streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

تاریک و دیدنی
نویسنده : ما - ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
 

"اگر به بیراهه رفت از این رو بود که برای عده ای از موجودات راه درست وجود ندارد." توماس مان-

این جا، در این وبلاگ، نوشتن ربط وثیقی به مالیخولیا پیدا کرده بود، - هست، تمام خواهد شد؟!-

پنج شنبه، جمعه و شنبه، اما شنبه که می شود و بی اعتباری لبخنـدهای نگـهـبانان دانشگاه را از سر می گـذرانی، بازهم علی رغم یا دقیقاً به خاطر جایی که در آن پرت شده ای، - زمین چمن، خنده های بلند، قهوه، چرخیدن، تی شرت یقه هفت و ترمودینامیک لحظه ای هم هوس وبلاگی به سرت می زند که نه تو در آن می نویسی، نه دیگران!

حتا بدون نوشتن هم برای خـواندن شرط گذاشـته بودم و این رنج زمان خواهـد برد، که برد! دوستی می گفت کم ترین و بی اهمیت ترین نتیجة آن حال و روز یک ترم عقب افتادن در دانشگاه بود و هست.

حتماً برای دیگرانی هم پیش آمده که بعد از یک پیـاده روی سرسری و رسیدن به محـل قـراری نه چندان مهم و ملاقات شخص مورد نظر به ناگاه وقتی شروع به حـرف زدن کرده اید بعد از ادای چند کلمه ای حـتا از ریزش حروف و تشدید سرسام آور بغضی راه گلویتان را می بندد و تمام وجودتان را حسی از زوال فرا می گیرد ...

این حس چند ثانیه ای بیش تر طول نمی کشد و احتمالاً حال من و شما به حال عادی باز خـواهد گـشت، اما بعد از آن سایه ای بر همة کلمات شما کشیده شده است و هرکدام شان انگار که به هیأت انسانی با موهای ژولیده و صورتی به رنگ سفید گچی در آمده باشند بهره ای از آزادی دارند و مطلقاً بی معنا هستند.

وبلاگ نویسـی این چنین سرشـتی دارد و دوگانگی شیزوفرنیک آن حل ناشدنی می نماید، تاریک و دیدنی.