streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

"جز ترس مان چیزی برای از دست دادن نداشتیم."
نویسنده : ما - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 

"تنها مسئولیت آزادی را خواهیم پذیرفت، تقصیرها را نه."

قهر مزمن  یک راه از میان برخاستنش "حاد" شدنش است. تلاش ها در سمت نقد و همراهی هم ماهیت عاملان را روشن می کنند، هم بر کراهت تلنبار درون و شکل های نمودش نور می تابانند، و هم آشتی گرایانه ترین کاری هستند که می شود و باید انتظار داشت. گراهای دست کاری در نظم سست عاملان قهر مزمن را کارگزاران سیاسی ای که چینش نیروهای سرکوب را می شناسند خوب می توانند به دست دهند و این حتی یک تناقض هم نیست.

اینان - عاملان - مثل همگان "همه چیز" را روی همین زمین باید یاد بگیرند و این امر بنا به خاصیت سیستم که برای ساده تر کردن محیط پیرامون اش خودش را مدام پیچیده تر می کند به نیاز به عناصری ترجمه می شود که توانایی یادگیری و اشتغال به امر توسعه را که تالی یادگیری است دارند. در سطح یک کشور عناصر توانمند همان نخبگان و در سطحی بسط یافته نیروی کار "مردم" اند. جایگاه نخبگان و عوام و نسبت ایشان با هم روشن است. آنچه می ماند پوسیدگی و ناکارآمدی سیستم است، وضعی مستقیماً معلول طیف برگزیدگانی که آن قدر از وظیفه ی همگرا ساختن همه ی نیروها دور مانده اند که فعلاً نه تنها کوتوله که معدودند، و بنا بر خاصیت شان نظم یا ساختاری پیچیده را نمی توانند به کار بیندازند. همین هم وا می داردشان که وضعیت را هرچه بیشتر با دروغ های دستوری و یا دستورهای امنیتی ای که که بر خلاف آنچه سعی می کنند بنمایانند یکسره تهی از ساختاری پویا و رو به جلو هستند کنترل کنند.

در معرض خشونت مدام بودن آدمیان یکی از عوارضش این است: خواست صادقانه ی یک زندگی بهتر و نفی وضعیت موجود از راه رانده شدن به انزوا خود را چونان دیالوگی همیشه ناتمام با خویشتن خویش عرضه می کند، دیالوگی بی سرانجام، ترس خورده، بی بهره از ارتباطی فرارونده، بی قوام و مثل سلول هایی که مدام فکر را به آن می بخشند و از آن می گیرند، خاکستری. این خواست و برآورده نشدنش البته چونان قهری مزمن و نه "حاد" مدت ها باقی می ماند.  قهر مزمن را می توان به قصور و ناتوانی خود نسبت داد، برای مدتی کوتاه می توان از یادش برد و - بدتر از همه - ناله اش را رو به آسمان می توان سر داد و قطع نکرد. هانا آرنت می گفت آدمیان چنان تجربه ای از خشونت دارند که از هر اقتداری ولو در بیان اعتراضشان گریزانند. در بوته ی سی ساله ی عمر دو نسل ایرانی گویی تقطیر تاریخ فروبسته ی این سترونی و مسئولیت ناپذیریست که ساعت به ساعت تصاعد می یابد. ترس همه گیر می شود آن چنان که گویی دیگر نیست، و نیاز تبدیل گفتار درونی به ارتباط با دیگران به درستی آشکار می شود.

پس حال که باید با "ظلمات بی عدالت مرگ خویش از آفتاب سخن" گفت، بد نیست یادآوری شود که قهر مزمن فکر کردن را هم چنان با خود دارد، ترس و بیزاری را، ضعف جهت یابی را، امکان حاد شدن و آشتی جویی راستین را. فتح زیان این دوران در میانه ی کیفی که از فتوحات می برند - وقتی که خیابان را می بندند -  دیالوگ بی سرانجام درون را  به یاد نمی آرند. درد در نحو زبان می نشیند و انسان دردکشیده نیاز می یابد که قهری قهرستان کند تا آشتی کند. با زبانی ساده و معکوس شده شروع می شود. توی خیابان حالا در چشم همدیگر نگاه می کنیم، دود حذف شدگی را در چشم هم فوت می کنیم، می ترسیم، به هم می گوییم: "نترس!"