streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

زن
نویسنده : ما - ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
 

چند سال پیش راه که می آمدم انگار زنی چادری دنبال ام می کرد. یک بار برگشتم و او را نگاه کردم. مچ پاهایش پیدا بود: سفید سفید. صورت اش را نمی توانستم ببینم. وقتی که برگشتم سر خود چادرش را باز کرد تا بقیه ی سفیدی را هم ببیند، ‌این را می دانم. بعضی ها می گفتند او دورگه است و اشکالی ندارد گاهی چادر سرش کند. حرف بی خودی است والا هرروز می توانستم قدم هایم را با یک چادر میزان کنم. تصمیم گرفتم کاری به کار اهل محل نداشته باشم.

رفتم و تا دوستان ام بیایند اکبر را با خود همراه کردم و از دیوار مدرسه ای بالا رفتیم. من کفش پوشیده بودم ولی اکبر می گفت ندارد. راست می گفت. بالای دیوار به او گفتم حیف پاهایت نیست؟ از دیوار مدرسه پایین پریدیم. مدرسه ناظم نداشت و من از میان هم کلاسی هایم احمد را می شناختم و مطمئن بودم دست آخر بی شعور بی شعور است. کفش هایم را پیش احمد به امانت گذاشتم. او می گفت با جدیت دارد درس می خواند. از نرده های پنجره ی یک کلاس بالا رفتیم. نو بودند. بالاتر نمی شد رفت. اکبر می گفت لجم را در می آورد. پایین آمدیم و داخل چمن زار مدرسه می دویدیم. وسط دو ساختمان را سنگفرش کرده بودند. ما به آن نزدیک می شدیم. می دانستم آن جا دفتر مدیر است. چیزی لج ام را در می آورد. یک سرخری به جای ناظم ما را دید. من را کشان کشان به دفتر مدیر برد و رفت که اکبر را بیاورد. گفتم آقای مدیر این کثافت چه کار دارد می کند،‌نکند شما می ترسید؟

حرف نمی زد. نگاه اش که می کردم گمان می کردم باید حرف بزنم ولی هیچ فایده ای نداشت. اکبر را آوردند. می گفت من هیچ کاری نکرده ام. آن تخم سگ هم گفت آقای مدیر کلاس گم شده است و هیچ ردی از کفش های این پسر نیست. با لگد به ساق پایش کوبیدم و عقب عقب به سمت مدیر رفتم. اکبر گفت این حرامزاده کفش هایش را گم می کند تقصیر شماست. حرف بدی زده بود. این دیگر کی است؟! آقای مدیر گنده شده بود. نمی توانست تکان بخورد. دوستش چیزی در گوش اش گفت و سرجایش برگشت. گفتم توله سگ به ما هم بگو! گفت آقای مدیر می گویند: پیداکردن کفش ها کارخودتان است. تمام.