streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

برگشتن به خانه - فرانتس کافکا
نویسنده : ما - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦
 

برگشته ام. از زیر طاقی و دالان گذشته ام،‌ دارم نگاه می اندازم به دور و بر. حیاط قدیمی پدر. گودال آب وسط اش. تل انباری از ابزار کهنه ی بی مصرف در راه پله ی شیروانی چپانده شده است. گربه در کمین بر تارمی. کهنه ی پاره ای که زمانی توی یک بازی سر چوبی بسته اند در نسیم می لرزد. کی مرا می پذیرد؟ پشت در آشپزخانه کی منتظر است؟ از دودکش دود سر می کشد،‌ قهوه درست می کنند برای شام. احساس می کنی که تعلق داری؟ احساس می کنی توی چاردیواری خودت هستی؟ نمی دانم،‌ به شدت نامطمئن ام. خانه ی پدرم هست،‌ اما هر شیئ جوری سرد کنار شیئ دیگر نشسته انگار سرش به کار خودش است،‌کاری که تا حدی فراموش ام شده تا حدی هـم هرگز به آن واقف نشده ام. براشان چه فایده ای می توانـم داشـته باشم؟ من برای این ها چی هستم،‌ حتا با این که پسر پدرم هسـتم،‌ پسر کشتکار پیر؟ و جرأت ندارم در آشپزخـانه را بزنـم،‌ فقط از فـاصـله ی خاصی گوش می دهم، ‌فقط از فاصله ی خاصی گوش می دهم و جوری که مچ ام را نگیرند که گـوش می داده ام. و چون دارم از این فاصله گوش می دهم جز صـدای تیـک تاک سـاعـت بـازمـانـده ای از روزهای کودکی چیزی نمی شنوم،‌ یا شاید همین را هم خیال می کنم می شنوم. هر خبر دیگری توی آشپزخانه باشد راز آن هایی است که آن جا نشسته اند،‌ رازی که از من مخفی می دارند. هرچه آدم بیش تر پشت در مردد بماند غریبه تر می شود. اگر همین الان در را باز کنند و از من چیزی بپرسند چه اتفاقـی می افـتد؟ مگر نه خودم هم مثل کسی رفتار خواهم کرد که می خواهد رازش را نگه دارد؟