streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

کوه رنگ
نویسنده : ما - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

حرکات خوابیدن ام زیاد شده است. چشم هایم را چندباری باز و بسته می کنم اما نوری که از شیشه ی کناری می آید صورت ام را می پوشاند. متقاعد می شوم که دیگر بیدار شده ام. حس خوبی است،‌ انگار کسی درون ام خواب بوده است.‌ با بیدار شدن ام رفته است اما من راضی می مانم.

بیرون را نگاه می کنم،‌ نشانه هایی را که آشنای من اند می بینم: جدول های آبی و سفید کنار خیابان را که همیشه کوتاه اند. انگار این جای راه،‌ هوایی، اصفهان می شود. همه چیز پایین است،‌ نور چراغ های راهنما را از روی پل ها می توان دید. خمیازه که می کشم به آقای کناری ام فشار مطبوعی وارد می شود. دوباره بیرون را نگاه می کنم و به خودم می گویم اگر روزها این جا خلوت نباشد،‌ آن وقت چه؟

جالب نیست. از جایی به بعد نور شهر فقط چیزهایی را به اول اتوبانی که در راه است و باید تاریک باشد نشان می دهد ولی ساختمان هایی که مانده اند بی ریختی شان را در این خلاصه کرده اند که بعد از آن ها دیگر شهر نیست. فکری می شوم که وقتی همه جا آخر کار همین طوری است یعنی این که لگدپرانی را تنظیم کرده اند و مجوز ساخت داده اند. انگار برای نگهداری از چیزی،‌ میل کسانی متوجه خانه های کناری شان باشد.

خودم را نگاه می کنم،‌ بلند می شوم و می خواهم آب بخورم. کنار در عقب اتوبوس می ایستم و اتوبان را نگاه می کنم. انگار این اتوبان برای آن هایی که سوار یک ماشین شخصی به یک خواننده ی جاز یا هایده هم گوش می دهند ،‌ بهانه ای برای این که خاکی نشود دارد. ولی چیزی هم هست که با لیوان چای راننده که در سایه روشن نوری که از روز می آید مدام کثیف تر می شود،‌ جور است و این لیوان پشت سر هم از چای پر و خالی می شود.

اتوبان را بیشتر نگاه می کنم. چیزی دارد تکان می خورد،‌ خانم و آقای که روی صندلی های بعد از در کنار هم نشسته اند با سروصدا حجاب خانم را روی زانوهایش کامل می کنند. من می روم سر جایم می نشینم. چیزها را نگاه می کنم و حس می کنم وقتی به تهران نزدیک شویم همه ی آدم ها آنها را به خودشان خواهند چسباند. می خواهم بخوابم ولی کناره های اتوبان همت را می خواهم بیدار شوم وببینم. صبح آنجا انگار می جوشد.