ی شوم بی درنگ و دریغ جان خود را در مقام وفاداری به رومئو می گیرد چه چنین تسلیم، باری، تنها راه بودن، و زیستن بدون معشوق خود همان رسمیت نداشتن است. ژولیت، اما، تا به لحظه ی نهایی برسد، برخلاف رومئو با مرگ بیگانه است و عشق و وصل را در چارچوب زیستن قاب می گیرد. او خواب مرگ نمی‌بیند بلکه دهشت آن را در بیداری و به مثابه واقعیت تجربه می‌کند. رومئو در متن بحران و هنگامی که چندان امیدی ندارد رویایی پیام‌برانه می‌بیند که در آن خود مرده و ژولیت هنوز زنده است. پس آیا وصل قرار است به چنین حذف دچار آید از این رو که عشق همیشه برای دو تن که کردار ضد هم دارند به همین شکل اتفاق می‌افتد؟ بنا نیست رومئو بتواند از رویای خود تعبیری عمل‌گرایانه داشته باشد؛ از او ساخته نیست خدعه را تشخیص بدهد یا برای ژولیت ناخودآگاه مرگ تجویز کند، و از این رو تمام آن چه قادر (یا مقدر) است از حقیقت‌بینی خود بفهمد به سمت فاجعه ی نهایی سوق‌اش داده مسئولیت بلافصل مرگ‌ دو تازه‌هم‌سر را بر شانه‌هاش قرار می‌دهد.

ژولیت با الهام از عشق حقیقت نام‌ها را آشکار می‌کند: نام و متعلق نام در مجموع از دلالتی تمام‌عیار خبر می‌دهند. اما عشق به رومئو عشقی است که از میان نفرت سر بر آورده است و مکرر در همین حالت ــ در میانه ی عواطف متضاد ــ انتخاب می شود. نامی که تضادی موجود را سعی کند بپوشاند قابل ازدست‌نهادن است زیرا دیگر بر چیز خاصی دلالت نمی‌کند، چه "آن چه گل سرخ‌اش می‌نامیم به هر نام دیگر هنوز خوش‌بوست." همه ی هویت‌ها واجد جنبه‌ای دل‌به‌خواهی‌اند، و طرز بیان ژولیت ممکن است از کودکانگی و سطحی‌نگری خبر بدهد؛ اما احراز رسمیت برای عشق به معنای تاریخی‌شدن بحث دیگری است: آن چه مشتمل بر هم گرایی همه چیز در لحظه ای سرنوشت ساز است اصولاً می تواند نام نداشته باشد.

زبان که مجموعه ی نام ها و نمادهاست به روایت رسمیت می بخشد اما ظاهراً فرآیند رسمی شدن الزاماً به این ترتیب اتفاق نمی افتد که زبان با اتکا بر یک پارچگی و تمایل به سمت تک معنایی به وضوح و تثبیت نائل آید. تا آن جا که به تاریخ مربوط می شود، جهان ماده به واسطه ی تضادها و تمایزهای درونی‌اش تاریخ خود را می‌سازد و هر شرح شکل یافته و تاب ناک تاریخی لاجرم از گزارش ساده ی واقعیت درمی گذرد. قانون‌های ‌معناباخته، تبانی ها و یاوری های شاید 'خاله خرسانه'‌، دست حادثه، و، طنزآمیزتر از این همه، تضادهای درونی، گرد در چشمان تشخیص‌دهنده ی خوانندگان روایت می‌پاشند؛ اما نویسنده با ساختار واقعیت سروکار دارد، و زبان با بیانی که شکل این همه را یک بار برای همیشه در جغرافیای روایت ترسیم می کند، زلالی را هدیه می دهد و هرآن چه را پراکنده شده است باز مجموع می سازد. بیان منتزع عشق در تراژدی "‌‌رومئو و ژولیت" همان ساختار واقعیت است. ژرفای تفاوت میان تجربه ی ژولیت و دریافت رومئو عاملی را برمی‌سازد که به واسطه‌اش این دو می‌توانند، اگر نه موجودیت 'عاشق' را حفظ کنند، از عشق واسطه‌ای برای سخن‌گفتن که همه بدانند و معناها و قراردادهای آن در شکل‌اش تعبیه شده‌اند بسازند.

عشق مگر تکرار شرح آن نیست که بر محمل تمایزهای موجود میان کهنه و تازه، تزلزل و ایمان، طغیان و تسلیم، نام و محتوا، عاشق و معشوق، نفرت و عشق، عشق و مرگ، مرگ و جاودانگی، شهید و شارح، سویه‌های متفاوت و متضاد خود را آشکار می‌کند. در ‌‌"رومئو و ژولیت" عاشق با یقین در عشق می‌نگرد، و عشق در انتزاع بر ساختار واقعیت خود منطبق می شود و خود را میان دو عاشق در مقام حقیقت برمی‌آورد تا به اعتبار قصه ی حماسی ایشان نفی عرف موجود ــ کشاندن این ساختارها به جهان زیرزمینی رسمیت‌های تازه ــ شدنی باشد. طعنه ی ژولیت به رومئو که بوسه‌های ربوده‌اش از نص قانون تبعیت می‌کنند دو لبه دارد: قانونی که نسبت به کلام آن وفاداری نشان داده می‌شود از پیش در معرض متفاوت‌ترین تفسیر قرار گرفته است، و قانونی که زندگی حقیقی را اداره و تنظیم می‌کند تنها یک تفسیر دارد و این تفسیر در شکل‌ ناگزیر خود رسمیت می‌گیرد و تاریخ می‌شود.

نویسنده: ما - شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤

تعمدن جادار است، چون نگاه و سکوت، از شیشه

لایه بر لایه صافی و بی فام، زان سان،

که فضایی که جدا می کند خوب است باشد:

هموارگی پوسته های فراموشی.

 

با حباب های هوا، یادآور حیات، کنده ی سیب

زبان جیرجیرک، بخشی از دم طاووس، بلور نمک

زباله ی منتهایافته ای از روغن و اوراد و عنبر

کپه ی سیگارهای برهوت.

 

و در ترک احجام، زیر سنگواره ها، دودی سحرگهی،

گدازه ی مازاد در گذار، تو به تو، قصه وار،

ابر یادهای تراونده، یاقوت آبی گرداب هول،

بی خودی جاودانه است.