streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

تابستان ۸۶
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٦
 

Pray Lord

Pray to us

We are near

Near and at hand

میانه ی دانشگاه. دختران و پسرانی پلاکاردهایی را در دست گرفته اند. در کنار عکسی نوشته شده است: احسان منصوری را آزاد کنید.

نگاه شان می کنم. همیشه از پلاکارد می ترسیده ام. راست اش از احسان هم می ترسیدم. فرقی نمی کند، نزدیکی ترس است و دیگر هیچ. همیشه به بدترین لحنی به خودش گفت بودم تو شوق امر تهی را داری، و هیچ وقت نه نگفت. ترس این است:

توانایی دوست داشتن هم نداشته ایم، و اگر بازی خورده باشیم می ترسیم، همین. ما دیگر کیستیم؟! احســان خـوب بازی می کرد و از آخـر به اول هـم بازی می کــرد -  ترس اش بــرای مـا بــود، می دانی؟ دقت می خواهد، سرعت، قـدرت، و خـیلی چیزهای دیگـر، و بعـد از هـمـه ی این هـا تن می خواهـد و حسرتی که فـروخـورده باشد. لابد مـرد همـه را داشـت کـه می جنگید، ولی نمی دانم بعد از همه ی این ها مگر می شود حرف زد، مگر می شود لاس زد؟!

قصه ی پرغصه من ام و احسان لااقل یک چیز را می دانست که از آخر به اول بازی می کرد و آن هم این بود که وقتی همه چیز را بتوان در یک جا سراغ گـرفت لابد می توان ایستاد و نخندید. و من بعـد از این هـمه به خــودم می خندم و به تخیل ناچیزم.

غسل تعمید که نیست. انتقام را باید از احسان گرفت. دیگر نمی گویم انتقام شخصی است و ترس ما این را درون خود داشت، ولی به جرأت می گویم سهم ما از آزادی، آزادی احسان بود و بی طاقت و نفرین شده ماییم که بازی بلد نیستیم.

پدر و مادرهاتان را لیس بزنید تا برای آزادی اش دعا کنند. هیچ چیز زیبا نیست. بدبختانه احسان هم می دانسـت. ولـی اوین مزد این چیزهـا نیسـت و این را لابد شـما پدران دانشـجـوشـده می دانید که اوین چیز دیگری است.

او این آخرها حرف نمی زد. ببخشید!