streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

شرم سار با یک بی راهه (یک داستانک)
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٤
 

این بابا هی می گوید : این جا ایران است، ژوهانسبورگ هم ..... .

در کلاسها صدای چکش زدن..... .

راهروها را برمی دارند..... .

اعصابت خیلی زود..... .

و حالا شما که خودی هستید! : خانم های انگلیسی وقتی به شما محل نمی گذارند ، دلتان می گیرد..... .

شیشه ای شکست، این هپروت باید هم شکسته می شد !

ما بیرون آمدیم، خرده شیشه ها را می دیدیم و چیز دیگری نبود. با این همه شیشه به خاله بازی حتا نمی شد فکر کرد، دو نفری شمال رفتن هم گزینه ی خوبی بود اما خزعبلات این مرتیکه هنوز هم فقط به امید ماست که تکرار می شود. بر میگردیم و سر جایمان می نشینیم.

همیشه تحرک پاها ، اندازه ی چشمان کسی است که مدام ور می زند و حواسش هم به همه جا هست.تکان

نمی خوریم.سیگارش را که روشن کرد ، نفس راحتی کشیدیم اما دوباره گفت:

خوان کارلوس فرزند ژنرال فرانکوی بزرگ، همیشه پیاز یا سیب زمینی را از همسایه هایشان می گیرد و آن را نمی خرد ! و به بخت بلند خود ، بلندتر خندید.

جلسه تمام شد و با ماشینش داشت ما را می رساند. درست است.

روی همین صندلی عقب جایی که شما نشسته اید، همیشه می تواند ... نشسته باشد و ما با هم خوبیم، درسته بچه ها؟!

تایید من توی چشمهایم آماده بود و نیما می توانست براحتی بگوید آره ما خوبیم!

نیما اما صدایش در نمی آمد و به آینه ی پژو خیره شده بود، لحظه ای انگار از آینه خوشش آمده باشد سرش را تکان داد و گفت : نچ!

درست است! یخ کرد. آن قیافه ی مغز متفکرش را به سمت نیما برگرداند وگفت : ما ( ایرانیها را می گفت! ) هنوز هم اعتماد کردن را یاد ..... .

نیما را نگاه کردم ، خنده ام گرفت، زبانم را در آوردم‌ و گفتم: نیما این هم به ما می خندد!

گفت: آره!

این جایش به ما ربطی نداشت ولی این مرد حواسش جمع شده بود که مالکیت ماشینش را از ما پس بگیرد.

مرسی، ما دیگه همین جاها پیاده میشیم. خاطره ای روی لبش ماسید، دستهایش را به فرمان فشار می داد و هیچ اعتمادی هنوز هم به این ماشین نمی آمد.

نگه داشت و ما پیاده شدیم. من بق کردم و به راه افتادم ، نیما انگار هنوز هم امیدوار بود و می ترسید که ما گم شده باشیم، نشست و بند کفش هایش را باز کرد : من همینجا مینشینم و دیگه با هیچ الاغی هم راه نمی رم.

پاشو نیما، الآن نزدیک ظهره ولی اگه صبح بود، باز هم حاضر بودی بنشینی ؟

حرفم را فهمید! بلند شد و به راه افتادیم. خانه هایمان دو سه خیابانی آن طرف تر بود .

بین راه نیما می گفت: من نمی دانم چرا مامان من هم، مثلاً خوان کارلوس را دوست دارد ؟

شانه هایم را بالا انداختم ، لابد همین بود!

به خانه ی نیما که رسیدیم نیما نشست وبند کفشهایش را بست. کار بیخودی بود.

می گفت می خواهم آن را چنان ببندم که ...... .

من میرم، تو هم خواستی بیای ، زنگ بزن!

یکی از سنگ های کوچه شان را با پایم همراه کرده وبه راه افتادم. سنگ را هم گم کردم، دستی به صورتم کشیدم و انگار که این لعنتی (؟) دوباره با من دعوا کرده باشد، صورتم از درد می سوخت.