streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

جلوه های کارتونی
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 

در جنجال کارتون های Jyllands-Posten حق با چه کسی بود و اساساً از چه چیزی تشکیل می شد؟ ظاهراً بی آزاربودن ذاتی روش نمادین در زیر سؤال بردن نمادهای دیگری به خودی خود آزاردهنده است چرا که محلی برای تردید یا تعلل باقی می گذارد. از این رو کافی نبود که مطبعه ای دیگر در جایی دیگر رندانه چند کارتون "دندان شکن" یا متنی مختصرومفید سیاقلمی کند تا پاسخی متناسب داده باشد.

نه فقط به دیگری از طریق اعتقاد او به مقدسات اش، که به خود شخص مقدس، اهانت شده بود. و برای او که چنین پابند شده باشد تفاوت بزرگی هم میان اهانت بدون شرح و باشرح (با عذر) یا بین توهین در خلوت و توهین در عیان وجود ندارد. آیا در خبرهای آن دوره به انتشار کارتون ها – در تقابل با طراحی شان – اعتراضی درج شده بود، به کیفیت هرچند کلیشه ای ولی دلخنک کن و گزنده ی آن ها اشاره ای؟ مقدسات مطلق اند، مطلقاً قابل تقدیس.

از طرفی نهاد خاصی مثل مطبوعات (و در اساس همه ی متن، آوا، تصویر، یا اندیشه) قرار است بتواند بی که حقوق مادی و معنوی افراد را با استناد به جبر قانون یا با اتکا به زور سلب کند بر سازمان یافتگی و استحکام درونی این حقوق فشار بیاورد. حقی مثل حق دارابودن یک مکان نمادین، یک خلوت یا راز، یا یک عقیده برجا می ماند حتا اگر ماهیت و مشروعیت آن به نقد کشیده شود یا خودش به هر دلیل معیوب یا منسوخ جلوه کند.

روی حساسیت ها انگشت گذاشتن واکنش برمی انگیزد، ولی در میدان دید رسانه های بزرگ بودن فرصتی است که پیش و بیش تر در اختیار حداکثر واکنش قرار داده می شود. در رسانه های جهانی دوبعدی بازتاب یافتن بیش از هرچیز به عدم تناسب امکان رشد و انتشار می دهد. مکان جاذبه ی قطب های ناهم نام (متضاد؟) و نادیده گرفتن طیف میان دو قطب که ممکن است جای واکنش های متناسب تر یا حتا اندیشیدن باشد رسانه های خبری زمانه است.

در ماجرای کارتون ها قطب های ناهم نام به چند روزنامه نگار "گرگ باران دیده" و خیل تظاهرکنندگان "خون جلو چشم گرفته" منحصر می شدند که هیچ یکی شان هم جایگاه قابل دفاع تری نسبت به آن دیگری نداشت، و البته تا آن جا که حافظه ام یاری می کند هیچ یک از دو طرف به واکنشی شدیدتر از برانگیختن احساسات عمومی علیه طرف دیگر توسل نجست. پای اعمال زور نابودکننده در میان نبود. برعکس در جریان فتوا علیه سلمان رشدی نه تنها جان مرد در خطر افتاد بلکه ناشر ژاپنی کتاب "آیه ها ..." ظاهراً در راه عدم اطاعت از خواسته های مسلمین جهان جان باخت.

آیا مدل اخلاقی بر بنیاد نوع رسانه شکل می گیرد؟ در فیلم "آژانس شیشه ای" ابراهیم حاتمی کیا آژانس شیشه ای آیا نمادی از آن نوع رسانه نیست که خود مایه ی جنجال را فراهم می کند تا نکته ای را مطرح کند؟ سینما اصولاً رسانه ی لحظه ها و برداشت هاست ولی می تواند اخلاقیات هم بسازد، به موضع فیلم ساز و سرمایه ای که پشتیبانی اش می کند بستگی دارد. حاتمی کیا آژانس را می سازد و در قالب آن از سینمای خود نشانه ای انکارناپذیر – اما به عقیده ی من مبهم و دوگانه و قابل بازشکافی - ارائه می دهد.

جانب داری از حق می تواند در به گوش رساندن صدای فرد رنج کشیده ای که صدایش شنیده نمی شود متجلی شود. اگر قابل اجتناب بودن فاجعه ی مرگ جانباز فیلم نکته ی اصلی باشد آن وقت رسانه ی شیشه ای حکم مکان بی حاصلی ها و بن بست ها را دارد، جایی که بنیاد عریض و طویل دنیای بیرون از یک سو، مدیر آژانس از سوی دیگر، باقی گروگان ها و جانباز و آخر و بیش از همه"حاجی"، به پایان منابع خود می رسند و صرفاً مجریان یک برنامه می شوند و همین. در این حالت حاتمی کیا نه تنها دست آژانس را رو کرده بلکه تکلیف خودش را هم با سینمای مبلّغ معین کرده و از این راه رستگار است.

اما اگر فیلم می خواسته است – شاید با پرداختن سهم "قهرمان" به او – حق را با طرفی بداند که در تاریخ این سرزمین بی سهم از سرودی برای همیشه ناخوانده باقی خواهد ماند، آن وقت می شود به فیلم ساز خبر داد که "آژانس شیشه ای" در مقام رسانه ی این سرود در برابر زور – زور سرسپردگی محضی که ضمناً به سلاح گرمی هم مجهز است، زور جنگ در دوران صلح - سر تسلیم فرود می آورد و حق را در جا از خود و از قهرمان سلب می کند. می شود گفت در این حالت جنجال برانگیزی خاص این سینمای حاشیه ی جنگ برای قضاوت و تعیین حق و باطل دو ناهم تراز را در برابر یک دیگر قرار می دهد: لحظه ای بودن و شکنندگی بی چرازنده ماندن و عافیت طلبی را در برابر قدمت و استواری حرکت ابرانسان هایی که خطر می آفرینند و مرگ را می پذیرند تا به تاریخ آینده اندیشیده باشند. در حقیقت، اما، بطلان صرف یکی و حقانیت مطلق آن دیگری در شرایط هم ترازی، در شرایط انتخاب در موقعیت های حاد، است که تعیین خواهد شد و بس.

مانی!