streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

گفتار درونی
نویسنده : ما - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦
 

به نظافتچی سلام می کنم، می گوید: سلام، شما همیشه دکمه ی بالای پیراهنتان باز است؟! می گویم: معمولاً.

 

خنده ای برایش می کنم و بالا می روم. بالا چند نفری می خواهند یکجا جمع شوند و نمی شود، انگار که آنجا بزرگ باشد!

 

مرادی می آید – شمعون و خاطره اش!- ، به کسی اشاره می کند و می گوید امتحانتان اتاق 408 برگزار    می شود، بروید آنجا. دیوارها را نگاه می کنم و راه می افتم.

 

سمت اتاق 408 بوی نا می آید - خوب است خاطره ها را می زداید!- . درون کلاس نمی دانم کجا باید نشست و می نشینم. بقیه وقتی  می آیند که کارشان تمام شده باشد. گرفتاری آدمها ساعت 7 صبح  ِ اینجا را نمی فهمم.

 

تا وقتی امتحان تمام شود این جملات کم و بیش تکرار می شوند و مدام از امتحان چیزی در خود دارند و این خرابکاری آرام و  مطمئن ِ گزیده ی رفتار من است.

 

برای امتحان وقت کم نمی آید. استادان نمی توانند بخندند و این چیزی است که همه ی ما نمی دانیم.

 

من تا ساعت 3 در دانشکده می مانم. به روزهای آجری این خاندان و پدر و پسری که وقتی باران می بارد بیلبوردها را میان پیراهن پاره شان جا میدهند، فکرمی کنم .

 

همیشه وقتی کسی به من متلکی می اندازد، فکری می شوم.