streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

روز
نویسنده : ما - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦
 

 

زین دو هزاران من وما، ای عجبا، من چه منم!     گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

صلات ظهر مانند دانایی است. پیاده که می شوم از هر دو می گذرم، از غلغله ی سنگ ریزه ها و اینکه لمسشان نمی کنم هم. دست هایی مانند گونه ای از ادبیات داستانی به هم می پیچند و ساده مرا همراهی

می کنند تا تند ِ تند از این طرف به آن طرف ایستگاه بروم.

درگیری در گلوی شهر نیست ودیوارها خوب تو را نگاه می کنند. لذت همراهی و غریبانه ی آرام کوچه ها می توانند جایی بایستند و تو شوخی های آسمان را هم سرخوشانه پشت سر خواهی گذاشت.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم.

اینجای کار آتشی روشن کرده اند و خوب تاریکی را قسمت کرده اند. معنای آمد و شد ما - من وتو - به روز اول و اینجا بسنده نیست. سعی میکنم یاد کسی را بیاورم به میانه ی این غلیان و وهم و حضور و

بی پایانی... .

می گویند انسان تنهایی را به چیزی حساب نکرده تا بشود این رقص و عزیمت، از شایستگی ِ خیال او بیرون نرود. - آتنهی! -

این بار قاب آورده اند و می ریزند تا کنار آتشی که دست و پا کرده اند، وهنی به شعله ها و اسب های ما نرود.

دیگر روز شکل یار عوض نمی شود. خاموشی را خود ما زده ایم و سرب ناپیدای حرمت اینجا شکلک در

می آورد که چیست؟!

روانی تو و دیوانگی آیندگان من و هزار جهتی که از انزوا خط و خالشان به کام انزواست.

گریخت به چاهی که چاه ویل نامیدند.

و پرسان و پرسان برای دیشب ومن و مایی که مهرآسا صراط وزین ِ آفات و پارگی های همین دو خط ِ  خواب زده ی مردودیم. یادم که می آید این آسانی ِ تلاشی و پریدگی رنگهاست که می غرد و خبط می شود.

بر قرار صاحب و وحشی ِ این مغموم بالای دیواری می رویم و بی ریا پرت می شویم.

مینای جان و رغبت صبح بیمناک ِ صلح و صفاست. آشتی و روز ِ هرچه که هست.