streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

روزه ها
نویسنده : ما - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
 


کیف دستی اش پر از آب میوه است. آب میوه هایی که فاسد نمی شوند. این همه ی چیزی است که می گوید برای دانستن دیگران لازم است و خودم بی هیچ زحمتی به همه می گویم.  می گویم سرکارخانم به من هم می خواهید همه چیز را بگویید یا اصولاْ وقت تان دیگر ارزش این چیزها را ندارد؟
با سکوت و لبخند عجیبی حرفم را می خورد و می گوید: من نمی خواهم به چیزی اعتراف کنم ، می شود به جرم روانشناسی نکرده محاکمه مان نکنید؟!                                                

این حرف همین جور توی گلویم می ماند. شانه ام را می گیرم، مانند کسی که نداند آب می خواهد یا نه، می گویم: من نمی فهمم تو واقعاْ از من تنهاتری یا نه؟ من هم فقط فکر می کنم که کسی مدام با من در رفت و آمد است. ولی اسم همه ی مردمِ بیرون از اینجا که یکی نیست، یکی از آنها همانی است که با تو یا بی تو بدتر از این نمی شود و این همان چیزی است که خوب می دانی نه به پدر و نه به من ربطی ندارد.  

می گوید : « پدر معمولاْ محبت نکرده کنار می کشد ولی هر چیزی هم که به تو ربط پیدا می کند هیچ وقت از سرت بیرون نمی آید. ولی این چیزی نیست که باید باشد٬ همه ی حرف من این است که این اتفاق ها به من مربوط است٬ درست٬ ولی من یک جایی پیش شماها به گذشته ام نیاز دارم و این یعنی باید چیزی خودش وجود داشته باشد. تو ولی عادت کرده ای که از هر چیزی فقط استعاره ای را نگه می داری و هیچ کاری نمی کنی.» 

با سنگینی می نشینم. فکر می کنم همه چیز شبیه یک مسلمانی ناکرده است که نعش اش همراه ام دیده می شود. پاهایم صادقانه تکان می خورد٬ تا نگاهش می کنم می گوید: من نمی دانم توانایی شروع کردن چیزی را دارم یا نه ولی آن نره خر همه ی زندگی من نیست.
انگار که جان گرفته باشم با لرز می گویم: ببین! این را به حساب خواهر برادری نگذار٬ ولی من واقعاْ از چیزهایی که سر در نمی آورم بیشتر از هر چیزی به خودم پناه می برم و این همه چیز را گم و دور می کند. ولی این اگر فرق ما باشد چیز بدی هم نیست.


می رود. اطراف مان انگار همه چیز زنگ می زند.