streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

خواب
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤
 

مصـلحـت نیسـت کــه از پـرده بـرون افـتـد راز

ورنه در محفل رندان خبری نیست که نیست

 

دیدم هست و دست اش توی دست ام می لرزد. عجب ام آمد. به رعشه ی پیری فکر نکرده بودم. آمدم نپذیرم که گفت از برق گرفتگی است و هردو انگار به دست نگاه کردیم. انگار تأیید کردیم که او که مرده است طبیعی است که چیزی از زندگی به او تعلق داشته باشد.

توی خواب همه چیز منطقی بود، اما می دانم که لرزه و منطق را من به رویایی تهی تابانده ام. تنها چون سایه ای اگر باشد می توانم تاب بیاورم اش. بدون عاطفه ای. از او دل گرفته ام و پس از آن رویا دیگر سایه اش را هم به خواب هام راه نداده ام. می دانم چیزی از زندگی نبود، بلکه از دهشت، که باید با او بماند.

زمان آن خواب سال ها پس از مرگ اش بود. برق فرزندم را گرفت وقتی پانزده سال داشت. شاید چند دهه گذشته باشد ولی سده ها می تواند آوار شده باشد. یادم می آید فردای شبی که خواب دیدم باید به دعوت دبیر و نامزدش به میهمانی می رفتم. چیزی نگفتم، اما فکر کردم همان طور که هندسه ی یک مکان از خود آن پابرجاتر است حرفی که نمی زنیم شکلی به خود می گیرد. نرگس گلشن بود نام اش، گویا، درست یادم نیست. و یادم نمی آید قبلاً هم دیده بودم اش یا نه. به هرحال چشم ام افتاد. دیدم، غذا را که می کشید، که دست اش می لرزد.

از آشپزخانه بیرون زدم. میهمان های دیگری هم بودند و میان شان کسی بود که به من لطف خاصی داشت، دوست داشت گفت و گو را ادامه بدهیم و خم شویم روی تارم مهتابی کوچک و سیگارهای سرخ ستاره هایی باشند که دور و دورتر می روند، چشمکی می زنند، بعد تسلیم غبار شب می شوند.

فهمیدم پسرش را از دست داده است و دست اش را بی اختیار در دست گرفتم و گفتم طبیعی است که بلرزد، از سرماست. همین مقدار یادم مانده است، و این که دبیر هنگام رفتن دست ام را میان انگشت های سرد و نرم و باریک اش نگه داشت و گفت می داند که به میهمانی رفتن عادت ندارم و حالا با آمدن به منزل شان خوش حال اش کرده ام. راست حرف می زد و با خودم فکر کردم اگر گفته بود درخشیده ام بیش از این دل گرم شده بودم، آن را که دیگران درخشش دیده بودند به نشانه ی پایان هستی ریزترین ستاره دریافته بودم، یا شکل هول ناک زندگی.

باری، ندرخشیده بودم. باز نازم را کشیدند و این بار به سادگی دعوت را رد کردم. پس از آن دیگر در جمعی دیده نشده ام، خیال نکنم دیده شده باشم. نازنین یا همان سوگل یا نرگس رفته است. نامزدی شان به هم خورد و به سالی نکشید که دبیر زنی یافت با زیبایی حیرت انگیز و با او به جایی دور سفر کرد.

با دبیر یک بار دیگر هم حرف زده ام. چند ماه پس از ازدواج آمد و خبر نازنین را داد. گویا حس می کرد این از حادثه های تلخ زندگی اوست. بلافاصله یادش آوردم که تقدیر راه شان را قاطعانه از هم جدا کرده بوده است و مرگ دیگری را نمی شود به زندگی سنجاق کنیم. گفتم دبیرجان شاید تو خبر نداشتی و مطمئن ام نمی دانی، اما آن چه مقدر است از پیش هست. مرگ نرگس لمحه ای از زندگی تو نیست: "بگذار مردگان را مردگان دفن کنند."

خندید، با بهت، هنوز به تلخی.

-        چه تعبیر عجیبی ولی چه به هنگام!

-        راست می گویم. باور می کنی می دانستم؟

-        بله، شاید.

-        و مقدر بود پیش از مرگ از زندگی تو برود بیرون، و رفت.

دبیر لابد هنوز می اندیشد که با موهومات مغز من آشنا شده است. در آن لحظه نمی خواست برنجاندم. هر دو مکث کردیم. آهسته گفتم که ما انسان ها نشانه ها را نمی بینیم، یا می بینیم و به جا نمی آوریم، و اگر به جا بیاوریم حرفی از آن نباید و نخواهیم زد.

-        اگر نشانه را ندیده باشم و یا تعبیر نکرده باشم نباید غصه بخورم؟

-        می توانی ادعا کنی او را از دست داده ای؟

ـ          پس غصه ای در کار نیست؟

ـ          اندوهی، شاید؟

 

دبیر سربه زیر انداخت. تأیید او حرفی بود که زد.

-    این ندیدن ها، نشناختن ها، نگفتن ها، این سکوت که جهان از آن پر است، شکل غریبی به جهان می دهد، این طور نیست؟

اما او هنوز شکل غریب خودش را می خواست بیابد. گفتم اش به طور طبیعی وجودی دوست داشتنی دارد. گفتم مقدر است که زیبا زندگی کند.

اگرچه دبیر واقع نگرانه اظهار کرد که مرگ روزی سراغ منزل او را هم خواهد گرفت، می دانم که در آن لحظه دید که تابان شده ام، خودش را دید. با آن نشانه ی برقرار، دبیر، دیگر حرف نزده ام. فقط همه شب، هر شب، از او دور و دورتر می شوم.