streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

مادر
نویسنده : ما - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦
 

ارتفاع میدان شهرداری همیشه از عقل نیما بیشتر بود؛ خودش می گفت.

 

صبح روزی میانه ی آبان ماه بود که مادر نیما با من تماس گرفت، می گفت : نیما حالش خوب نیست، اینجور وقت ها چکار باید کرد؟ ساکت شدم و بعد فکر کردم شاید نیما همین را از مادرش خواسته است. گفتم

این جور وقتها من بازی را فراموش می کنم، این را به نیما هم بگویید.

 

گوشی را گذاشت. نیما بعداً به من گفت: مادرم همیشه فکر می کند نباید تو را حلال کند ولی به نتیجه ای

 

نمی رسد.

 

اما من بعد از صحبتم با مادر نیما از خانه بیرون آمدم - همیشه این کار را می کنم – و به طرف نزدیک ترین مغازه هایی که دوستشان داشتم رفتم. آنجا کمی خوب بود و به یاد نیما و دیگرانی که دوست می داشتم گذشت ولی تمام نشد و زود ِ زود دیگر آنجا نبودم.

 

بیرون به خودم می گفتم می روم سر کارهایم ولی حواسم به این بود که نیما آخر چکار خواهد کرد.

 

به آقای فلانی زنگ زدم، گفتم: اگر هستید من می آیم کلید دفتر باغ صفا را می گیرم. گفت: باشد، اتفاقاً اینجا شلوغ است و تو بهتر است زودتر کارهایت را انجام بدهی.

 

تا پل باغ صفا پیاده می روم. وقتی ساختمان را درک می کنم در دفتر را باز می کنم و روی یک صندلی

 

می نشینم.

 

در می زنند. در را باز می کنم، دختر جوانی است. می گوید: من خدمتکار واحد بغلی هستم، دکتر فلانی

 

- رئیس اینجا – به من گفته اند وقتی شما آمدید بیایم اینجا را مرتب کنم. می گویم: بفرمایید. می آید، چیزی از من نمی پرسد، چیزها را مرتب می کند ومدام هم حواسش هست که اگر من چیزی بگویم بشنود.

 

می گویم: خانم شما قرار است از این به بعد اینجا هم کار کنید؟ می گوید: بله روزی چند بار می آیم که اگر کاری داشتید انجام بدهم.

 

دفتر باغ صفا شبیه خانه ی من است، اگر نباشم همیشه تعطیل است.

 

آقای فلانی می گوید آرام آرام دیگر تعطیلیی برای تو در کار نخواهد بود. کامپیوتر را روشن می کنم، کمی همه چیزی را که باید انجام بدهم نگاه می کنم و ناخودآگاه شروع می کنم به ور رفتن با آنها و کار را شروع می کنم.

 

چیزها در نیمه ی بالایی سرم می گذرند و سنگینی غریبی دارند. خانم خدمتکار چای می آورد و می گوید اگر کاری ندارید من دیگر بروم. می رود. در اتاق ردی از رنگ پریدگی اش باقی مانده است. انگار نیما با من یا او شوخی کرده باشد.

 

اعصاب ندارم و همین باعث می شود کارم تا حدی جلو برود.

 

ظهر که می شود ناهار خوردن تنها کاری است که برای نکردن باقی مانده است. کیفم را بر می دارم و از دفتر بیرون می آیم. به نیما زنگ می زنم، با مسخرگی می گوید: ببین مادرم حسابی دارد کیف می کند!

 

می گویم: حالا تو حالت خوب هست یا نه؟ می گوید: انشاالله که خوب است، ولی چند روزی می خواهم اینجا پیش مادر بمانم.