streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

دست از طلب بر نمی دارند!
نویسنده : ما - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

پسرک هر روز صبح خوشحال از اینکه پدر سر کار رفته است، دست در دست مادر به سمت مزرعه هایی می روند که سبزی و میوه را همانجا تازه می فروشند. مادر دوست اش دارد و مدام با منت می گوید که او را بیشتر از دنیا می خواهد. برای مادر دنیا همین است ولی پسرک و مادرش هیچ کدام حرفی برای زدن ندارند. در محله همه با هم فامیل اند. پسرک فامیل های پدری را که می بیند هرچه فامیل نزدیک تری باشند بیشتر دست مادر را می فشارد و به پدرش افتخار می کند ولی فامیل های مادری یک جورهایی بی قید، دور و دوست داشتنی به نظرش می آیند و چندان ذوق شان را می کند که تا به خود بیاید مادر کمی از او جلوتر رفته است و دیگر دستش در دستان مادر نیست.

 دخترک دوسالی از برادرش بزرگ تر است، صبح ها با غصه ی تمام می گوید چون پسرک به مدرسه نمی رود من هم نمی روم! ولی لباس های مدرسه را می پوشد و می گوید زشت می شوم، درها را می کوبد و تنها راه می افتد ولی بعد از آن همیشه می شود زنگ های تفریح او را دید که بین مسیر مدرسه تا خانه ی مادر بزرگ که راهی نیست مقنعه در دست با موهایی جنی در آمد و شد است. حواس او هم وقتی که جایی نیست به تقلید از پدر و مادر پیش پسرک است و خودش هم از یاد پدر ومادر گاهی می رود. همین هم هست که بی دخترها که چندان دوستشان ندارد به خانه نمی آید و مدام از در و دیوار خانه ی مادر بزرگ و دایی بالا می رود و با تیزی ِ پر سر وصدا و اعصاب خورد کنی از اسرار زنانه ی خاله ها که هردو جوان اند سر در می آورد. از خشم خاله ها که همه چیزشان را نمی فهمد با پسر دایی اش که یک سال از او کوچک تر است به صورت هم چنگ می زنند و در هم ریخته و نگران حافظه را باز می یابد و به خانه می آید.

 وقت ناهار پسر و دختر هر دومنتظر پدر از مادر دوری می کنند تا مبادا بخواهند کمکش کاری بکنند، ولی کاری به کار هم ندارند و هر ازگاهی پسرک که انگار می داند عزیز تر است و دوست دارد که عزیزتر باشد زبانی در می آورد و دخترک موها را می کشد تا پدر که می آید و بی آنکه سراغ مادر را بگیرد برای آنکه بگوید آرامش حق مادر است جدی جدی دعواشان می کند و ناهار می خورند.

 پدر آرامشی را که حق مادر است هم دارد ولی آرام نیست، از خواب که بیدار می شود انگاری در خواب گریه کرده است. شبیه بیداری های مادر می شود. مادر اما در تنهایی تلویزیون هم نمی بیند و ار عصر که دنبال دخترک به حخانه ی مادر بزرگ می رود تا آخر شب که از فرط قلیان کشیدن به مرز سکوت می رسد مدام به خواهرهایش و دخترک که پیش آنها بزرگ می شود بلند بلند فکر می کند. حرف هایشان با مادر بزرگ و خواهران اش و زن دایی جایی که راجع به مردان است شرم آلود است ولی هیچ چیز را از قلم نمی اندازند.

پسرک شبها با پدر به خانه ی فامیل می رود و به حرف هایشان گوش می دهد و فرصت که می دهند حرفهای آدم بزرگ ها را به همان خشکی خودشان تکرار می کند. حرف های پدرش را دوست دارد و هم سن وسال هایش را نه. ولی آنجا همیشه حرف ها با غیظ از مادر و خواهرک و فامیل مادری فاصله دارد و پسرک مدام به اینها می نازد، دوست دارد پدر هم بنازد. مردهای مهمانی انگار خوابشان می آید و پسرک فکر می کند پدرش بین آنها مهم است ولی قبل از پدر بلند می شود و به سراغ مادر می رود. پدر هم می آید و همه خسته وگویی خوشحال با هم به خانه می روند.