streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

سوپریگو
نویسنده : ما - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
 

عدوی تو

 نیستم من

انکار توام

-الف.بامداد-

 

عروسکی افراشته در باد برهوت سوزی سر می گیرد. هرکه می گذرد خود به خود وا می گردد. می شناسد. آوا شناسه ی اندوه می شود. ادراک به تمامی می شود.

چرا چه گونه ی این هم واره مجهول چندگانه ای است. فاصله به تمامی است. رازی کبود که روح و تنها روح بر آن چیرگی یافته است. کوتاه این که اویی که بنی بشری در حروف نسب اش نمی داند سحری با کف پای خورده ی خون مرده یا تاول ها بر انگشتان و لبان از راه می رسد. غضب فرا می گیردش. مردان حیران اند. زنان و پیران و کودکی چند - و این ها در دوردست به هم سانان می مانند - به تماشا ایستاده اند.

گواهی می دهد بر نهادن آب و توش زیر سنگ بیابان یا شکار موش بلندگوش تیزدونده با چشمان درشت نبودن جز حرام. بازی کودکان است. پرسشی است که در می افکنند به سیاق پرسش گرانه ی خود.

ندبه ی خاموش بر زیستن بی مرگ حکمتی را مکرر در مکرر آموختن است.

شب هنگام روح چشم درشت می گشاید: این مغاک که بر عوض سنگ آسیاب گردباد در آن می چرخد و گرد جهان را بر مدارات نزدیک میخ کوب می کند گود موشان است. سزاوار تلخندی بیش نه.

شبانه چلیپایی هم مرد هم زن (هم پیر و هم کودک) فراز می شود به دو چوب. چروکی شیطنت آلود به بر دارد و کدوهکی نیم سوخته آویزش کرده اند با دو لک کبود درشت. با شانه هاش یکی راست یکی فسرده لرزان در باد. پرستندگان به آوای برهوت گوش فرا می دهند پیش از این که شمیم سحر وزیدن گیرد.

گفته اند این همان شب است که در آن خدایان حرامی دست از ستارگان کشیده با کولبار خالی بر منتهای شهاب به ظلمات می گریزند.