streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

چنین گفت ...
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ...

و در آستانه ی دردی فطرتاً‌ زنانه: آن که ناگزیر است از زاییدن جز به زاییدن نمی اندیشد. باقی تأملات نابه هنگام غریزی است. غریزه ی محافظت، غریزه ی عمرکردن، امید عمر با عزت داشتن،‌ به لطف جاپایی در جهان نمادها: شهرت و نام. اولی جایگاه نمادین کوچولو را در جهان تعیین می کند،‌ دومی،‌ هرچه هم تلاش شود برای این که نماد چیزی باشد خود نمادینه خواهد شد. این زاده ی جدید عجیب با دست هایی برگ مانند رو به تنهایی و استقلال رشد خواهد کرد. و تن اش وانهاده به آیین هاست. او به دنیا می آید که کشته شود. مرگ طبیعی وجود ندارد.

باید باور آورد که هستی آلوده است،‌ آلوده به چیزی از جنس هستی وافر. به طرح انتزاعی گلیمی می ماند که در آن خط ها در هم گره می خورند و به هیچ کجا وصل نیستند. تمام ماندگاری و معنا و اسطوره در همین جاست.

در زایمان دردی که بتوان نکشید در کار نیست، دست کم برای نسل نخستین زایش. سیمرغ نماد فرزانگی ایزدان است و وجودش تنها در پس زمینه ی والا امکان می یابد. در بدویت تن دادن به تناسب های فیزیکی این چنین فرزانگی از انسان دریغ می شود.

زن بودن در مقام هستی تخفیف یافته از جنس هستی وافر نیست. شباهت با فروغی رقصنده دارد که از دل سنگی معبدی بیرون تراویده باشد. تنها از زاویه ی دید آتش است که چیزی بیش تر وجود دارد،‌ چیزی آلوده به گرمای خود، امکان زایش،‌ امکان زایش خود،‌ با شهرتی و نامی و با تمام تأملات نابه هنگام و بالاخره با دردی کاهنده.

همیشه در اسطوره ها زنان شیرمرد زاییده اند. در واقعیت سرد و سیمانی ولی نه چندان یأس آور درد ناگزیر زایمان سرود آن نی لبک چوبین هست: طلیعه ی تولدی دیگر. نه تولد دیگری.

قرن هاست چنین است. دردی را که تاب نمی آوریم انکار می کنیم و پشت در جا می گذاریم. ولی شدنی نیست. اسطوره ی شیرمردی کاذب با شروع درد زایش زن از بطن خود در سنگری اختصاصی سنگی بودن خود را به ستایش خواهد پرداخت. ولی آن که ناگزیر است از زاییدن جز به زاییدن نمی اندیشد.