streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

چه گردها که برانگیختی ز هستی من ...
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦
 

از مقاله ی دن کیشوت اول شخص اثر براین فیلیپس،‌ هادسن ری ویو:

... اگر کل جهان در کتابی آورده شود می شود کمدی. اگر روح تنها یک انسان،‌ تراژدی. دن کیشوت به هردوی این کارها دست می زند و از این رو هردوست: نه آمیزه ای از این و از آن،‌که هم یک تراژدی به تمامی و هم یک کمدی به تمامی.

... هر آن چه زیباست همیشه کمی غیرممکن است،‌ هر آن چه زیباست تقریباً‌ همیشه غریب است. سه هزار سال پیش در مصر باستان پلک چشم را با مالاشیت رنگ آمیزی می کرده اند چون ما طوری ساخته شده ایم،‌ خواهش هامان چنان ملتهب اند، که چشم درشت غیر انسانی فراتر از هر چشمی که طبیعت بتواند به ما ارزانی دارد جذب مان می کند. ما گفتار بی ضرباهنگ را نظم موزون می دهیم. پس این است قضیه،‌ها؟ ذهن ساده تر از جهان است؟ ذهن گوشه های قوس یافته ی جهان را می تراشد و هندسی می کند،‌ به دور از کمال بر هرچه در اطراف اش هست دست می گذارد. ... تمایل فراگیر به این است که سازه های جهان با سازه های ذهن منطبق شوند،‌ و جهان این انتظار ما را برآورده نمی کند،‌ و ما زیر بار درد این عدم مطابقت به آرمان هامان مجال شکل یافتن می دهیم.

... دن کیشوت صرفاً اولین نفری است که دیوانه شده است و حالا ما همه پا جای پای او گذاشته ایم. و عجب کارناوال شکوه مندی! شک دارم در تمام آمریکا حتا یک تن مانده باشد که هنوز در عقل به دن کیشوت برتری بفروشد،‌ حتا یک تن،‌ که فکرهاش برای همیشه از صافی این تصویرها گذرانده نشده باشد. ... آمریکا کشور فیلم است و عکس. این رژه ی دیوانه وار تصویر و تصویر تا حالا باید شکل غالب تجربه کردن هر روزی آرمان شده باشد. آرمان بی نهایت می شود، آرمان از معنا تهی می شود،‌ و ما هیچ نمی توانیم کرد به جز این که بخندیم،‌ که می دانیم آرمان دوستار ما نیست. فیلسوف اسپانیایی،‌خوزه اورتگا ای گاست،‌ همین معنا را در کتاب خود درباره ی دن کیشوت می آورد: ... فرهنگ یا نیمه ی آرمانی چیزها تلاش می کند خود را در اندازه های جهانی جدا و خودکفا بر پا دارد تا ما بتوانیم دل هامان را به او بدهیم. این جریان یک توهم است و فرهنگ فقط زمانی که به عنوان یک توهم، به صورت سرابی بر خاک،‌ دیده شود است که جایگاه درست خود را می یابد. ... وقتی داشتم می نوشتم آن چه رمان به ما نشان می دهد یک سراب است،‌ واژه ی کمدی مدام دور نوک قلم ام می چرخید،‌ انگار سگی به ندای احضار خود توسط ارباب اش می خواست پاسخ دهد.

خرده نجیب زاده ی روستایی بی مال و منالی به سراشیبی بعد از میان سالی که می رسد در حد وسواس به قصه های پهلوانی علاقه مند می شود. تمام وقت اش را برای خواندن می گذارد. سر آخر این خواندن ها مغز او را مبتلا می کنند. به رغم سن و سال و فقر و جثه ی نحیف تصمیم می گیرد عیار شود. بگذر از این که در اسپانیای اواخر رنسانس به سر می برد،‌ در عصر جهاد علیه اصلاح طلبی، و در جهانی تجارت پیشه،‌ پرخطر،‌ بی باور،‌ به عمل رو آورده،‌ که در آن هر جور اندیشه ی فتوت پهلوانانه  در غبار گذشته ای قرون وسطایی مدفون شده است. بگذر از این که کتاب هایی که او آن قدر به خورد خود داده تا دیوانه شده است - باری - افسانه ی محض اند،‌ افسانه ی پهلوان هایی که رسم دارند یک تنه لشکرها را تارومار کنند و غول ها را با تک ضربه ی شمشیر به دو نیم. می رود زره سراپا زنگ زده ای بر می کند،‌ رعیتی سانچوپانزا نام را اجیر می کند که مباشرش باشد،‌ خود را ترک اسبی می نشاند از خود نزارتر،‌ و پا در کوره راه های خاکی می گذارد و می رود تا کژی ها را راست گرداند و ماجرا از سر بگذراند. گرچه نام واقعی اش چیز دیگر است خود را دن کیشوت می نامد و از آن جا که به اعتبار خوانده هاش می داند پهلوان بی دلدار درخت بی برگ وبار را ماند و به سان کالبدی تهی از روح نماید،‌ دخترکی دهاتی از یکی از آبادی های مجاور را (بی اطلاع خودش) در قالب دالسینیای اشراف زاده بازآفرینی می کند و خود را وقف آن تجسم کمال حسن و متانت و تعارف و نجابت و نیکوصفتی می کند (احتمالاً بی که هرگز دختر را دیده باشد). با سانچو به پیش می تازد و به هرچه می رسد آن را چیزی دیگر می انگارد برآمده از کتاب های قصه اش،‌ و وقتی به او می فهمانند دارد اشتباه می کند گناه گیجی اش را به گردن ساحران خبیثی می اندازد که از پی اش می آیند و بدل توی چشم هاش می نشانند.

بخش اول دن کیشوت سال ۱۶۰۵ در اسپانیا بیرون می آید،‌ در زمانی که نویسنده اش،‌ میگل دی سروانتس نامی که روزگاری سرباز بوده و ناموفق در کار قلم،‌ پنجاه و هفت ساله است. کتاب محبوبیتی فوری و بی سابقه به هم می زند، در فاصله ی تنها یک سال چهار بار بی مجوز تجدید چاپ می شود،‌ و به کشتی نشسته سر از پرو در می آورد. دن کیشوت و سانچو پانزا در جشن ها و بازی های آیینی و رقص ها حضور چشم گیر پیدا می کنند، و وقتی شاه فلیپ سوم دانشجویی را می بیند در حال خنده ی سرازپانشناخته و دست کوبان بر پیشانی،‌ روایت است زیر لب می گوید یا دیوانه است یا دارد دن کیشوت می خواند. بیرون از فضای کتاب تقریباً‌ اشاره ای به چیزی غیر از آن چه سروانتس ادعا دارد منظور او از این تألیف بوده - هجو قصه های عیاری سراسر حادثه ی پوچ که مطالعه شان میان مردم اسپانیا رواج داشته است -  نیست. بیرون از خود کتاب تقریباً‌ نشانه ای وجود ندارد که سروانتس نسبت به ساچه تی ایتالیایی،‌ نویسنده ی داستانی کمدی در سده ی چهاردهم درباره ی پیرمردی که زره زنگ زده می پوشد و به مراسم زورآزمایی می رود،‌ یا نسبت به مؤلف گم نام آنترومه دو لوس رمانس،‌ میان پرده ای در عصر سروانتس با شباهت های غیرعادی به بخش اول دن کیشوت و احتمالاً‌ مقدم بر آن،‌ مقصود دور از ذهن تری را دنبال کرده است.

و با این همه انگار هرچه بیش تر کتاب را می خوانی چیزهای بیش تری در آن می بینی. بگذار گزیده ای را بی ترتیب زمانی از نظر بگذرانیم: از دید آدن دن کیشوت شمایل قدیسی مسیحی است. به چشم اونا مونو دن کیشوت بیش و کم خود مسیح است. راسکین حین خواندن دن کیشوت می گرید بر این که - خود همواره عین رادمردی بود - و مضحکه کردن آرمان عیاری را مرگ بار می یابد،‌ پژواک گفته ی بایرون که اظهار تأسف کرده است از این که سروانتس آیین رادمردی اسپانیا را با لبخند به باد داد و بستن اتهام بر دن کیشوت که او نابودگر عصر قهرمانی یک ملت است. نابوکوو با دادن لقب دائره المعارف بی رحمی به دن کیشوت زمختی و خشونت آن را مورد اعتراض قرار می دهد. فروید که زبان اسپانیایی یاد گرفت تا بتواند دن کیشوت را بخواند به آن عنوان پرارج الهام بخش برای کشف های روان شناسی اش می دهد. هیچ کجا به اجماع نظری نمی رسی. برای کارلوس فوئنتس این پهلوان ابزار بی کم و کاست بشردوستی از نوع ارازموسی آن است. رمانتیک های آلمان او را به هیأت روح در مقابله با تن،‌ آرمان در ضدیت با عینیت،‌ شعر در برابر نثر در می آورند. چند تنی خاطره ی محوی دارند که کتاب در اصل یک کمدی است. کافکا گمان می زند که نکند دن کیشوت را در واقع سانچو در خیال دیده باشد. دیکنز اسناد پیک ویک را می نویسد،‌ فیلدینگ جوزف اندروز را،‌ آستن طلبه خانه ی نورت هنگر،‌ داستایوسکی ابله،‌ و فلوبر مادام بواری را،‌ فهرستی از کتاب هایی که تفاوت هاشان از این که هست بیش تر ممکن نیست باشد غیر از این که آغاز همه شان در قصه ی دن کیشوت است. جالب این که در دهه ی پیش از پدیدآمدن مادام بواری کی یرکه گارد را می بینیم که به همین فکر می کند: ... کلاً جالب توجه است که هم تای مؤ‌نثی برای دن کیشوت هیچ کجا در ادبیات اروپا وجود ندارد. یعنی عصر ما به بلوغ کافی نرسیده است؟ یعنی آیا قاره ی احساساتی گری را هنوز کشف نکرده ایم؟ ... شکسپیر را نمی دانیم درباره ی این قصه چه می اندیشد،‌ چون کاردنیوی او که از یکی از ماجراهای دن کیشوت الهام می گیرد گم شده است. سموئل جانسن در قطعه ای دوست داشتنی بر ارتباط هم دلانه ی ما با پهلوان مان تأکید می کند: ... هنگامی که نسبت به او ترحم احساس می کنیم به سرخوردگی های خود باز می اندیشیم،‌ و زمانی که می خندیم قلب مان بر ما نهیب می زند که او از ما هیچ مضحک تر نیست.

... در بنیاد همه ی این تفسیرها پرسشی از تجربه،‌ پرسشی درباره ی شخصیت، قرار دارد،‌ پرسش محوری دن کیشوت چه می بیند. ... حالا اگر بنا را بر این بگذاریم که سروانتس به عمد پاسخ را گرو می کشد،‌ به عمد عدول می کند از این که به ما بگوید دن کیشوت چه می بیند،‌ آن وقت حق داریم نتیجه بگیریم که پهلوان ما مجموع این تفسیرها را پیش می نهد بدون این که هیچ کدام را تأیید کند،‌ که او قرار است نمادی گسترده و نامتعین باشد. ... ولی منظور نه تهیه ی طوماری از تعبیرها بلکه نشان دادن این نکته است که چطور هر تعبیر به مفهوم پاسخی است به پرسش از تجربه ی دن کیشوت. ... دیوانگی دن کیشوت وجهی از زندگی درونی اوست و با این حال سروانتس تا حد امکان از بیرون و عینی به تصویرش کشیده است. خصلت این دیوانگی به طرز چشم گیری ثابت می ماند: ترجمه ی جهان به کتابی در باب رادمردی،‌ مستحیل ساختن جهان در تصویر. این تکه از حیات بشری جز در بافت ریز اندیشه و محسوساتی که تجربه ی فردی را تشکیل می دهند وجود ندارد،‌ با این حال شیوه ی ترسیم آن از قلم سروانتس اجازه می دهد که تفسیر بتواند یکدست نباشد. تأثیری که بر جا می ماند البته موفق است - دن کیشوت حضوری زنده و تکان دهنده در ذهن دارد و هرچه کتاب جلوتر می رود این چنین تر است، ولی اگر سروانتس از این کار خود منظوری در سر داشت پس چرا از تأکید بر آن خودداری ورزید؟ ساده ترین شیوه ی بازگفتن تجربه ی دن کیشوت گفتن قصه بود از نگاه دن کیشوت،‌ نشان دادن جهان از دریچه ی چشم او. ولی سروانتس این امکان را رد می کند،‌ دن کیشوت را در سوم شخص به ما عرضه می کند، و به این ترفند در فاصله از ما نگه اش می دارد.

...