streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

به غصه نوشتن (یک)
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

نام سنگ چین تو من ام

نام شریف حائل بدن ات.*

در این سطرها تقلید هست، تقلید از صراحت و شرافت مندی در رساندن خبر. و باز حسی شبیه به احتیاط و ناگفته گذاشتن می جوشد، حس گذر آهسته و تعمدی بر واژه ها. خطاب با کی است؟

 

سرم را بیاویز

تا یک به یک زیرش بگیرند.

ماه مرا پس که می دهی

بی فراموشی طاقت می آورم؟

هر مکث روی فشردگـی و سـرریزش اشاره ها تأکید دارد:

حرف هایت را نمی فهمم.

این خنده صورت ات را از ریخت خواهد انداخت.

... فرشته ای، غاری، و کتابی که نیست.

عاطفه ها تازه می شوند، تازه اند، "جنگلی بی طاقت و بی مانند" را تداعی می کنند. تداعی واژه ی غایب طنین انداز یگانگی ندانسته ای است.

میانه ی هم دلی های من و او

توهمی ضربان اش را باور نمی کند.

حریق پا نگرفته بود

ورنه ما سوختن را حریف بوده ایم.

تمامی راه این دل خوشی را دارد:

همیشه به وقت صبح خوابیده دست به دست می شویم.

ماندن در الزام نشانه های یگانه فراموش کردن رفتار شعر را اقتضا می کند، اقراری است به این که رفتاری وجود ندارد. معنابخشی بی واسطه راهی است برای گذار از تنگنا. راه مورب شاید این است که رفتار صرفاً گفته شود و نمادها به پای خود در شاه راهی روان به اهتزاز در آیند:

و ستم همه ی این شاهراه روان را

مادری گذارده است

که تنهای تن ها

به اهتزاز در آمده است.

اگرچه به ستم هم بتوان بازی باخت، شعر تنها از میان "لب های ترسان و فرازان" سر بر خواهد آورد. "دقت، سرعت، قدرت" در این گیرودار به کاری نمی آید، "تن می خواهد و حسرتی که فروخورده باشد".

آسایش میان تو

منتهای غم گردی است.

خطاب با میل است.

شاید تنها لازم باشد سرآغاز هر فاصله، هر راز، در پایان یک بازی گنج مقصودیابی پدیدار شود، آن جا که چیستی همه ی نشانه ها به نظر گشوده می رسد. ورود در گستردگی زبان دست یازی به قابلیت های ارتباط، تأمل، بیان، شناخت، نیست، گذر است از بسته بودن به منتها. تن سپردن به تلاطم و چندلایگی و غرق با ماجراجویی یکی نیست.

مطمئن باش

حلول ماه نو را

هیچ وقت

نمی دانم.

دانستن در متن سخن وری لنگرانداز باز می ایستاند زبان را. بر پایه ی برابری یک نشانه و یک معنا  ادراکی طناز و استوار و بدیع در ذهن جا خوش می کند. معماری روشنایی ستودنی است. عریانی طبیعی چیزی بیش از کمال بیان وعده ای محقق نیست. معلوم نیست شعر در کجا ایستاده است، در ابتدا یا در ادامه ی تقدیس ها! معلوم نیست حتا با چه باید برآمد: هاله ی تراژیک قربانی، بیم و امید انتظار، غرابت دریافت و اندوه ادراک، خواب در سایه ی مطلق جهان، در سکوتی تهی از معنا؟ باید خوابید.

شعر با خطاب شکل می گیرد.

خوابیده بود

چیزی تمامی نداشت

برمی گشت تا به کسی بگوید

روزهای آخر اسفندیار را آرزو کرده است.

خطاب در گرو دوتا شدن، "برگشتن و به کسی گفتن"،  بیدارشـدن در دید دیگـری است. آنچه زبان بیان و زبان ارتباط را به لکنت می کشاند شتاب و دقت و همگرایی نمادهای ذهن است. میان برهای معنایی به جایی در عمق روانه می شوند تا به چندین راه دیگر دوباره باز خوانده شوند. ضرورت خطاب ضرورت شعر است، شعری پدیدآمده در خود، سرشار از معنای خود، سرشار از نام های خاص.

طعم همیشه ی گریه

و مرگ نارس ایثار

نزد کودکی که می میرد.

نشان به هرم و حریم تن ات.

بلوغ، ترکیب تازه، برخاستن است به پای رازهای جان که توبه تو پایان ناپذیرند و با "وقار یک مانکن" در "هر تار خونی" وجود مترنم می شوند تا خطـاب کننده ای بیابنـد. زبان باز نمی ایســــتد و تهی پیش از خــود را تصــریح و تأیید می کند تا نفی اش کرده باشد.

رسوا نشوید

شمایان همیشه هستید

دریغ است تازه تازه شدن

نحیف است روزوار تن ام

حریف می مرد، باید می دانست

سزای تازیانه حریم من است.

چشم انداز بدیهه ای که نمی داند از ژرفنا به ژرف تر می گشاید و بس:

انتظاری نیست!

این غربت بی منتهای من است

این همه درد اشتیاق است.

خطابه های ایستا و عام به مخاطبان خاص و درون گذر راه می دهند:

تحمل تو را دارم،

شیشه به دندان نگیر،

یار من باش،

دل گیر و بی راه پلک بزن،

پیدا شو، (نشو؟)

برقصان ام، خدای من!

رقصانده شدن راهی است بی راه برای خودگفته شدن.

تصویری سوزان

درونی شده

و حالت لب ها

به فشار انگشتی.

گویی بر شستی هایی سـیاسپید واژه هـا به نرمی نغـمه هـای کوچکی آورده اند: کنایه ای، ایهامی، حرف های (به سادگی) نگفته، بیان صریح یک حالت. میل – چندان که به غصه پا می دهد یا هم ردیف با مرگ آورده می شود - فاجعه ای را بازگو نمی کند، مگر از بیرون شاهدش باشی:

سیاحتی که مرگ مرا می رقصاند

و سکوتی که مرا دور تو می گرداند

لب های ترسان و فرازان است.

* ایتالیک ها از بامداد