streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

آشتی با سوژه ها - در ستایش سنتوریِ مهرجویی -
نویسنده : ما - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
 

سایه های سردی از زیر سردر استوار مترو بیرون می آیند. هوای شهر سرد که می شود خیر خواهانی که دست شان در کار است، صبح در هوا فوت می کنند: خدا به خیر بگذراند! و با آرامشی که می گویند آسمانی است سر کار هایشان می روند.

هولی، برش های زیاد و نمایش زمانهایی که در آنها هیچ چیز باقی نمی ماند فقط سرعت تغییرات در زمانه ی نو را بازگو نمی کند، بیشتر از آن روایت به هیچ گرفته نشدن ( شدن ) ویرانی هستند.همه جا پای یک زندگی، چند آدم و چند سالی در میان است که هیچ چیز ساخته نمی شود که سر جایش قرار بگیرد؛ نه موتزارت، نه بتهوون، نه جان لنون و اسپرینگستین و نه حتا ترانه های شیش وهشتی که با سنتور نواخته می شوند. سراشیبی کماکان ادامه دارد و این همه مربوط به سالهایی است که آدمیانی عمدتاً جوان حتا فرصت نمی کنند از تلویزیون یا پرکاشن شان خسته شوند و قبل از آن که رنگ آرامش و آرامی را ببینند یا مثل آوار فرو می ریزند یا مثل بقایای آوار می ایستند میانه ی دیوار دیگران.

این فیلم به ایده اش وفادار مانده است و هیچ چیز را مضاعف نمی کند. نه صدای علی سنتوری صدای ماندگاریست، نه سازش ماندگاری نشانه ای را به فرهنگ و تاریخ این شهر حقنه می کند. اصراری اگر هست فقط لایه های گوناگون فرم روایت دلالت گر آن هستند: قصه ی زندگی ای که راست نمی شود. و مدیومی که این را بیان می کند خوشایند باشد یا نباشد همین سینما است. 

سالهاست که اطراف ما آدمیانی با بغض می میرند، دق مرگ می شوند، ویران می شوند، به بند کشیده می شوند و همه ی اینها اثرات هولناکی بر رمق و توان این زندگی می گذارند. که گذارده اند و همین هم هست. این گونه فیلم ها و روایت ها امیدی که می دهند در تاکیدی است که بر نگاه داشتن هوشیارانه و جانبدارانه ی مرزها دارند و این همراه با عدم اصرارشان برای تحمیل بُعدی اضافی و گونه ای عمیق نمایی دروغین، خود گواهی است بر استمرار تفکر و امتناع از دفن بی صدای خاطرات شب های هراسناکی که از سر می گذرانیم.

دیگران را باید بشود اینجا پیدا کرد و وجودشان را حس کرد، حتا اگر از حاشیه ای که همه ی ما آنجاییم هنوزهم بر کنار بودن است که می بالد و وقت وشهر هنوز در اختیار پدران است. علی سنتوری وهانیه، هانیه و خامی لرزان جاوید و اضطرار آوارگی، مادری که سفید که می پوشد شیطانی تر می شود، پدری و فرزند بزرگی که اخته شده اند، که مادری اخته شان کرده است و دیگران و دیگران...

طوفان است که می وزد و متن سنتوری به گمانم همانی است که چیزها و پسماندها را در خود می آورد و سراسیمگی و بهت شان را نشان می دهد. - خود فیلم هم دستش می لرزد و به دل می نشیند. - میانه ی طوفان چیزها باید وجه تبلیغی شان را از دست بدهند و می دهند. ابری هم بالای سرشان چیزی را برای مخاطب توضیح نمی دهد، که کاریکاتور نیستند.

این ها همه هست و اگر کسی نگران هویت و نشانه های ایرانی هم هست که معصومانه! لگدکوب می شوند باید بتواند درک کند که درخورترین روایت یک نماد بی آنکه چیزی را    - معصومیت، پاکی، اصالت و چه و چه را! - بر آن بار کند، فقط  نشانه را جایی به کار می گیرد که اگر چیزی وجود داشته باشد خودش به بیان آید.

در این فیلم هیچ چیز اصیل نجات دهنده ای وجود ندارد، نه موسیقی، نه پدر و نه شمایل عرفانی سنتوری. همه چیز در محدوده ای خاص و به زور علم و داروست که بر پاست و همین هم موقتی است، البته! 

فیلم مهرجویی سزاوارانه به تفکر وفادار مانده است.