streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

دار چین
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
 

برای او که "یار نمی خواهد، یار می گیرد. خاطره نمی خواهد، یاد می گیرد."

سالی یکی دوبار به خانه ی پدری می آیم و به خودم می گویم همین است دیگر. دلم هم به گمانم تنگ نمی شود هیچ وقت برای هیچ کس؛ تلفن ها اما روز در میان از سمت من و آنان برقرار است و همه به آن نیاز داریم: من و پدر جدا، من و مادر جدا و من و خواهرانم هم جداگانه تماسهایی طولانی داریم، بی موضوع و بی خودند اما از طرف من هیچ گاه میلی به پایانشان نیست که نیست...

آن سال زودتر از همیشه بهار شده بود، خسته بودم از همه ی این سالها خسته تر. به عشق پرشوری که نبود فکر می کردم، راه به جایی نمی برد و خستگی بهار را پیش می کشید. به خانه رسیده بودم، مدت ها بود ندیده بودم شان. همه دلتنگ اند، همدیگر را می بوسیم، می بوییم و تمام می شود. جایی که همه را همدیگر را ببینیم می نشینم اما دیگران را شلوغی ای که این بار از آن عید است در خودشان می پراکند: مادر صدای درد را تکرار می کند، برای همیشه ای که وجودش را عجیب می سوزاند. پدر گویی وسیله ی برقی ناپیدایی را سریع به دست می گیرد و به تعمیرش مشغول می شود که این گونه همه چیز از بالای عینکش روان می گذرد و دخترها تند وتند در یکدیگر  راه می روند و صداهایی شان که از من می گذرد گوشه ی مرتفعی از فضا را بی رحمانه می شکافد و جانم را به رعشه در می آورد، رعشه ای که بعدها فهمیدم خانه را از من می ترساند و من را از خانه. خودم هم بی خودی داد می زنم و صدایم همان کار را با فضا و دیگران می کند،خودم را ملامت نمی کنم و چرایی اش را هم نمی دانم.

آب یا چایی اولین را می خورم، همه ی پوستم گویی از درون خیس می شود. پری رد می شود و از پشت انگار اکلیل یا غباری روی گردنم می تکاند و با حرکت دستم که به پشت می رود می گوید: ساکتی! یبس بازی در نیاور عید است ها!

می گویم: آره عید عجیبی است و صدای بلند فکرهایم را باز وبسته شدن درهایی که تا خود کوچه همه باز هستند محو می کند. خواهرک مشتاق هم رفته است.

مهستی می آید، حوصله اش از خانه تکانی با پری و لیلی سر رفته است، آهنگ غریب تلویزیون را قری می دهد و با خشمی عجیب آن را خاموش می کند. می نشیند روبروی من، حیرت ساختگی ام را لبخند محو و کشداری می زند و می گوید: لیلی نمی گذارد آرایشش کنم، حال به هم زن شده است. می گویم: نمی دانم. و روی حرف های لیلی هم حساب نمی کنم.

هولی حوالی خانه را در بر گرفته است اما عید همه را به خودش می گیرد و با حالت متهورانه ای سر را از خودش پر می کند. اینها را کنار پنجره از بلند شدن و تکان خوردن خودم فهمیدم. گویی نور می تاباند به اطرافت و چون نگاه نمی کردی بی آنکه غصه بخورد فرش را می تکاند و صحنه را جایی دورتر عوض می کرد.

مهستی لگد آرامی به پایم می زند و می گوید این ها را بلند بگو ما هم بشنویم دانشمند! و با پری و لیلی که حرفش را شنیده اند خنده ای بلند یا مهربانانه سر می دهند که خودم را به نفهمیدن می زنم و دم بر نمی آورم.

بدم نمی آید اما، بلندتر می گویم. عید و باران درون اش عجیب دوره ام کرده اند. انگار به بی سروپایی هم جهت داده باشند. هر چهار تا شانه بالا می اندازیم و به یکدیگر، به من می خندیم. از پدر و مادر دلگیریم مثل همیشه ای که دوستشان داریم و هر کدام از طرفی وارد جمع ما می شوند و گویی عید از سر همه می پرد.

کمی که اما می گذرد دوباره عید می شود همه جا.